ویرگول
ورودثبت نام
بادکنک
بادکنکغم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
بادکنک
بادکنک
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

من او را کشتم!

باز هم نشد ... این بار، دیگر کنترلم را از دست دادم و کاغذ را از گوشه گرفتم و محکم کشیدم و پاره اش کردم ... و دیدم که ناگهان سیلِ خون جاری شد ...
بلافاصله پشیمان شدم، دست و پایم را گم کردم، خواستم کاری بکنم تا خونش بند بیاید اما نمی دانستم چه باید کرد. دستم را روی محل خونریزی گذاشتم و محکم فشار دادم اما فایده ای نداشت، بدتر شد، جراحتش خیلی وسیع بود ... آنقدر خون آمد که همه ی برگه های دفترم خیس و آغشته ی خون شدند و پس از مدتی دست و پا زدن، دفترم در خون خود غلتید و مُرد ...!
ای وای، من دفترم را کشتم ... در حالی که قصه ای که داشتم درونش می نوشتم، هنوز به نیمه ی راه هم نرسیده بود، پیش از آنکه به دنیا بیاید و به همدیگر بگوییم قدم نو رسیده مبارک ...
پسرکِ درون قصه ام، تازه فهمیده بود که باید سوالش را از پیرمرد دانای ساکن بیابان بپرسد و تازه نشانی او را پیدا کرده بود!
من دفترم را که آبستن تازه ترین قصه ام بود، با دستان خودم و با قصاوت تمام کشتم ... نه از روی عمد، فقط حواسم نبود ... اصلا حواسم نبود که نباید برگه هایش را پاره کنم، اصلا من از این عادت ها نداشتم، به کلی یادم رفته بود که او زنده است و درون شریان های برگه هایش، خون جاریست.

یادم رفته بود که او یک مادر است و بذر واژه ها را در کشتزار تنش می پروراند و به دنیایشان می آورد و در آغوش می کشدشان و برایشان نام بر می گزیند ... چقدر دلم می خواست بدانم نام آخرین قصه ام چه بود ...
حالا پشت میز تحریرم نشسته ام، در حالی که خون از گوشه ی میز راه گرفته و دارد چکه چکه روی فرش می ریزد و با دست و بالی خون آلود و دفتری که دیگر نمی تپد ... هر آنچه نوشته بودم، همه نارسیده سقط شد!!
فقط به خاطر یک اشتباه، فقط به خاطر اینکه جمله ای که نوشته بودم باب میلم نبود اما دفترم دوست داشت نگهش دارد ... و نمی دانم چرا ناگهان خشمگین شدم و خون جلوی چشمانم را گرفت و به جای خط زدن، پاره کردم ...
یادش بخیر دفترم عاشق خط خوردگی ها بود! همیشه می گفت: «این خط خطی های تو برای من از گل های گلستان هم زیباترند.» می گفت: «آدمیزاد تا هزار بار خط نزند، قصه نویس بار نمی آید، قصه اش قصه نمی شود.» می گفت: «این خیلی خوب است که تو عادت به پاره و مچاله کردن نداری، خوب است که نوشته هایت را هر قدر هم بد باشند، مثل یک پدر دوست داری ...»
چقدر زود دیر می شود، چقدر زود افعال حال به افعال گذشته تبدیل شدند، چقدر زود راجع به دفترم گفتم یادش بخیر ... بیچاره دفترم، فکرش را هم نمی کرد روزی به دست من کشته شود ... حتی فرصت نکرد وصیتی بکند، در خون خودش غرق شد و مرد ...
حالا با این پیکر بی جان، با این دست های خون آلود، با این قصه ی نیمه کاره چه کنم؟! باید دفنش کنم ... او لایق یک مراسم خاکسپاری بزرگ و آبرومند است ... با خودم چه کنم؟! من باید مجازات شوم، چه کسی و در کدام دادگاه مرا محاکمه خواهد کرد؟!
ای کاش می توانستم پسرک را پیدا کنم و او را به سراغ پیرمرد دانا بفرستم که از او بپرسد ...
من گناهکارم، دستانم به خون عزیزی آلوده شده که در تمامی عمرش، جز مهر و عشق چیزی نثارم نکرد ... من پسرک را در بیابان رها کردم، حالا او با این سرگردانی چه خواهد کرد؟! نکند لحظه ی مرگِ دفترم را دیده باشد، نکند آن همه خون را دیده باشد ...
شاید بهتر باشد دفتری تازه بخرم و با او به دنیای قصه ها برگردم و به دنبال پسرک بگردم. میان آنهمه قصه، آیا امیدی به یافتنش هست؟! آیا تا وقتی من سر برسم، او دوام خواهد آورد؟! امیدوارم زیاد دور نشده باشد ...
اگر برای همیشه گم شده باشد چه کنم؟! شاید هم بتوانم پیرمرد را پیدا کنم و راه چاره را از او بپرسم ... پاسخ سوال پسرک چه بود؟ پاسخ سوال من چیست؟ نکند پسرک قدم به دنیای تاریکی ها بگذارد، نکند به دام اهریمن بیفتد ... آخر او که گناهی نکرده!
بیچاره دفترم، چه خون سرخی داشت، چقدر سرشار از زندگی بود، چقدر دلش می خواست پایان قصه را برای خوانندگانش روایت کند ...
راستی سوال پسرک چه بود؟ به دنبال چه می گشت؟ آهان یادم آمد ... او می خواست بداند چرا اینجاست؟ می خواست بداند کسی که سرنوشتش را نوشته کیست؟ او به دنبال من می گشت ... پاسخ پیرمرد چه بود؟ آیا راه را نشانش می داد؟! به گمانم اینگونه می بود و یک جایی از قصه، پسرک سرش را رو به آسمان می کرد و شاید با من حرف می زد، شاید مرا می دید ...
آخر چرا من دفترم را پاره کردم؟ یعنی به این خاطر بود که از نگاه پسرک ترسیدم؟! آنقدر که از ترس، دستم به خون آلوده شود؟
آری ... من ترسیدم ... اگر پسرک می پرسید چرا چنین سرنوشتی دارد، من چه باید می گفتم؟!
من گناهکارم ... باید به دنبال پسرک بگردم، باید از سرگردانی نجاتش دهم. آهای پسرک کجایی؟! پا به کدام قصه نهاده ای؟! می توانی مرا ببخشی؟! باور کن من دشمن تو نیستم، باور کن عمدی در کار نبود، باور کن من اهریمن نیستم، من فقط یک قصه نویسم که لحظه ای خشمگین شدم، شاید هم ترسیدم. ترس از رویارویی با تو، خشم از این بابت که ترسیدم ...
من گناهکارم اما، باور کن پیدایت می کنم ... می گردم و پیدایت می کنم و با هم حرف می زنیم ... راستش فکرش هم مرا می ترساند اما قول می دهم که بیایم. تو مرا می بخشی؟ مسبب رنج هایت را می بخشی؟!
باید دفتر تازه ای بخرم، باید دوباره آغاز کنم، با همین دستان خون آلود ... به نام بخشنده ی بزرگ ... یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود ...

قصهمرگخونقتلنوشتن
۳۱
۸
بادکنک
بادکنک
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید