
بعضی وقت ها جملاتی را آدم میشنود که از درون خودش را فراموش میکند.حس میکنم که مثل ماهی شدم که در آب غرق شده است.مگه میشود در آلودگی عشق نفس نکشید و به پاکی زشتی روی بیاوریم؟
بعد از یک روز ناامید کننده،یک زهر مار میچسبد.وقتی وارد خانه شدم باورم نمیشد این همه مهمان را یکجا ببینم.اصلا این ها با دعوت چه کسی اینجا آمدند؟
بدنم را سراپا استرس گرفته بود.سعی کردم که خودم را آرام کنم تا این اتفاق هم مثل قبلی ها بگذرد.با سلام همگانی به سمت خواهرم به طرف آشپزخانه قدم برداشتم.انگار خواهرم آینده را میدید.خیلی سریع گفت:اتفاقی شد،بخودم آمدم دیدم کلی مهمان در خانه هستند.
برای دلداری خواهرم که شده این جمله را به زبان اوردم:عیب نداره،همه چیز درست میشود.الان واقعا جای سرزنش کردن یا درگیری درونی نبود.باید از پس این موضوع را هضم کنیم.شاید در این مورد خدا با ما یار بود و مدت کوتاهی را در مهمانی به سر برند و بعد به سمت خانشان با دعای خیر ما روانه شدند.
اگر چه که آخر کار خود را انجام دادن و حملات پیاپی را داشتند و همشان هم موفقیت آمیز بود.انگار در خانه دادگاه برپا شده بود.کمیسر سوالات را میپرسید و ما هم با تعجب سوالات را با کلمات از جمله بیهوده،هذیان و بیمعنی جواب میدادیم.
خب بلاخره نوبت بدرقه مهمان ها برای رفتن شد.خاله هم برای این خودش را آخر مظلوم جلوه دهد گفت:امیدوارم دامادی و عروسی این بچه ها را ببینم.واقعا که ماه جلوی این بچه ها باتلاق لجن هم نیستند.با چشم غره مامان خاله ادامه نداد و همگی راهی خانههایشان شد.(به قول معروف، نخود نخود هر که رود خانه خود)
من به شخصه میتوانستم سکوت نکنم و جواب این اهانت را بدهم ولی خب مهم تر از آن،امتحان کنکور برادرم بود که کمتر از دو ماه دیگه برگزار میشد و امتحانات پایان ترم خودم هم دو هفته ی دیگر بود. هم برادرم و هم خانواده و البته مامان به آرامش احتیاج داشتیم.
روز ها بی مزه تر از لذت میگذشت.بهار هم نیامده فاز رفتن داشت.مگر میشد جلوی آن را گرفت؟به سختی آن را راضی کردیم که یک ماه دیگر هم بماند.همان ماه نفرین شده که از این ماه به بعد کسی شادی را از زندگی ماه به سرقت برد.
فکر کنم یک خرداد بود که........