مَن بِه رَنجِ تَرانه ها گِریستِه ام؛ باران صِدایَم کُن...!
بی بهارکم؛
نهالکم!
این روزها از صدقه سری این رنج ها، اینجا ایستادن و مدح روزگار گفتن و در نکوهش زندگی گریستن، نه چیزی از تقلای ناگزیر تو خواهد کاست و نه چیزی به عمر این تنه خشکیده جان بر کفم می افزاید.
و صبح، بی رحمانه از راه می رسد.
به چشم، می بینم داری تمام می شوی. نسیم، سبکسرانه برگ های کلافه کم سن و سالت را، به دلخواه خود می رقصاند. شاخه های تو بلندند و سرسبز... و این رد تبر بر شریان های زنده ات، به راستی سزاوار نبردی چندین ساله است.
هیچ کس چون من نخواهد دانست هنوز، هیچ کدام راه درازی نیامده ایم و این همه زخم تیشه بر پیکره ات، نشان بلندی قد دردهایت است، نه عمر بلندت!
زمانی که عمر دست نخوردهی شاخه ای محکوم که پایان باشد، فرقی نمیکند ضربه های تبر کی از صدا بیفتند. فرق نمیکند، به حال تنهی نیمه جانی که از روز جوانه زدن فقط طوفان دیده و بس... و نه به حال منِ هیچ و نسیم دیوانه صبح.
تو از همان جایی که درد هایت را به خاک سپرده بودی، جوانه می زدی. از کنار لبخندت، یا چشمان پرفروغت... نمیدانم، ولی وقتی به سختی از پس تنه ی بریده ات می روییدی، می دیدمت. تماشایت میکردم، بی هیچ کلمه ای، در استیصالی که بوی یقین می داد. تو بودی و تو و تنه بریده ات و روزگار نیمه کاره ات و قامت بلند حکایات عمرت... نسیم متوجه خطر نبود. با فریادی خفه می رقصید بر سر مزار شاخه های شکسته ات و برگ هایی که بوی زندگی می دادند هنوز... و هنوز، هوای نفس های من کفاف تکاپویشان را نمی داد.
آن زمان که برگ های کوچکت هنوز، بر سر شاخه های مهموم مرده ات زندگی را حریصانه نفس میکشیدند، سبز روشنشان به نقره ای بی جانی میگرایید... تو اما، با سکوت بی نیاز یک درخت هزار ساله، هنوز آنجا بودی. و هنوز ریشه در خاک داشتی آنجا. لابه لای جسد شاخه های بریده ای که میان دو طوفان برای روییدنشان جنگیده بودی!
حق با توست، بی بهارکم: درختی که در طوفان بِرویَد، فرصتی برای نهال بودن پیدا نمیکند.
ارغوانکم! عادت کرده ام به تو نمیشود گفت همه چیز تمام است، حتی زمانی که هر تلاشی احمقانه به نظر می رسد. باید دور نشست و تماشایت کرد چون، شاخه های من نرم تر از آنند که قدرت نگاهت را تاب بیاورند. من، بسیار برای دوباره رستن سست بودم شاید! اما با زبان بی زبانی جنگ می آموختی به ریشه های مجنون من، که تنها سلاحشان عقب کشیدن بود.
لعنتی! ارغوان بودن هم دردسر های خودش را دارد. از چشمانت هیچ چیز قابل حدس نیست؛ لبخندت منافاتی با دردی که میکشی ندارد. تو خودت هم خوب میدانی گاهی این ایستادن جلوی روزگار گران تمام میشود... و اما این مکافات، بهای زنده بودن توست. بهای زنده بودن، زنده بودنی که نفس کشیدن نیست، بلکه اعجاز آموختن مسیر است.
تاریکی که بساطش را جمع میکند، درخشش مغزپسته ای شاخه های جوانت که از پینه زخم های تبر روییده اند، طلوع صبح را با تو تماشا می نشینند. و نگاه مملوء از سرور و سرِ برافراشته من، همگی خوب میدانند که میارزد... و چشمان خودت هم و غرور ریشه های من... و این رویش غنیمت تو از جنگ با روزگار است و شکرانه ایستادگیت، ارغوان! این جوانه زدن های پس از آشوب، می ارزند، چه بسا به بهای درد کشیدن باشند.
" تقدیم به تو که از گذشته تا همین حالا، به غایت ارغوان بودی."

مطلبی دیگر از این انتشارات
به افتخار یک دقیقه بیشتر زیستن
مطلبی دیگر از این انتشارات
اول
مطلبی دیگر از این انتشارات
گفت و شنود