
می تونم از تمام قلبم بگم که خوشحالم که این خانواده را دارم.خانواده ای که همیشه به فکر من هستند.موفقیت من برایشان مهم است.فقط نمی دانم چرا با من بد رفتاری می کنند.با صدای بلند باهام صحبت می کنند و حرف من را گوش نمی دهند.حتما بخاطر علاقه ی آنها به من هست.
با اصرار خاله،آن شب را آنجا ماندیم.البته چون شوهر خاله نبود،مامان قبول کرد.خاله میگه شوهر خاله برای کار خارج رفته است.برای همین است هر بار که این موضوع را خاله میگه،مامان خنده اش می گیرد.
در اتاق تشک انداختیم تا کمی بعد به خواب برویم.من در حال رویا پردازی بودم که صدای مامان بلند شد.انگار داشت با تلفن صحبت می کرد:
- یعنی چی تمام نشده.باید یک ماه دیگه هم بمانی آنجا.
- پول هم که نفرستادی؟
- خوب من چی کار کنم.کرایه هم این ماه نتونستم پرداخت کنم.
- باشه.
- خدافظ(با نگرانی)
شب را خوابیدیم.من فکر را مشغول نکردم چون فکر کنم همه چی عالی جلو می رود.
صبح زود شد.بعد صبحانه،خاله ماشین را روشن کرد و حرکت کردیم.امین، خانه مامان بزرگ پیاده شد.وقتی داشتیم می رفتیم،مامان بزرگ داد زد گفت:ظهر زود بیا.فکر کنم امین خیلی خاله را دوست داره که نمیتونه دوری را تحمل کند.
بعد امین،خاله من را مدرسه پیاده کرد و رفت.آرام وارد مدرسه شدم.همه ی بچه ها با پدر و مادر هایشان آمده بودند.کلی برایشان شعر می خواندند.حتی خوراکی های زیادی بر دست داشتند.
نمی دونم چرا مامان با من نیامد.حتی گفت صبحانه خوب بخور و اگر چیزی خواستی،آنجا بخر.انگار احساسات بد دوره ام کرده بودند.
فکر های بد را کنار زدم.مامان بهم قول داده که تنهام نگذارد.الان هم شاید سرکار رفته و وقت ندارد.برای اولین نفر وارد کلاش شدم.
کمی که گذشت،کلاس پر از بچه ها شد.معلم داخل کلاس بود.معلم زیبا و کوتاه قد که شبیه مامان هم بود.کلاس که همچنان همهمه داشت،معلم سمت نیمکت اول که فقط من بودم آمد و گفت:
- سلام آقا پسر.چرا تنهایی؟اسمت چیه؟
-من ........