ویرگول
ورودثبت نام
مجموعه نوشته‌های ع.ب
مجموعه نوشته‌های ع.ب
مجموعه نوشته‌های ع.ب
مجموعه نوشته‌های ع.ب
خواندن ۲ دقیقه·۹ ماه پیش

ما رویا می‌فروختیم...

ما رویا می‌فروختیم. دنیایی شیرین در میانۀ این حلبی‌آباد. خودمان هم مصرف می‌کردیم. خوش می‌گذشت. به قول خودمان حال می‌داد. نگاه به این چرک و کثافت دنیا نداشتیم. غرق بودیم. غرق رویا و وعده‌های خود به خود فروخته. کلاغی بودیم که سعی داشتیم خودمان را قناری کنیم و به پاچۀ زندگی فرو کنیم. آری. ما رویا می‌فروختیم. ما رویا می‌فروختیم که واقعیت سیلی محکمی در گوشمان خواباند و ما رویا می‌فروختیم که سرمان گیج رفت و زمین خوردیم. حالمان بد شد. دیگر رویایی نبود که بفروشیم. برای خودمان هم چیزی برای مصرف نمانده بود. افتادیم به دام مخدر. مخدر!؟ آری. مخدر. مخدرمان عشق بود. مصرفش که می‌کردیم مزۀ رویا را به یادمان می‌آورد. یادمان می‌رفت درد را، شک را، ترس را. به قول خودمان حال می‌داد. سرمان گیج می‌رفت، جهان دور سرمان می‌گشت، اما حال می‌داد.

اما انگار تقدیر ما روبه‌رویی بود. نه رویا رهایمان بخشید و نه عشق شفایمان. انگار محکوم بودیم به آرمیدن در سیاه این دنیا. به دیدن و دیدن و دیدن. به کاری نکردن. به بغض کردن ولی گریه نکردن. به ترسیدن ولی هیچ نگفتن. به تلاش کردن و نرسیدن. ای بابا... این که همه ناله شد... آری. ناله شد. رویا که کسب و کارش نچرخید و عشق هم که نشئه‌اش نچربید. ما ماندیم و ناله. روزها، همان جا که رویا می‌فروختیم جمع می‌شدیم و ناله سر می‌دادیم. ناله‌ها جمع می‌شد، روی هم می‌شد و بعد یک راست به زباله‌دان می‌رفت. ناله که مثل رویا خریدار نداشت. بغض کمی اما حالش بهتر بود. در آن بین که ما ناله می‌کردیم تک و توکی بغض داشتند که انگار اندک خریداری داشت. شاعران می‌خریدند و شعرش می‌کردند. نویسندگان می‌گرفتند و داستانش می‌کردند. خلاصه بغض این بین بهتر از ناله بود.

اما اشک... اشک خوب بود... اشک خریدار داشت. ارزش داشت. عزت داشت. اما چرخ روزگار به کام اشک نمی‌چرخید. آخر بدی اشک این بود که عمر نداشت. زود می‌خشکید و اشک نایاب بود. بازار خراب بود خلاصه. و ما مانده بودیم و همین ناله‌ها. یک روز با خودم گفتم یکی را بکارم. از رویا که هرچه رویید خشکید. عشق که... بگذریم. ناله را کاشتم. همینطور بر سر چاله نشستم و منتظر ماندم. باید چیزی می‌رویید. آخر ناله‌ام را... آخرین چیز باقی‌مانده را همانجا دفن کردم. اگر آن هم قرار بود بر ندهد همان ناله را هم دیگر نداشتم. اما نکند... اگر... اگر ناله در نیاید چه؟ آن از وضع رویاهای مخروبمان و عشق که... بگذریم. ناله‌ام اگر در نیاید پس من چه... همین یک ناله مانده بود برایم آن هم برود من چه می‌شود...

ناله هم در نیامد. نشستیم و نشستیم و نشستیم. ناله در نیامد که نیامد. چه می‌شود کرد. کاری است که شده. زندگی همین است. راکد. بی‌رنگ. بی‌تفاوت. بی ناله.

داستان کوتاهداستانادبیاتدلنوشته
۴
۰
مجموعه نوشته‌های ع.ب
مجموعه نوشته‌های ع.ب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید