وقتی برای بار دوم رفتم رواندرمانی چی شد؟

بعضی وقتا توی آسمان غروب، ماه سفیدی همچون تکه ابری کوچک میخزد، پنهانی و بدون خودنمایی، اما پر از شک و دودلی. من در جلسه دوم درست مثل همین ماه سفید چیزی نبودم جز فکرهای نپخته و نصف و نیمه. ذهنم مثل طوفانی بود که هیچ آرامشی در پی نداشت. چه قبل و چه بعدش.

اما زنگ زدن در خانه ای که برای بار دوم صدایش را درمیاوردم، صدای کم اُبهت تری داشت. آن دلهره و دل مشغولی آزاردهنده، که من در جلسه اول حس میکردم دیگر در وجودم رنگ باخته بود.

این بار زنگ در خانه را با اطمینان فشردم. اطمینان از اینکه چه کسی در را باز میکند. از اینکه چه کسی قرار است روح و جسمش را پای حرف های من بگذارد.

این بار حتی بیش تر از دفعه قبل، در ذهنم طوفان به پا شده بود. نمیدانستم به چه چیزی باید فکر کنم. به چه چیزی نباید. تمام آن چه میخواستم در ذهنم تصورم کنم، درست مثل بادکنک هایی بودند که یکی پس از دیگری میترکیدند و جایگزین میشدند.

در همین هیاهوی گیجی بلاخره به طبقه دوم رسیدم و تمام مراحل قبلی تکرار شد؛ سلامی صمیمانه، راهرو و نقاشی های دلنشین، محیط آرام و بزرگ و البته اتاق سرنوشت ساز روانکاوی.

«میخوای در مورد چی حرف بزنی؟»

بعد از کمی فکر، «در مورد اینکه بعد از جلسه قبل چه اتفاقاتی برام افتاد.»

«خب چه اتفاقایی افتاد؟»

«درست همونطور که خودت گفتین، خیلی ناخودآگاهانه تمام حرف های جلسه توی ذهنم ورجه وورجه میکرد.»

«ورجه وورجه؟ یعنی خیلی اذیت شدی؟»

«یک جور خود درگیری بود، اما از نوع سازنده اش. به این فکر میکردم که چقدر چیزهایی که نمیدونستم ساده ولی در عین حال مهم بودن»

این جلسه به زودی راه خودش رو در پیش گرفت. من میخواستم به موضوع مهمی برسم و همینطور هم شد. باید در مورد این حرف میزدیم که چرا دوست دارم همه مثل خودم باشن. مثل خودم رفتار کنن. دوست داشته باشن، زندگی کنن. اینکه چرا از رابطه با کسایی که از من بهتر، کامل تر هستن ترس دارم.

«ما روان درمان ها مثل کشاورز هستیم. باید از درخت های کوچک نگهداری کنیم و بهشون آب بدیم که بزرگ بشن. این درخت ها همون درمان جو هامون هستن. ما هیچ دخالتی در روند رشد و کشف و شهودشون نداریم.
«مجبور نیستیم حس کنجکاوی، اراده، رغبت به زندگی یا هر کدوم از خصوصیات ویژه انسانی رو در روح اونا بدمیم. کار ما فقط برداشتن موانعه. باقی کار با نیروی خودشکوفایی موجود در درون هر بیمار پیش میره.»

یکی از موانع زندگی من این بود که نمیدونستم چرا اینقدر از صمیمیت و حس تعلق خاطر به اکثریت جامعه ترس دارم. وقتی یک کسی که تازه باهاش آشنا شدم من رو به مهمانی، مسافرت، بیرون یا هر جای دیگه دعوت میکردم بی اختیار میگفتم نه.

این رفتار من در مقابل آدمایی که مدتی میشناختمشون کمرنگ تر بود. یعنی ممکن بود که بپذیرم ولی در بین راه همش به این فکر میکردم که نباید قبول میکردم و همین باعث میشد که نتونم طبیعی رفتار کنم.

«چرا اینقدر از بودن با این آدما ترس داری؟»

....نمیدونم....

باید بعد از این جلسه به این ترس فکر کنی. ببینی چه چیزی باعث میشه اینقدر از بقیه بترسی.

