
(هشدار:این داستان برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)
تصور این موضوع که بعضی افراد در طول زمان مخفیانه پوست اندازی میکنند،غیر قابل تصور است.در روستایی زندگی کنیم که همیشه در معرض حملهی گرگ باشد یا برای فرد خوشحال،غلضت درد را شفاف کنیم.
حالا باید کاری کنم تا از این مخمصه رها پیدا کنم.صدای مدام تقتق در قطع نمی شد.سریعا به اطراف نگاهی انداختم.در نگاه جستجوی خودم،نگاهم به گاوصندوق بزرگی افتاد.واقعا راهحل این است؟
چون وقت زیادی نداشتم،سینه خیز خود را در گاوصندوق بزرگ و تاریک پرت کردم و درش را به سختی بستم.پس از کلی صدا،در باز شد.ان شخص قدمقدم به وسط اتاق آمد.نفس نفس خود را در سینه حبس کردم.ترس در بدن چشیده شده بود.
شاید اگر دیرتر میآمد،راه دیگر را انتخاب میکردم.گاوصندوق سرد و پر از تار عنکبوت بود.من در اینجا با این تارها مومیایی شدم ولی موضوع این نبود.
انگار که دوست نداشت از آنجا خارج شود.در لبریز ترس بود که صدایی آمد:(من دارم تو را می بینم(با صدای خنده))
صدای آن شخص آشنا بود.نمیدانستم بترسم یا فکر کنم آن شخص کیه؟این صدای مامان بزرگه.یعنی رئیس این اتفاقات مامان بزرگه؟الان..الان نمیتوانم درست فکر کنم.فقط یک جای درست جا گیر شوم،بعد به این مسائل فکر می کنم.
آن شخص که صدای مامان جون را داشت در اتاق میچرخید.صبر کن!من دوربین دارم.باید این صدا ها را ضبط کنم.همین که دوربین را روشن کردم،صداهایی به گوش می رسید که شبیه صدای بیسیم بود:
- چیزی شده؟
- نه.قربانی فرار کرده.
- چی!!!یعنی از بیمارستان بیرون رفته؟
- فکر نمیکنم.اینجا زیر زمین بیمارستان.فقط چند نفر نقشهی اینجا را بلدند.نه باید دنبالش بگردیم.
- خیلی خوب باشه.هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده.
- باشه.
بعد از این حرف،صدای بسته شدن در آمد.
ضبط دوربین را قطع کردم.با سرک کشیدن،از گاوصندوق بیرون آمدم.اینجا چه خبره؟فکر میکنم که این موضوع فرا تر از یک اتفاق کوچک است.
به آرامی از اتاق بیرون آمدم.خیلی تاریک بود.نور دوربین را روشن کردم تا بتوانم ببینم.انگار رنگ به این ساختمان نمیاید چرا که کل دیوار زیر زمین خونی بود.
زیر زمینی شبیه خود بیمارستان بود.شاید به خاطر اینکه نتوانند بفهمند که الان کجا هستند.من هم اگر نمی شنیدم باورم نمیشد.
خفگی اینجا غیر قابل تحمل بود.آرام و قدمقدم جلو میرفتم و با دوربین وضعیت را چک میکردم.اگر چه که صدای تقتق در میآمد ولی اهمیت نمیدادم.آخه کسی اینجا نیست.کسی اینجا نیست؟
پس با این اوصاف من زیر زمین زندانی شدم.عالی شد حالا باید چی کار کنم؟یعنی کسی های دیگر هم هستند؟چطوری بدون غذا دوام بیاورم؟خب در جیبم یک خوراکی کمی دارم ولی چند روز وقت دارم که فرار کنم؟اگر یک روز هم باشه،کجا باید بخوام؟
در حال پیدا کردن سوالات ذهنم بودم که یک اتاق نیمه باز دیدم.با احتیاط آنجا رفتم.یک نیم نگاههایی انداختم.کسی بود پس بدون ملاحظه داخل رفتم.
چیزی در اتاق نبود...صبر کن...عمو.عمو خوبی؟چه بلایی سرت امده؟