«دنبالهروِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
ما ایّوب نیستیم!
نمیدانم تا الان برای شما پیش آمده که مجبور باشید برای مدتی از کسی که بیمار است مراقبت کنید یا خیر. این مراقبت هم دو نوع است. یک نوع آن مراقبت از نوع موقت است. یعنی بیمار به دردی مبتلا است که موقتی است و قرار است بعد از مدتی بهبود یابد. درد هم از نوعی نیست که احتیاج باشد مراقبت بیست و چهار ساعته باشد. همین که غذا و دارو به موقع به بیمار داده شود، کافی است. مراقبت از این بیمار سخت است ولی نه به سختی مراقبت از بیماری که نیازمند مراقبت دائمی است و قرار نیست تا روزی که زنده است بهبودی خاصی پیدا کند. مثل مراقبت از بیمار سرطانی.
مادرم که پیش از این از نوع سرطان او نوشته بودم، نیمی از بدناش فلج شده است. مکالمه ندارد. قادر به راه رفتن نیست. کنترلی بر دفع خود ندارد و باید پوشک شود. روزی نزدیک به بیست قرص باید بخورد که هر کدام باید در زمان و شرایط خاصی به او خورانده شوند. هر غذایی را نمیتواند بخورد. کافی است کمی غفلت شود تا وضعاش از اینی هم که است بدتر شود.
چند سال پیش وقتی در ایستگاه متروی چیتگر تهران نشسته بودم چشمهایم به نوشتهای با این مضمون افتاد: "یک مادر از ده فرزند مراقبت میکند ولی همین مادر وقتی پیر و از کارافتاده شود هیچکدام از آنها حاضر نیستند از او مراقبت کنند و در نهایت او را به خانهی سالمندان روانه میکنند." آن روز به این فکر کردم که اگر خداینخواسته مادر من از کار افتاده شود ما پنج فرزند او از او مراقبت خواهیم کرد یا خیر؟
مادرم پنج فرزند دارد. سه پسر و دو دختر. تمام فرزنداناش ازدواج کرده و صاحب خانه و زندگی هستند. سه فررند که دو دختر و یک پسر باشند در کرج و تهران ساکن هستند و دو فرزند که من و برادرم باشیم در تفت یزد ساکن هستیم. از آنجا که هزینههای بیماری سرطان بسیار بالا است و در یزد مرکزی وجود دارد که به طور رایگان (به جز دارو) این کار را انجام میدهد، پدرم مادرم را به یزد آورده و از خرداد امسال تا الان به جز بیست روز همه را در یزد بودهاند و هستند.
خانهای که الان پدر و مادرم در آن ساکن هستند خانهای است که مادرم از پدرو مادرش به ارث برده است و خانهای که من از برادر همسرم (پسرداییام) خریدم و بازسازیاش کردم در ده متری این خانه است و زمانی آن هم محل سکونت پدربزرگ و مادربزرگم بوده است که به علت فوت داییام به برادر همسرم ارث رسیده بود.
در این هشت ماه تنها کسی که مراقبت دائمی از مادرم را برعهده داشته است همسرم بوده است. فقط یکی از خواهرانم پنجاه روز از تابستان را به یزد آمد و کمک کرد. الان چهار ماه است که از هیچ کدامشان به جز زنگ و تلفن و اظهار دلسوزیهای ظاهری خبری نیست. برادر بزرگم که او هم در همین نزدیکی است به بهانه عیالوار بودن و تولد فرزند چهارماش فقط شب تا شب نیم ساعتی میآید و حاضری میزند و میرود. خلاصه اینکه هر کدام به بهانهای از زیر مراقبت از مادرم فرار میکنند. خواهر کوچکترم که همیشه خودش را مهربانترین و دلسوزترین فرزند خانه نشان میداد هم بهانه میکند که فرزندم نوجوان است و نمیتوانم رهایش کنم و بیایم یزد.
