همیشه تنها مینشست …
هیچوقت واسه انجام کاری ذوق و شوق نشون نمیداد…
مدل موهاش جوری بود که حس میکردم به زور از زیر موهاش میتونه بقیه رو ببینه ،به زور با کسی هم صحبت میشد ،اونم در حد چندتا جمله نهایتا …همیشه یه راهی واسه فرار کردن پیدا میکرد و یه جا قایم میشد…
زنگای تفریح خوراکی نمیخورد و اکثرا تو کلاس خواب بود،البته اگه غیبت نکرده بود!
حتی ساعتای ورزش که موردعلاقه ی اکثرا دانش آموزام بود،هیچوقت با دوستاش بازیای جمعی نمیکرد،فقط گه گداری یه توپ بسکتبال میدیدم دستش که تنهایی سعی میکرد با خودش بازی کنه …
خب چطور میشه به یه پروانه ای که به پیلش چسبیده،فهموند بال درآورده ؟
چطور میشه بهش دنیای قشنگ بیرونو نشون داد ؟
من نزدیک یک ماه فقط نظاره گر بودم ،خیلی سخت بود بدون اینکه مزاحم خلوتش بشم بهش نزدیک بشم ،کلی طول کشید تا بتونم اعتمادشو داشته باشم و باهم یکم ،فقط یکم حرف بزنیم،اونم با کلی خجالت و حس معذب بودن …
دیدم تمام صورتش خیسه از اشک ،رفتم پیشش حتی نمیتونست صحبت کنه ،به زور چندتا جمله سر هم کرد …
مامانم خانم ،مامانم ،اون چرا باید، اینطوری بگه ؟مگه تاحالا دیدتش ؟مگه باش حرف زده ؟
پیگیر ماجرا شدم فهمیدم یه بچه ها به مامانش توهین کرده و دعوای بدی داشتن ،هیچ فک نمیکردم اهل دعوا باشه،یا بخواد اینقد حساس باشه رو مادرش،آخه هیچوقت ازش حرفی نزده بود و منم ندیده بودم مادرشو ، تو جلسات مدرسه که هیچوقت شرکت نمیکردن،چندبارم تماس گرفته بودم ولی کسی پیگیر نشده بود…
این ماجرا بهونه ای شد که مادرشو به هر سختی ای بود بکشونم مدرسه و باهاشون صحبت کنم و اونجا بود که بالاخره روشن شدم…
اون طفلک یه پدر خشن و خیلی سخت گیر داشت و یه مادر خیلی ضعیف از لحاظ روحی و جسمی که تو خونه به شدت مظلوم واقع شده بود و پدر خونواده اینقدر جو خونه رو متشنج میکرد که نهایتا چیزی جز داد و بیدادو تحقیر عاید این مادرو بچه نمیشد ،خونواده تو یه کشتی با یه شکاف خیلی بزرگ بودن و در حال غرق شدن و اون داشت همه ی اینارو میدید و تنها راهی که میتونست از آسیب بیشتر ،از داد و فریاد و سرزنش بیشتر نجات پیدا کنه، همین سکوت کردن بود …
سکوتی از سر ترس ،ترسی که نمیذاشت اشتباه کنه ،ترسی که نمیذاشت حرف بزنه ،حتی نمیذاشت بخنده یا نمیذاشت بازی کنه یا تو جمع خودی نشون بده یا ……
خلاصه که نه اعتماد به نفسی مونده بود،نه رغبتی ،نه حتی ذره ای سعی و تلاش برای بهتر شدن …
فقط شرایط رو پذیرفته بود و همش محروم میکرد خودشو از همه چی و همه کس،هیچکسم بهش راجع به حقایی که به عنوان یه کودک داره هیچی نگفته بود :(
خلاصه که یه پدر ظالم و یه مادر مظلوم (بدترین الگویی که یه بچه میتونه برای زندگی داشته باشه) ،نتیجش شده بود ،چیده شدن بالاش،تک و تنها تو پیله ی تاریکش زندگی کردن و ترس از دنیای بزرگی که وقتی پدر و مادرشو به عنوان آدمایی که بیشتر از همه دوسش دارن اینطور بهش نشون داده بود ،قطعا براش وحشتناک بنظر میومد و راهی براش نذاشته بود جز اجتماع گریزی و سکوت و انزوا …
نهایتا ما با کمک مشاور مدرسه و صحبت هایی که با اون بچه و مادرش داشتیم ،تونستیم اقدامات مثبتی براشون انجام بدیم و تا حدودی اونو به سمت حق مسلم خودش که بچگی کردن بود سوق بدیم و روند درمانی اون کودک بهتر از حد انتظاراتمون بود …
اما کاش راهی برای نجات همه ی بچه هایی که این مدل تروماهارو تحمل میکنن پیدا میشد یا کاش پدر و مادرایی که سلامت روان نداشتن فرزندی به دنیا نمیاوردن قبل از درمان شدنشون…
باور کنید فقط نیازهای جسمی کودک مهم نیستن،از همه چیز مهم تر نیاز روحی بچه هاست و بچه دار شدن ،مسئولیت بزرگ و به شدت حساسیه و خیلی مهارت ها و سازش ها نیاز داره …
پس اگر کودکی تو خونه دارید، باهاش همدل باشید و صبر و حوصله به خرج بدید و با جون و دل بشنویدش،اینطوره که میشه یه فرزند سالم تربیت کرد ،و در آخر خواهش میکنم مراقب پروانه کوچولوهاتون باشید و بهشون بال پرواز بدید و حس قدرت و جرئت،برای تجربه کردن و یادگرفتن و لذت بردن :)
والسلام …
ممنونم که منو خوندید :)
#دلارام_نوری
