"هر چه آید به سرم باز گویم گذرد وای از آن عمر که با میگذرد ، میگذرد ??
کایوت ( قسمت هفتم )
+: چی بیمارستان ؟ کی ؟ برای چی ؟
با این حرفم همه دست از خوردن کشیدن و ترسیده بهم نگاه کردند ، گوشی رو قطع کردم و با بغض بهشون نگاه کردم .
#: دیانا بابا چیشده ؟ کی رفته بیمارستان ؟
+: بی بی حالش بد شده بردنش بیمارستان ... باید زودتر بریم .
همه خیلی سریع وسیله ها رو جمع کردن و زنمو داشت به مامانم دلداری میداد که چیزی نیست .
نشستیم توی ماشین و به سمت بیمارستان رفتیم ، مامان گریه میکرد و مدام به بابام میگفت تند تر بره .
من عاشق بی بی بودم و اگه اتفاقی براش میوفتاد مطمئنم دوام نمیوردم .
وقتی رسیدیم بیمارستان مامان خودشو از ماشین پرت کرد پایین و به سمت پذیرش بیمارستان دوید .
بهمون گفتند که بی بی توی سی سی یو ، مامان زد توی سرش و روی صندلی بیمارستان نشست .
عمو رفت تا چیزی بخره تا به مامانم بدیم فشارش بیاد بالا ، من و بابا هم رفتیم با دکتر صحبت کنیم .
دکتر بهمون گفت که بی بی سکته خفیف زده و چند تا از رگ هاش بسته شده بوده .
*: حالا ایشون یا باید عمل کنند یا بالون بزنن . اگه بعد بالون زدن باز هم اینجوری شدند چاره ای جز عمل نداریم .
بابا رفت پیش مامان تا آروم ماجرا رو بهش بگه ، پسر عمو ها هم اومدن پیش من تا بفهمند موضوع چیه .
_: دیانا چیشد ؟ دکتر چی گفت ؟ چرا بی بی حالش بد شده ؟
مو به موی حرفای دکتر رو بهشون گفتم ، بغض بدی تو گلوم بود ولی چون خیلی وقت بود گریه نکرده بودم الآنم نمیتونستم گریه کنم .
بعد از اون بی بی رو برای بالون زدن بردن و بعد چهار روز مرخصش کردند و همراه بی بی برگشتیم به ویلا ،
دکتر گفته بود که بی بی نباید فشار عصبی روش باشه و باید مطلقا استراحت کنه .
مامان عین پروانه دور بی بی میچرخید تا ببینه چیزی کم و کسر داره یا نه ، من و زنمو هم داشتیم غذا درست میکردیم . بابا داشت دارو های بی بی رو چک میکرد و روی کاغذی مرتب ساعت مصرفشون رو مینوشت ، عمو و پسراش هم داشتند تو حیاط پشتی فوتبال بازی میکردند .
بعد از صرف ناهار همگی متفرق شدند برای خواب ظهر ، داشتم به سمت اتاقم میرفتم که یکدفعه سرم درد گرفت و گیج رفت ، آروم روی زمین نشستم . سرم خیلی درد میکرد یدفعه تصاویر مبهمی جلوم نقش بست ، یه پسر بود که چهره خوبی داشت و ... آخخخ
همه چیز جلوم نقش بست و یادم اومد ! اره یادم اومد اون روز توی جنگل علاوه بر اون اتفاقات من با یه پسر عجیب برخورد کردم که بهم درباره جنگل و حلقه هشدار داد .
آه چطور همچین چیزی رو فراموش کرده بودم ؟
آرام از روی زمین بلند شدم و به سمت تختم حرکت کردمو روش دراز کشیدم ، سرم درد میکرد و توی سرم اتفاقات خیلی عجیب این چند وقت فکر میکردم .
اول از همه اون گرگ که با چشماش انگار آدمو افسون میکرد و بعد اون حلقه آویخته به زنجیر که تو جنگل پیداش کردم ، بعد اون گم شدنم توی جنگل برای چند ساعت در حالیکه بقیه میگفتند فقط یک ساعته نیستم و بعد دیدارم با اون پسر عجیب توی جنگل و از آن عجیب تر حرفایی که بهم زد و در آخر دیدن همون گرگ افسونگر و فهمیدن اینکه اون یه گرگ عادی نیست و در واقع گرگینس و اینکه اون دستبندم رو هم با خودش برد ! و عجیب تر از اون اینکه من شنیده بودم گرگینه ها وحشی تر از گرگ ها هستن پس چرا اون مثل یه گربه رام و اهلی رفتار میکرد ؟
سرم داشت از درد منفجر میشد ، مسکنی خوردم و سعی کردم با وجود درد زیاد سرم بخوابم .
پایان قسمت هفتم

مطلبی دیگر از این انتشارات
همه چیز اتفاق افتاد (قسمت هفتم)
مطلبی دیگر از این انتشارات
تاریکی چون پیله ما را در آغوش گرفت
مطلبی دیگر از این انتشارات
مطلق