عزیزم، بپا که معنی‌ها رو از دست ندی

یادمه یه زمانی خیلی می‌ترسیدم، از اینکه یه روزی خودم رو از دست بدم. اینکه یه روزی دیگه آرزوهام رو نداشته باشم و اینکه یه روزی آدم رویاهام نباشم. من مدت طولانی رو با این ترس گذروندم؛ کم کم از وجودم رخت بربست، غافل از اینکه داشت خودش رو به واقعیت تبدیل می‌کرد. من هم مثل خیلیای دیگه گیر افتادم توی چرخه بی پایان روزمرگی‌ها، شدم یکی از برده‌های سوشال مدیا و یه آیینه از اعتقادات اطرافیانم. شدم یه ماشین که از صبح تا شب به فکر اینه که چطور باید خودش رو جوری بالا بکشه تا تعداد بیشتری از معیارها رو برآورده کنه و چطور توی دید بقیه آدم مقبول‌تری باشه. من خودم رو، معنای خودم رو، از دست دادم.

به تو ‌می‌نویسم. میدونی... حس می‌کنم که گم شدی، باز هم. اینبار فرق اینه که داری توی مسیری که باید قدم برمی‌داری و از بیرون این گم شدن تو اصلا مشخص نیست، همه فکر می‌کنند که همه چیز سر جاشه و هیچ مشکلی نداری. اما من، منی که توی نزدیک‌ترین نقطه بهت ایستادم، دارم می‌بینم که اینجا چیزی کمه، اون یه چیز با کلمات توصیف نمی‌شه، اون یه چیز اصلا توصیف نمی‌شه اما دارم می‌بینم که چطور خودت رو قربانی یه زندگی ساده‌تر کردی.

خودت بودن درد داره، سخته، پیچیدست و نامطمئنه. خب، این خیلی راحت‌تره که هر روز صبح به زور ساعت شیش و ده دقیقه از خواب بیدار بشی، بری مدرسه، کلاس‌هات رو بی دلیل جیم بزنی یا نزنی، برگردی خونه، ناهار بخوری، گوشیت رو دو ساعت تموم بگیری دستت، کمی یا حالا کمی بیشتر از کمی درس بخونی و بعدهم در انتظار تکرار دوباره این روز بخوابی. راحته که رویات رو در قالب رویای غالب آد‌ها جا بدی و روزمره فقط کارهایی رو انجام بدی که تو رو به آرزویی که برای خودت نیست نزدیک و نزدیک‌تر می‌کنند. اونقدرها هم ساده نیست، اما خب، نشدنی هم نیست.

می‌دونی... من نگرانتم. نگران اون آدم فوق‌العاده‌ای که در درون تو زندگی می‌کنه و منتظره که بهش رنگ واقعی بودن بدی. اون آدمی که اگه پیداش کنی و بهش اجازه بدی که زندگیت رو زندگی کنه احساساتی رو به تو هدیه می‌کنه که تا به حال شبیهش رو هم ندیدی. اون آدمی که وقتی توی آیینه بهش نگاه می‌کنی ناخودآگاه لبخند بزنی و بگی: واو، این واقعا منما!

البته، مطلق انگاری بیهودست. بی‌فایده و بدردنخوره. نمی‌تونی بگی که من واقعی یه دزد دریاییه پس می‌زنم زیر همه چیز و می‌رم سراغ آرزوم. نمی‌تونی رنگی رو برای پوشیدن انتخاب کنی که کسی نمی‌شناسدتش و نمی‌تونی طرز فکری رو داشته باشی که توی دنیا نایابه. فقط دارم بهت میگم که یادت نره که کی هستی و چطور باید باشی. یادت نره که برای چی زندگی می‌کنی. یادت نره که چه قول‌هایی به خودت دادی.

لازم دونستم که بهت یادآوری کنم که وقت نذاشتن برای خودت هم تا یه جایی کمکت می‌کنه که به اهدافت یا بهتر بگم بایدها نزدیک بشی، یه جایی به خودت میای و می‌بینی که ای وای، گم شدی. اون موقعست که سخت می‌تونی جلوی سقوطت رو بگیری. پس از همین الان مراقب اون روز باش.

کار بکن، ولی در کنارش فکر هم بکن، موسیقی گوش کن، کتاب بخون، خیلی کتاب بخون، فکر کن، به خودت، به آدمی که می‌خوای باشی و به اون چیزی که از اعماق قلبت دوست داری بهش دست پیدا کنی.

مراقب خودت باش عزیزم و اجازه نده که موج دنیا تو رو با خودش به هرجایی که می‌خواد ببره. این روزها روزهای مهمین که دیگه قرار نیست تکرار بشن.