
(توجه:این داستان برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)
تاریکی میزبان ما در خانه بود.نمیدانستم که مهمان،میتواند در خانهی کسی میزبان باشد. وحشت تزئین خانه بود.بوی ترس از دور مثلا خوشمزه بنظر میرسد.
یک بار دیگر با هم دوره میکنیم.کسی در زد،ناشناس بود،با هم حرف زدیم و در نهایت آن را به خانه راه ندادم.هنوز شدت باران کم نشده بود.سقف چکه میکرد.خانه سرد شده بود اگر چه که قرار بود سرد تر هم بشود.
داشتم فکر میکردم که چطوری سقف را درست کنم که کاغذی از پنجرهای که کمی باز بود انداخته شد.پس قرار است به دور از مامان و بابا با یک کسی قایم موشک بازی کنم.چرا نه؟یعنی من آمادهام؟
اول پنجره را بستم و کاغذ را برداشتم که آن را بخوانم.اینگونه نوشته بود:(فکر نمیکردم آنقدر بی ادبانه رفتار کنی.شاید بهتر است من تو را تربیت کنم.جسلهی اول امروز باشد؟نظرت چیه؟
دوست نداشتم توی این وضعیت کسی مرا اذیت کند.تنها راهی که بود،برق خانه را وصل کنم و اول به پلیس و بعد به مامان و بابا زنگ بزنم.فکر خوبیه اما چطوری این کار را انجام بدهم؟
تق تق.صدای در میآمد.باید مواظب میبودم.از پشت با لحن خشن گفتم:
- الان زنگ میزنم پلیس بیاد.
- فکر کنم برای دیدن صحنه جرم کافی باشند.
- این فکر ها را از سرت بیرون کن.پلیس تا یک ربع دیگر میرسند.
-حالا آنقدر عجله داشتی، چرا به آمبولانس زنگ نمیزنی؟
- ببین(با لرز دست و نفس های تند تند) بهتره اینجا را ترک کنی؟
- پس با این اوصاف بدون اجازه خودم وارد میشوم و (خنده های شیطانی).
خوم به مغزم نمیرسید.نفس هایم به سختی بالا و پایین میشد.در همین حال بودم که دیدم کسی دارد به در لگد میزد.چی؟اون داره در را میشکند؟با..با..باید چی کار کنم؟
بدو بدو به زیرزمین رفتم تا تفنگ بادی بابا را بردارم ولی انگار دیر شده بود.موفق شد در را بشکند.انگار اسلحه به دست داشت.تفنگ را سریع پیدا کردم و در بغل گرفتم.مجبور بودم خودمو در زیر زمین حبس کنم.آخه چرا باید آن شخص دنبال من باشد؟
- الیاس.من اسمتو میدونم.بیا بیرون؟
یواشکی بیرون را دیدم که رفته یا نه؟فکر کنم رفته سمت آشپزخانه پس میتوانم فرار کنم.صبر کن ببینم فکر کنم کسی پشت سر من هست.در همین حین با صدای مسخره گفت:
-من اینجام الیاس.قرار کلی باهم خوش بگذرونیم.مگه نه؟