خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
چشمهایم برای تو

چشمهایتان را بشویید و طور دیگر ببینید. البته که الان دیگر جور دیگر نمیشود دید. چشمانتان را درویش کنید؛ اگر نکنید ما برایتان درویششان میکنیم. دیدن، مفهومی لاکچریست. عموم مردم نمیتوانند درست ببینند. نمیتوانند خوب را از بد تشخیص دهند. نمیتوانند زیبایی را از زشتی بفهمند. سره و ناسره. میدانید که چه میگویم. باید بهشان توضیح داد. این را ببینید. آنیکی را نبینید. زیرچشمی هم قبول نیست. کسی تقلب نکند. بهتان قول میدهم بهزودی چشمهایتان را باز خواهید کرد. بعد از اینکه همهجا را تاریک کردیم میتوانید چشمهایتان را باز کنید. مهم چشم دل است. فعلا همهی چشمها بسته. چشم بسته به آدم آرامش میدهد. پلکهایتان را روی هم بگذارید و زندگی را به زیبایی تصور کنید. آقای احمدی بین جمعیت راه برو و زندگی زیبا را برای این مردم تصویر کن. بگذار تصور کند. آرزو بر مردمان عیب نیست. آقای احمدی حواست هم باشد کسی زیرچشمی نگاه نکند. چشمی اگر باز شود از حدقه در میآید. چشم در مقابل نگاه. کسی حرف نزند. دهانها هم بسه. آقای احمدی حواست کجاست؟ اگر آرام صحبت کردند اشکال ندارد اما حواست به گفتگویشان باشد.
2.
کاش میتوانستم ببینمت. غرق شوم در صورتت. کاش میشد چشمانت را با سر انگشتانم نوازش کنم، در آنها زل بزنم، و بگویم که چقدر دوستت دارم. اگر دست من بود همه نورهای جهان را بر صورتت میانداختم. روی زیبایت را همه باید ببینند. تو متر و معیار زیبایی هستی. مطمئنم اگر میتوانستم ببینم، باز هم کسی به قشنگی تو به چشمم نمیآمد. صدایت را که میشنوم انگار در یکی از آن دنیاهایی هستم که توصیفش را هرروز میشنویم. نمیدانم اینجا چه شکلیست اما مهم نیست؛ مهم این است که تو اینجایی. روز و شب را با تو میفهمم و تو برای من همه جهانی. به هر طرف سر برمیگردانم تو را میبینم. راستش حدس میزنم این که میبینم تو باشی. کاش چشمانمان همیشه بسته بماند. میترسم مرا ببینی و خوشت نیاید. راستش صورت او را هم دوست دارم ببینم. مردم میگویند نورانیست و در این تاریکی میدرخشد. میگویند وقتی نزدیکت میشود نورش را از پشت پلک احساس میکنی. نمیدانم. شاید نور هم خوب باشد. ما کی باشیم خوب را از بد تشخیص بدهیم؟ همینکه بدون زمین خوردن راه برویم و جای دهانمان را حفظ باشیم تا غذا بخوریم بسمان است. خدا را شکر گوش و زبانمان هنوز کار میکند.
3.
قربانت شوم
اکنون که این نامه را میشنوی چشم من باز است. باورت میشود؟ اما چیزی برای دیدن نیست. در اتاقی 2 در 2 هستم که پنجره و چراغ یا هرچه که این نگهبانها میگویند ندارد. اصلا فرقی با خانه خودمان ندارد. غذایمان را هم میدهند. ملالی جز دوری شما نیست. روزگارم را با رادیو سر میکنم و فکر به چهره شما. خوابیدن سخت است. صدای آقای احمدی دائم از بلندگوها پخش میشود و سرزمین رویاها را روایت میکند. نمیدانم شبها میخواهم بخوابم یا روزها؛چون وقتی بیدارم همهچیز غرق در آرامش است. چه فرقی میکند؟
دیوارها زبر و ضخیم هستند و فقط تکهای از آنها کمی نرم است. روزهای اول تعجب میکردم. باورت نمیشود اگر بدانی چهره او را روی مرمر حک کردهاند! اما نوری ندارد. شاید هم نورش را به بیرون اتاق میاندازد. چه اهمیت دارد؟ نور زندگی من شمایی و زندگی من با شما رنگ گرفت.
آقای احمدی را دیدم. گفت اوضاعت خوب است. خدا را شکر کردم. اما گفت اگر خوب رفتار نکنم اذیتت میکنند. قول دادم حتی در اتاق چشم باز نکنم. قول دادم همیشه خواب باشم حتی وقتی صدای خودش نمیگذارد بخوابم. گفت جرم سنگینی کردهام. گفتم آقای احمدی! میدانم جرم است. اما شما خودتان که چهرهاش را دیدهاید! میدانید که پشیمان نیستم. میدانید که کل زندگی تاریک من به لحظهای دیدنش میارزید. اینها را میدانید؟
زیادهگویی نمیکنم. وقتی ببینمت، یعنی بشنومت، بیشتر برایت خواهم گفت. راستی حکمم آمد. گفتند میخواهیم چشمهایت را دربیاریم و برایش بفرستیم؛ بعد هم خندیدند. نمیدانم چرا خندیدند. یادت هست گفتی فدای چشمانت شوم؟ حالا چشمانم فدای تو.
ارادتمند
مطلبی دیگر از این انتشارات
خودم هم نمیدانم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
مه
مطلبی دیگر از این انتشارات
سرگرمیهایم فقط راههای قشنگِ فرار مناند!