
((توجه این متن برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون))
وقتی چیزی تاریخ ندارد یعنی هنوز به وقوع نپیوسته است.شاید در حد یک آینده بینی باشد.حتی شاید یک دروغ برای فرار از درستی باشد.کسی چی میداند.
(ببخشید آقا،حالتون خوبه)با این جمله به خود آمدم.من که هنوز دم خانهی خودمان هستم.پس این همه اتفاق توهمی بیش نبود؟
برای اینکه خوب جلوه بدهم با یک لبخند از کنار آن مرد فضول رد شدم.شاید این این رویا تلنگر یک خطر بزرگ باشد.کمک از پلیس گزینه بهتری به نظر میآمد اما توضیح دادن این اتفاقات یک کمی مسخره نیست؟
این کار باعث میشد ادارهی پلیس،من را به سخره بگیرد و نتیجهای نداشته باشد.در حال و هوای خودم که صدای پیامک گوشی آمد.متن پیامک این گونه بود:
(سلام.الیاس من دم خانهام.خانه نیستی؟خیلی دلم کلوچه میخواد.منتظر میمانم تا با هم داخل برویم.رفیق)
این اوج ترس در آن زمان بود.من که دم در خانه هستم و هیچ کسی هم اینجا نیست.حتما میخواد من را به هم بریزد تا نتوانم خوب فکر کنم.
ترس من را چشیده بود و من را لذیذ ترین غذا میدانست . دوست نداشتم طعمه چیزی که وجود ندارد باشم.در حال فکری و برنامه ریزی بودم که پیامک بعدی هم آمد:
(الیاس چرا دم در خانه ایستادی؟نکنه منتظر من هستی؟تا بیای داخل من هم کلوچه آماده می کنم.اگر تونستی منو پیدا کن.)
این دیگه اوج گستاخی و پستی هست.شاید من از او بترسم و او حق ندارد وارد حریم خصوصی من شود.واقعا این وضعیت غیر قابل تحمل است.
همین لحظه فکری به سرم زد.اگر به بابا زنگ بزنم شاید بتونم راهحل را پیدا کنم.پس شمارهی بابا را گرفتم و زنگ زدم:
- الو بابا.سلام.
- سلام.الیاس.
- چی؟بابای من کجاست؟
- چرا داخل نیامدی؟من همهی کلوچه ها را خوردم.
- من به پلیس خبر دادم.قرار این بازی تموم بشه.
- واقعا.خوبه ولی فکر کنم به همین راحتی باشه.
-من که میدونم که نه داخل خانهای و نه کاری انجام میدهی؟
- بابا بزرگت هم همین ها را میگفت.مخصوصا پدرت.
- اگر دنبال چیزی هستی اینو بدون هرگز بهش نمیرسی.
- باشه.اگر بدستش نمییارم پس با همکاری خودت مظنون این پرونده بشو.پروندهی قتل.
- چی.
- بزار توضیح بدم.