دنیایی که من در آن زندگی می کنم چیزی از عدالت و قضاوت سرش نمی شود.دنیایی که آدم های خوشبخت در آن زندگی میکنند سرش می شود.
در آستانهی چهل سالگی کمترین تفاوتی نسبت به زمان مهد کودک نکرده ام.همان مشکلات را دارم خیلی خیلی بزرگ تر.ولی بزرگ ترین درد می دانی چیست؟ زندگی .
توی مهد کودک که بودم زندگی را داشتم الان آن را هم ندارم.
شاید اگر یک نویسندهی ماهر حرف های مرا با ادبیات درست بیان کند ، جذاب تر شود .شاید روزی یک نفر پیدا شد...پیش خدا که طولی ندارد.
خلاصه خیلی دردناک و رقت انگیز است در آستانهی چهل سالگی کوچکترین دلخوشی ای نداشته باشی و بدتر از آن
اصلا دلی نداشته باشی و بدتر از آن پول ،خانواده،عشق و احتمال متوسط سلامتی هم نداشته باشی.
خیلی خوب.
وقت خواب است.
چشم بندم را به من بدهید.
اصلا