دو ماه است بازسازی خانه کامل شده است ولی ما هنوز نتوانستیم اثاثیهمان را از خانهی مادر همسرم و انباری خانهی مادربزرگ مرحومام به این خانه منتقل کنیم. چون همسرم وقت نمیکند. باید تمام وقت از صبح تا شب بدود تا به پخت و پز من و فرزندانم و پدر و مادرم برسد و در کنارش مادرم را فیزیوتراپی کند. با روغنهای مختلف دست و پای از کار افتاده و از کار نیفتادهاش را ماساژ بدهد. روی زبانش یخ بگذارد بلکه بتواند حداقل آره و نه را بگوید. صورت و فکاش را مالش دهد تا توان غذا خوردن را از دست ندهد. شب که بندهی خدا میخواهد بخوابد میگوید تمام بدنام درد میکند، آنقدر کوفتهام که انگار کتکام زدهاند.چشمهایم درد میکنند. خواهرهایم بیانصافها نمیکنند برای یک هفته بیایند و کمک کنند تا همسرم قدری استراحت کند و لااقل بتوانیم اسبابهایمان را منتقل کنیم و بچینیم.
به والله دلم لک زده است برای یک دورهمی همراه با آرامش و بدون استرس و اضطراب با همسر و فرزندانم. دلم لک زده است که دو ساعت با همسرم خلوت کنم و او خسته نباشد. نبود این شرایط، در کنار اخبار بدی که از کشور و جهان به روح و روانام تجاوز میکنند مرا سخت به سوی افسردگی پیش بردهاند. اینروزها اگر مجبور نباشم مادرم را چند ساعتی برای شیمیدرمانی به یزد ببرم فقط میخواهم دارو بخورم و بخوابم و هیچ چیزی را نبینم. قسط و قرض و بدهی. درآمد پایین. گرانی وحشتناک کالاها، بیماری سخت مادر. زندگی از هم پاشیده و نامنظم. مواجه با همهشان برایم سخت شده است.
ما که حضرت ایّوب نیستیم که هر بلایی به سرمان میآید خدا را فراموش نکنیم. از قضا این بلاها برای امثال من که ایمان ضعیفی داریم باعث میشود با خدا وارد جنگ شویم. امروز همسرم میگفت یک زمانی نماز شبات، دعای ندبهات و قرائت منظم قرآنات ترک نمیشد. گفتم دیگر دل و دماغ عبادت هم ندارم. دارم اعتقادم را از خدا از دست میدهم. نمازهای واجبام را هم این روزها به زور میخوانم. امیدوارم بیماری مادر و این شرایط مرا به کفر نکشانند.
اما زندگی ما با تمام سختیها و کلافگیها، مانند آن فیلم و سریالهایی نیستند که تمام ثانیههای آنها تلخ و گند هستند. این روزها هنوز لحظاتی هستند که مرا اندکی به زندگی علاقهمند میکنند. مانند لحظاتی که به مادرم که مانند کودکی بیدفاع شده است، غذا میدهم و او آهسته و ملچملوچکنان میخورد. گاهی همسرم که همواره با خنده با مادرم برخورد میکند تا خستگیاش فهمیده نشود با او شوخی میکند و مادرم که همچنان هوشیار است، لبخندی میزند. این لبخندها هم مرا به زندگی امیدوار میکنند. مادرم با دست سالماش مرا بغل میکند و با لبهایی که دیگر توان غنچهشدن و بوسیدن دیگری ندارند مرا بوسهباران میکند. این لحظهها هم به گونهای هستند که انگار در امنترین جای جهان هستم.

کتاب پیشنهادی: برای کسانی که مسئولیت سخت مراقبت از دیگری را به عهده دارند.

جملاتی از کتاب:






"به کجا چنین شتابان؟! علی از خودش پرسید!"
آقا، سفره خالی میخرید؟
دردِ فانتوم| «نیست، نبودنش اما درد میکند!»