یعنی چیزهایی که توی ناخودآگهم هست رو بیرون بکشم.

یکی از چیزهایی که باعث میشه رواندرمانی مقدمات تغییرات بزرگ رو تو زندگی به وجود بیاره اینه که احساسات و فکرهای ناخودآگاهمون رو وارد خودآگاهمون میکنه.

اما ناخودآگاه کجاست؟ من بهش میگم زباله دونی فکرهای انکار شده.

دلیلشم اینه که وقتی یک فکری اذیتت میکنه و یک جور وسواس وجودت رو فراگرفته، مکانیسم دفاعی بدن در مقابل این احساسات اینه که این فکرا رو وارد انکار خونه کنه تا راحت بشی. چون که هدف اصلی مکانیسم طبیعی ذهن اینه که تو رو سالم نگه داره و این طوری به بقای تو کمک میکنه.

ولی وقتی این فکرهای انکار شده بیشتر و بیشتر میشن، آگاهی ما نسبت بهشون کمتر و کمتر میشه.

تاحالا شده که عصبی بشی و ندونی چرا؟ که استرس بگیری و ندونی چرا؟ توی یک موقعیتی که برای خیلی ها ساده و معمولی هست قرار بگیری ولی این برای تو درست مثل این باشه که وارد جنگی شدی که باید توش پیروز بشی؟

رواندرمانی میگه که خیلی از عصبانیت ها، نگرانی ها ، استرس و اضطراب هایی که برای ما به وجود میاد از تو دل همین ناخودآگاه مون میان و برای همینم ما نمیدونیم که چرا اون عکس و العمل های به خصوص رو نشون میدیم.

شاید توی کودکی یک صحنه دردناک از مرگ کسی رو دیدیم و بخاطر اینکه ذهنمون ما رو به جلو هدایت کنه اون صحنه رو وارد ناخودآگاهمون کنه و وقتی بزرگ شدیم، هر وقت نزدیک موقعیتی مشابه اون صحنه دردناک میشیم خود به خود استرس میگیریم و نمیدونیم چرا!

اما رواندرمانی درست مثل یک آچار فرانسه فلکه این جریان متوقف شده ناخودآگاه به خودآگاه رو برامون باز میکنه. چطوری؟ توی جلسه درمانی باید هرچیزی که توی ذهنت میاد رو به زبون بیاری. از تو دل همین حرف های فیلتر نشده است که تیکه تیکه های پنهان ذهن خودشون رو وارد ساحل ذهن آگاهمون میکنن.

خوبی ماجرا اینه که رواندرمانگر در مقابل حرف های شما اصلاً تعجب، قضاوت و پیش داوری نمیکنه یا از حرف های شما خسته نمیشه. در حضور یک دروانگر میتونیم با خیال راحت رازها و گره های کور ذهنی مون رو باز کنیم.

توی فاصله بین جلسه اول و دوم من از اینکه اتفاقات گذشته باعث شده بود رفتارم رو خیلی محدود و دفاعی کنم، گریه‌ام گرفت. از طرفی هم از اینکه توی همین مدت کوتاه که میرم رواندرمانی از یک نقطه مبهم به یک نقطه قابل درک رسیدم خوشحال بودم.

خوشحال از اینکه روح گذشته از تاریکی به روشنایی اومده بود و من تسلی کوچیکی رو تجربه کردم.

ولی همه این داستان رو گفتم که به این برسم که:

وقتی شما رواندرمانی رو شروع میکنین یک سری دغدغه هایی براتون به وجود میاد که قبلاً نداشتین. به چیزهایی درمورد خودتون میرسین که قبلاً خیلی قوی باورشون داشتین، اما الان اهمیت شون رنگ باخته.

من بعد از پایان جلسه دوم با اینکه کمی نسبت به قبل حال بهتری داشتم ولی در مقابل، با دنیایی از مکاشفه نصفه و نیمه رها شده بودم.

من توی آسمان غروب مثل یک ماه سفید، همچون تکه ابری کوچک میخزم، پنهانی و بدون خودنمایی، اما پر از شک و دودلی رها شده بودم.

https://virgool.io/@Arash-Naghdi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-eef9tld7nhbe