ویرگول
ورودثبت نام
Ali
Ali
Ali
Ali
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

قربانی دوم و انعکاس نفرت

سایه‌های تاریک خیابان‌های خلوت شب، با نور چراغ‌های زرد و مه ریز باران عجین شده بودند. آرمان در گوشه‌ای پنهان شد و نفسش را آرام گرفت؛ همان آرامشی که قبل از اولین قتل تجربه کرده بود. این بار قربانی دوم، مردی جوان و بی‌ثبات، جلوی یک مغازه بسته نشسته بود و بطری خالی اب در دست داشت؛ نماد همه چیزی که آرمان از آن متنفر بود.او قدم‌به‌قدم به سمت مرد نزدیک شد، بدون اینکه کوچک‌ترین صدایی تولید کند. ذهنش پر از تصویرهایی بود که سال‌ها در حافظه‌اش جمع شده بود: خشمی که از کودکی تا امروز با او بود و تصویری از مادرش که هنوز در ذهنش زنده بود. هر حرکت قربانی، هر خم شدن و نگاه کردن او، ضربه‌ای دیگر به روان آرمان وارد می‌کرد و او را هدایت می‌کرد.آرمان دستش را روی شانه قربانی گذاشت و برای لحظه‌ای مکث کرد. نگاه او به چشم‌های وحشت‌زده مرد قفل شد؛ در آن لحظه، خشم و عدالت بیمارگونه‌اش با هم ترکیب شده بود. هیچ عجله‌ای نبود؛قربانی دوم حتی فرصت یک فریاد کوتاه هم نداشت. ضربه‌ای آرام ولی کشنده، او را روی پیاده‌رو فروبرد. صدای باران با ضربه‌ای که به آسفالت خورد، در ذهن آرمان همچنان طنین می‌انداخت. او چند لحظه‌ای بالای بدن بی‌جان قربانی ایستاد، نفسش را آرام کرد و سپس بدون هیچ عجله‌ای در سایه‌ها محو شد.

در آن سکوت بارانی، خیابان به آرامش وهم‌آلود خود بازگشت؛ اما در ذهن آرمان، تصویری از عدالت بیمارگونه و مسیر تاریکی که انتخاب کرده بود، هنوز زنده بود. او می‌دانست که این قتل، قطعه‌ای دیگر از معمای بزرگ پاکسازی جامعه است و قدم بعدی، تنها با دقت و صبر بیشتر رقم خواهد خورد.

باران آن روز هم بی‌امان می‌بارید، اما این بار نه برای خیابان‌های شلوغ شهر، بلکه برای قلب ۱۲ ساله‌ی آرمان که پر از سردرگمی و ترس بود. او کنار مادرش ایستاده بود؛ مادر که همیشه مهربان و آرام بود، اینک بی‌جان روی آسفالت خیابان افتاده بود و نفس نمی‌کشید.

چشم‌های آرمان پر از اشک شده بود و دست‌های کوچک و لرزانش نمی‌توانستند چیزی را تغییر دهند. صدای گریه‌های او در خیابان طنین می‌انداخت، اما هیچ کس نبود که آرامش کند. او به یاد می‌آورد که چگونه همیشه با نگاهش او را حمایت می‌کرد، چگونه لبخند مادرش همه چیز را روشن می‌کرد و حالا هیچ اثری از آن نمانده بود.

همان لحظه، قلب کوچک آرمان پر از خشم و بی‌عدالتی شد. دنیا برای او ناامن، بی‌رحم و پر از ظلم به نظر می‌رسید. اشک‌ها روی گونه‌هایش جاری شد و ذهنش تنها به یک چیز فکر می‌کرد: اگر دنیا همیشه این‌قدر بی‌رحم باشد، من چه کاری می‌توانم انجام دهم؟

آن روز، چیزی در درون آرمان شکل گرفت؛ بذر خشمی که سال‌ها با او بود، بذر انتقام و عدالت بیمارگونه. او نمی‌دانست چگونه و چه زمانی، اما قسم خورده بود که هرگز اجازه ندهد کسی که بی‌رحم است، به زندگی دیگران آسیب بزند؛ حتی اگر خودش مجبور شود راه تاریکی را طی کند.

قربانیداستاننویسندهجناییداستان جنایی
۱۹
۲
Ali
Ali
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید