
بدون اجازه،روح درونم خورده میشود.اصلا از قبل اطلاع نداشتم که قرار است همچین اتفاقی رخ دهد.همه چیز از یک شوخی بی مزه شروع شد.واقعا تصورش هم سخت بود که یک اتفاق ساده تبدیل به فاجعه شود.
شاید یک مکان جدید،اتفاق جدید و حتی شخص جدید،پیامد اتفاقات خوب نباشد.وقتی که بعد از کلی جر و بحث، مامان راضی شد که بخاطر شغل بابا به شهر دیگری برویم.
با اینکه بابا مدام گفت که به محلهی قدیمی خود سر میزنیم اما قرار بود خاطرات خوشمزه توسط کلاغ ها خورده شوند.در طول مسیر در حال راضی کردن خودم برای قبول کردن شرایط بودم.
کسالت،ظاهر جدید من شده بود.تمایلی برای کمک در چیدمان خانه نداشتم.مثل مترسک ایستاده بودم و در حال تماشای تکمیل اساس کشی بودم.هر ثانیهای که میگذشت ،این مفهوم را میرسوند که باید با شرایط جدید عادت کرد.
با وجود بی میلی،دوست داشتم خانهی جدید را در ذهنم ترسیم کنم.خانهای ساده و زیبا با آشپزخانهی خوردنی و اتاق های کوچک خفه کننده است که امیدوارم خاطرات خوبی را در دفتر این خانه رقم بزنیم.
همهی وسایل در خانه بود.با کمک همدیگر در حال جابجایی وسایل و چیدمان آن بودیم.فقط میخواستم که چیدمان تمام شود و بتوانم به کار های خودم رسیدگی کنم.
اتاق من با وجود دلگیر بودن اما پنجرهای دارد که میتوان کل کوچه را دید.منم که به دستور مامان،فعلا اجازه ی خروج را نداشتم پس فکری از ذهنم خطور کرد.لبه پنجره در حال تماشای بقیه بودم.
باورنکردنی است اما این کوچه خیلی زیباست و.....صبر کن ایجا چه خبر است؟
یک مرد بزرگسال مو گندمی با پلیور و پسرش در حال رفتن به خانه بودند.چیز عجیبی به مشام نمیرسد اما آن لحظه ای که مرد سرش را بالا آورد و با من چشم تو چشم شد، عجیب به نظر میرسید.
انگار با چشمانش برای من دندان تیز میکرد و با لبخندش،نیت خودش را مصمم میکرد.دوست نداشتم به این مسائل فکر کنم پس سریعا خودم را مشغول کردم.
بعد از کار در معدن،چیدن اتاق سخت ترین کار است.واقعا برای این کار مستحق دریافت مدال طلا بودم.سکوت در خانه ما را تشنه صحبت کرد.پس برای همین به طبقه پایین آمدم که هم صحبت مامان و بابا بشوم.
در همین حین،زنگ خانه زده شد.مشتاقانه به سمت در رفتم و باز کردم:بله بفرمایید؟
این همون مرد نیست؟