من آدم خوبی نیستم؛

سلام عزیزم

من ادم خوبی نیستم،

من احتمالا آن فرشته‌ای نبودم که تو در ذهنت داشتی، من نتوانستم این من را برای تو خیلی تغییر دهم

شاید هرگز نتوانم خود را برای هیچ‌کس تغییر دهم

من قهرمان قصه کسی نبودم،

من قهرمان قصه خودم هم نبودم

من شاید دیگر حتی خیلی انسان هم نباشم

من انسان پرانرژی و خیلی مثبت‌اندیشی نیستم

البته خیلی هم منفی‌نگر و افسرده‌ نیستم

من احتمالا بلد نیستم برای کسی فداکاری کنم شاید هم تابحال فداکاری کردم اما متوجهش نبودم

من دیگر حتی به خوبی آدم‌ها را درک هم نمیکنم

من دیگر زبانم به حرف‌های احساسی و خوب نمی‌چرخد

من احتمالا آدم خوبی نباشم اما خیلی آدم بدی هم نیستم

شاید برای ماندنم و ماندنت ذهنم خالی از دلیل باشد

شاید هیچ کس باشم شاید همه‌چیز باشم

چه میشود که کسی درباره خوب یا بد بودن من قضاوت میکند؟

اگر میدانستی که در ذهنم چه می‌گذرد باز هم مرا دوست می‌داشتی؟

متوجه شدم چند جمله هم نه حتی یک کلمه می‌تواند همه چیزهایی که در ذهنم بافته بودم را بشکافد به طوری که دیگر هیچ از آن بافته ها نماند

یک کلمه می‌تواند همه‌چیز را هیچ کند

هیچ به معنای واقعی

شاید هرگز من را دوست نداشتی

شاید عاشق منی که در ذهنت ساخته بودی شده بودی

و هرچه بیشتر قدم برمیدارم بیشتر این بیهودگی همه‌چیز را درک میکنم

همه کلمات، همه جملات، همه احساسات، همه خاطرات، همه ارزش ها و همه تصورات چقدر پوچ و بیهوده و هیچ است و من باید همه این هیچ را زندگی کنم

شاید پس از این تمام دلتنگی غم اشک‌ها و تفاوت قائل شدن‌هایم هم بیهوده و هیچ باشد

فکر میکنم بهتر است یک نسخه را برای همه آدم ها بپیچم آخر یک کلمه و یک جمله می‌تواند همه چیز را هیچ کند و شاید بهتر است محکم‌تر به سمت اجتناب قدم بردارم " ساز و کار دفاعی که در آن فرد از آنچه یادآور موارد ناگوار باشد دوری میکند"

تجربه کردن چیزهای خوشایند به غمِ ناخوشایند از دست دادن آن ها می‌ارزد یا بهتر است هرگز آن را نداشته باشی تا دلتنگ نشوی؟ هیچ نمی‌دانم!