
(خواننده عزیز،این داستان واقعی با کمی تغییرات خدمت شما عرضه می شود و امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.)
وقتی که ناراحت بودم یا حتی شاید هم از خوشحالی پرواز می کردم،آبنبات میخوردم.لذت خوبی داشت.انگار که دنیا شیرین شده است اما با دیدن اتفاقی آبنبات را در دهانم خرد می کردم.چرا دنیا شیرین من یکدفعه تلخ شد؟
بیایید از آنجا شروع کنیم که یک پسر بچه هفت ساله قرار بود که وارد مرحله جدیدی از زندگی اش بشود.هر چند که در آینده پسرک،مرد شده بود ولی دنیا مثل آبنبات خردش کرد.چرایی آن را برای بعد بگذاریم چون بعدا متوجه میشوید.دقیقا بعد تمام شدن داستان......
اولین تغییر جدی و مهم پسر هفت سالهی ما،مدرسه بود. رامتین که انگار مدرسه به مزاجش نبود،هر روز در خانه کلافه بود.او دوست داشت تمام وقت بازی کند.حتی وقت هایی یادش میرفت که خوراکی بخورد.
هیی،روز های خوبی بود.اگر میدانستم آينده چه می شد،شاید عجولانه سمتش نمی رفتم.هنوزم دوست دارم کسی منتظر من باشد که کارم تمام شد،با هم به خانه برویم.
چند روز به آغاز مدرسه مانده بود. هنوز با نگرانی روز ها را سپری میکردم.با این وجود دعا می کردم که مدرسه نروم و در خانه بازی کنم.حتی حاضر بودم قول دهم کسی را اذیت نمی کنم.
در حال راه فرار بودم که مامان با اضطراب داشت با کسی صحبت می کرد:
- بله،حق با شماست اما شما گفتید که قسطی هم می شود.
- من به این بچه چی باید بگم.
- ولی.......