یک روز دیگر، مثل تمام روزهای قبل از آن. صبح بیدار میشوی، یک چیز مختصری که اسمش را صبحانه میگذاری میخوری، با ماشینت به سمت محل کار میرانی، موسیقیای پخش میکنی فقط برای اینکه فضای خالی اتاقی را که احساس تنهایی فریاد میزند پر کنی، قهوه ات را مینوشی و کار شروع میشود. ناگهان سرت را بالا میآوری و میفهمی حالا شهروند کشوری درگیر جنگ هستی... و بعد از این درک... تاریکی است.

یک: تاریکی
ابتدا چشمانت بستهاند. با این فکر که به زودی میگذرد، وضعیت را توجیه یا انکار میکنی. اینترنت برمیگردد و همه میتوانیم به روال عادی زندگیمان برگردیم. اما اینطور نمیشود. فقط بدتر و بدتر میشود. احساس میکنی در اتاقی از تاریکی هستی. میترسی چشمانت را باز کنی، چون خوب میدانی که اگر این کار را بکنی، آن تاریکی غلیظ و چسبناک راهش را باز میکند و به درونت سرازیر میشود. پس، از آن اجتناب میکنی. دوباره شروع به خواندن میکنی. یک کتاب پس از دیگری. به روشهای قدیمی رو میآوری و شروع به انجام بازیهای سالها پیش میکنی. سعی میکنی چیز جدیدی یاد بگیری. به هر حال، هر کاری که فکر میکنی تو را بیرون میکشد و کمک میکند تا از تاریکی فرار کنی، انجام میدهی.
مهم نیست چقدر سخت تلاش کردی. همهچیز خستهکننده شد و نتوانست به تو در انکار این تاریکیِ در حال گسترش کمک کند. چارهای جز روبرو شدن با آن نداری، اما هنوز هم نمیخواهی. چشمانت را بسته نگه میداری، پلکهایت را محکمتر و محکمتر روی هم فشار میدهی و در عین حال میتوانی حس کنی که تاریکی هم دارد فشار میآورد. میخواهد راهش را به داخل پیدا کند. میخواهد با تو روبرو شود. که روبهرویت بایستد و به اعماق روحت خیره شود. اما این حس خوبی ندارد، پس به انجام هر کاری که گمان میکنی ممکن است مفید باشد ادامه میدهی.
قدم زدن بر لبهی صخرهای که در کنارش درهای عمیق و به ظاهر بیپایان و پر از تاریکی است. پس، یک هل دادن... فقط یک هل دادن کوچک و ناچیز لازم است تا خودت را در حال سقوط آزاد در آن بیابی.
بفرما! این هم از آن تلنگر و تو تسلیم میشوی. با صورت به درون تاریکی سقوط میکنی. بالاخره آن را در آغوش میکشی و دست از انکار و فرار برمیداری...

دو: زنجیرها
تاریکی آنجاست. زانوهایت را روی کف سیمانی حس میکنی. و غل و زنجیرهای آهنی، سرد و زنگزده. هوای اتاق سنگین است و تاریکی سنگینتر. میتوانی حس کنی که تو را احاطه کرده است. اما هنوز هم نمیخواهی چشمانت را باز کنی. تاریکیِ ناشی از چشمانِ بسته را به تاریکی بیرون ترجیح میدهی.
زمان میگذرد. و درست مثل همان تلنگر کوچک، حالا فقط مسئلهی زمان است. تا چشمانت را باز کنی و تسلیم شوی.
در ابتدا، اصلاً «راحت» نیست. وقتی به آن خیره میشوی، تاریکی هم به تو خیره میشود. گاهی چشمانت را میسوزاند و گاهی انگار کسی دارد در چشمانت فوت میکند. به هر طریقی، یاد میگیری چگونه با آن کنار بیایی. حالا شما دو نفر همزیستی دارید. دو موجود که فضای یک ظرف مشترک را سهیم شدهاند.
هرچه زمان بیشتری را با آن میگذرانی، آشناتر میشود و از غلظتش کاسته میشود. حالا، میتوانی آن را نفس بکشی. هرچه راههای بیشتری برای همزیستی با آن یاد میگیری، محوتر میشود. حالا، زنجیرها شلتر احساس میشوند و اتاق روشنتر. و هوایی که غلیظ و چسبناک بود، حالا بیشتر شبیه هواست، با رایحهی خفیفی از دود که بینیات را کمی قلقلک میدهد.
پس از گذراندن زمان با آن، یکی شدن با آن، و درک این موضوع که این دیگر همزیستی نیست بلکه صرفاً «بودن» است، متوجه میشوی که زنجیرها از بین رفتهاند و حتی آینههایی وجود دارند.

سه: آینهها
تو توسط «خودت» احاطه شدهای. انعکاسهای بینهایت در انعکاسها... همه تصاویری از تو. به هر کجا که نگاه میکنی، در هر زاویهای که چشمانت میچرخد... آنچه در ابتدا فقط یک وضعیت ظاهراً موقتی بود، طولانی و طولانیتر شد و حالا که دیگر نه دودی هست و نه زنجیری، فقط تویی و خودت. حالا بازی را میفهمی. حالا به انعکاس روبرویت خیره شدهای و او هم دقیقاً نگاهت را به خودت برمیگرداند. یک صدای کوچک درونی... «فرار کن!»... اما در هر جهتی فقط تو هستی... راه برگشتی نیست. هیچ میانبری وجود ندارد... و هیچ عجلهای. تنها کاری که حالا میخواهی انجام دهی این است که به خودت و تکتک انعکاسهای ممکن از خودت نگاه کنی.
هوای خنکی گونهات را نوازش میدهد. چشمانت را میبندی و برای اولین بار، هیچ تاریکیای وجود ندارد. انگار همهچیز در درونت به منبع بیپایانی از نور تبدیل شده است. بوی محو چوب، بینیات را قلقلک میدهد و تو آن را عمیقاً نفس میکشی.
و وقتی یک بار دیگر چشمانت را باز میکنی... فقط تویی... روی تختت.