فقط برقص!

روزی روزگاری پشت کوه‌های بلند، سرزمینی بود مملو از شادی. سرزمینی که آرزوی هر حیوانی بود تا ساکن آن باشد. هر روزی که می‌گذشت و خورشید پشت کوه‌ها خاموش می‌شد، جشن و پایکوبی شروع می‌شد. هر شب تا سپیده بساط عیش و موسیقی به راه بود. نر و ماده، پیر و جوان، دور آتشی بزرگ جمع می‌شدند؛ می‌خواندند، می‌نوشیدند و می‌رقصیدند.

توله‌ی خرسی بود به نام برنا. برنا هر شب به همراه خانواده‌اش در مهمانی بزرگ حاضر بود. پدرش را می‌دید که جام بزرگی از عسل را سر می‌کشد و هنگام معاشرت با دوستان، صدای قهقهه‌ی بلندش تا آسمان می‌رود. مادرش را می‌دید که خیس عرق دور آتش می‌رقصد و صدای کل کشیدن مادگان، رقص او را به اوج می‌رساند. برادر بزرگش را که باد به غبغب می‌اندازد و برای دخترکان نطق می‌کند و خواهرش را که محو بازوان خرسک‌های فامیل است.

برنا هر چند وقت، فوج حیواناتی را می‌دید که به جمعیت اضافه می‌شوند. حیوانات جدیدی که مشخص بود از سرزمین‌های بیگانه به اینجا آمده بودند تا برقصند و بنوشند. برنا همه‌ی این‌ها را می‌دید و می‌اندیشید. چرا در این سرزمین غمی نیست؟ چگونه ممکن است زن و مرد هر شب در حال رقصیدن باشند. گویا در این سرزمین، برنا تنها کسی بود که دچار بیماری اندیشیدن بود. هنگام رقصیدن و مستی، مجالی برای اندیشیدن نیست.

سال‌ها گذشت و برنا بزرگ شد. او غم بزرگی در دل داشت که اجازه نمی‌داد مثل باقی حیوانات سرخوش باشد. تصمیم گرفت برود. یکی از شب‌ها، وقتی بوی مستی در فضا پیچیده بود، راهی شد و رفت. هیچ کس متوجه رفتنش نشد. از میان درخت‌های اطراف و دریاچه‌ی کم‌عمق گذشت. چند دقیقه‌ای بیشتر نبود که راهی شده بود که به دیوار بلندی رسید. تا به حال هیچ وقت این مسیر را نرفته بود. تا به حال هیچ مسیری را نرفته بود. در امتداد دیوار به مسیر ادامه داد. راه رفت و راه رفت. هر چقدر پیش می‌رفت، چیزی نبود جز دیواری در سمت راست و دریاچه‌ای در سمت چپ. مدتی بود راه می‌رفت که احساس کرد به نقطه‌ی شروع رسیده است. نگاهی به اطراف کرد. درست همان‌جا بود که به دیوار رسیده بود. گویا تمام مدت دور خودش می‌چرخیده. حیران مانده بود. این همه حیوان بیگانه که به جمع آن‌ها اضافه می‌شوند از کجا می‌آیند. از بلندای دیوار یا از زیر زمین؟ لابد اشتباهی کرده، باید راه دیگری باشد. دوباره راه افتاد. مدتی گذشت و باز به همان نقطه رسید. گشتن فایده نداشت، راه خروجی وجود ندارد. تصمیم گرفت برگردد و از حیوانات بیگانه مسیر را بپرسد.

شب‌هنگام وقتی حیوانات یکی‌یکی به مهمانی می‌آمدند، سراغ خرسی رفت که به تازگی به آن‌ها ملحق شده بود. هنوز جشن شروع نشده، مست و پاتیل بود.
پرسید: «اهل کجا هستی؟ چطور به اینجا آمده‌ای؟»
خرس جواب داد: «سوالی نپرس. فقط برقص!»
- می‌خواهم از اینجا خارج شوم ولی راهی نیست.
- راهی نیست. فقط برقص!
- شما از کدام طرف آمده‌اید؟ لطفا راهنماییم کنید.
ـ فقط برقص!

