
باورم نمیشه بعد چهار ماه دوباره دارم مینویسم.دلتنگ نوشته های خودم بودم.انگار فراموش شده بودم.البته که در مدت اتفاقات هم رخ داد که .....
در زندان خود درگیری خودم حبس شده بودم.حالم خوب بود اما تمایلی به انجام کار خاصی نداشتم.لحظات با دوندگی زیادی از دست فرار میکردند.
هر چقدر هم افسوس گر من گذشته ام بودم اما فایدهای نداشت.انگار که قاضی خیلی وقت بود حکم را به واگذاری خودم به درون تاریکم صادر کرده بود.
یک بار فکر کردم که شاید واقعا آینده روشن است.زندگی ام را تکان دادم.شاید باورنکردنی بود اما زندگی مثل حرکت کشتی درون آب بود.
بلاخره حرکاتی را انجام دادم اما درون آب بود.نه غرق شده بود که گریستن را زندگی کنم.حتی روی آب هم نبود که نفسی راحت بکشم.
شاید زندگی ما هم اینگونه است.وقتی شتر داریم،پیاده می رویم و وقتی شمشیر هست،خواهان راه رفتن روی آن هستیم.
زندگی ام قوطه ور است.امیدوارم روی آب ساکن شوم.کسی چه می داند که فردا چگونه است.با وجود این وضع هم بادبان های کشتی ام برفراز است.
امیدوارم که........