برنا کلافه شد. زیر لب گفت:‌ «تمام این حیوانات دیوانه‌اند».

روباه پیری کنار درختی ولو شده بود. پیرترین حیوان سرزمین بود. همزمان که به چپق بلندش پوک می‌زد به برنا اشاره کرد.
- دنبال راه خروجی؟
ـ بله! شما راهی بلدید؟
- راهی نیست. تو انتخاب کردی اینجا باشی.
- من اینجا به دنیا آمده‌ام. از کودکی هیچ انتخابی نکرده‌ام.
- مهم نیست. راهی نیست.
- شما می‌دانید اینجا کجاست؟ به نظر ما اسیر یک دیوار بلند هستیم.
- اینجا سرزمین بی‌فکرهاست. اگر بیاندیشی دیگر مال اینجا نیستی.
- من می‌اندیشم. خیلی زیاد. از کودکی دچار این بیماری هستم.
- به زودی خواهی مرد. تو را خواهند کشت.
ـ چرا؟ من که با کسی کاری ندارم. فقط می‌خواهم از اینجا بروم.
- اندیشه دشمن بزم است. اگر می‌خواهی زنده بمانی باید برقصی.
- رقصیدن چه فایده‌ای دارد؟ وقتی هزاران پرسش بی‌جواب در سرم معلقند.
- باید برقصی تا زنده بمانی. تو دیگر کودک نیستی. هر آن ممکن است بمیری.
- شما چیزی می‌دانید که من نمی‌دانم؟
- جوان عاقلی هستی. بنشین تا برایت تعریف کنم:

ما حیوانات آزادی بودیم. در سرزمینمان غم بود و شادی. مرگ بود و زندگی. شکار می‌کردیم و شکار می‌شدیم. روزی انسان‌ها در مسیرمان سبز شدند. گفتند ما کاری می‌کنیم تا همیشه شاد باشید. هر شب بنوشید و برقصید. از شکارشدن نترسید و هیچ دشمنی نداشته باشید.

جهانی بدون غم، بدون وحشت، با حیواناتی که همه با هم برابرند. پیشنهاد اغواکننده‌ای بود. پذیرفتیم. شبی خوابیدیم و صبح اینجا بودیم. غذا و نوشیدنی به وفور پیدا می‌شد. موسیقیِ گوش‌نواز همیشه به گوش می‌رسید و آب‌و‌هوا همیشه معتدل بود. گویا در بهشت بیدار شده‌ بودیم. میمون‌ها و پرندگان می‌رقصیدند. ببرها و آهوان در کنار هم می‌نوشیدند. نه غمی بود و نه وحشتی، همانطور که قول داده بودند.

شبی یکی از میمون‌ها از رقصیدن خسته شد. نگاهی به ما کرد و گفت: «تا کی باید برقصیم؟». بیایید مدتی استراحت کنیم. درست می‌گفت. رقصیدن دیگر لذتی نداشت. نشستیم و نرقصیدیم. فردا شب به همین روال گذشت. شب سوم انسان‌ها ظاهر شدند. پرسیدند: «چرا نمی‌رقصید؟». میمون گفت: «از رقصیدن خسته‌ایم». انسان‌ها چیزی نگفتند. میمون را جلوی چشمان ما کشتند و جنازه‌اش را بردند. چیزی نگفتیم. صدای موسیقی بلند شد. همه رقصیدیم. مدتی بعد گوزنی از رقصیدن خسته شد. او را کشتند و ما رقصیدیم. سال‌ها کشتند و ما رقصیدیم. راستش را بخواهی دیگر کسی یادش نیست که چرا می‌رقصد. هر حیوان جدیدی که می‌آورند مثل قبلی‌ها می‌رقصد و نمی‌داند چرا.

ما حیوانات آزادی بودیم. در سرزمینمان غم بود و شادی. مرگ بود و زندگی. شکار می‌کردیم و شکار می‌شدیم. تا اینکه انسان‌ها در مسیرمان سبز شدند. ما حیوانات آزادی نیستیم. نیاندیش. نپرس. فقط برقص.

مطلب قبلیم

https://virgool.io/@khaleghi/stars-yk9y8pppwgbf