ویرگول
ورودثبت نام
عرفان مُهتدی
عرفان مُهتدیاز غریب نوشتن، غریبی می‌آورد...
عرفان مُهتدی
عرفان مُهتدی
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

اصۜـطبل

نقاشیِ روژﯾـ‌ﻥ ﻓـﺗﺎﺣـﯽ▵ | اینستاگرام: tirotria.arts
نقاشیِ روژﯾـ‌ﻥ ﻓـﺗﺎﺣـﯽ▵ | اینستاگرام: tirotria.arts

انباشتی از کاغذ داشت توی خانه. یک شب، پیش از خواب، لابه‌لای کارتن‌ها و کتاب‌ها، وصیت‌نامه‌اش را پیدا کرد. در چهارده‌سالگی‌ نوشته بود؛ خواند و همه‌ی حروف برایش غریبه بودند، گویی که هرگز چونین چیزی ننوشته‌ بود. شخصِ نگارنده که اویِ چهارده‌ساله باشد، واقعاً مُرده بود و وصیتش را هم فراموش کرده بودند. شبِ پسین، دیوارهای خانه‌‌‌اش تنگ‌تر شدند؛ بی‌آن‌که هیچ‌یک از هم‌سایه‌ها بفهمند. بعد، فاصله‌ی سقف از سرش کوتاه‌تر نمود، کم‌کم‌کم‌کم هنگام خواب، روی زمین، دست‌ها و زانوهایش را خم کرد و خوابید و بعد از چند شب، حس کرد گردنش، کشیده‌تر از حالتِ معمول است. هم‌سایه‌ها پس از یکی‌دو هفته، از بوی شدید کاه و خاکِ مرطوب متوجه ماجرا شدند. راه‌رفتنش هم دگرگون شده بود. راه که می‌رفت، صدای کوبیدن می‌آمد. در کوچه‌ی‌شان همه می‌دانستند. وقتی با سری خموده می‌رفت تا برای خانه خرید کند، انگار افساری ناپیدا بر گردنش اُفتاده بود. آدم‌ها، بی‌آن‌که او بداند چرا، راه را برایش باز می‌کردند. هیچ‌وقت، هیچ‌کجای این زندگی به او نیامده بود که برای ادامه‌دادنش شوقی داشته باشد، حالا همه‌چیز غریب‌تر می‌نمود، چرا که نوشتن هم داشت از یادش می‌رفت. در خانه، کتاب‌ها و کاغذها برایش معنا نداشتند و کلمات انگار خطوطی بی‌جان بودند. مداد میان انگشتان سفتش نمی‌ماند و کاغذها زیر دستانش مچاله می‌شدند. اثاثیه، صندلی‌ها، میزها و مبل‌ها، همه شبیه بستری از کاه بودند، یا دست‌کم به او چونین حسّی می‌دادند. پس گمان کرد وقتِ نوشتن، یا به‌هنگام خواب، بی‌آن‌که خاطرش مانده باشد به زور افیون روی آورده و حالا وهم برش داشته؛ پس دست به تلفن برد و به بیشو زنگ زد. «رفیق، گمون کنم باید همو ببینیم. نمی‌دونم چی زده‌م، حالم خیلی وقته خوش نی. چند روزه که دارم توی خونه یورتمه می‌رم...» بیشو که حتی یک کلمه از حرف‌هایش را نفهمیده بود، با نگرانی پرسید: «چه‌ت شده؟ چرا شیهه می‌کشی پسرجان؟» حالا صدای بیشو را گنگ می‌شنید و می‌دانست دیگر تاب و توان تحمل وزن بدنش را ندارد. دقایقی را در سکوت ایستاد و به کلمات روی کاغذ خیره ماند. کودکی که چیزی از زندگی نمی‌فهمید، با کلماتی که نمی‌دانست از کجا آموخته، در وصیت‌نامه‌اش از «خستگی»، «میل به بی‌حرکتی» و «خواستِ تبدیل به حیوانی رام» نوشته بود. چند ماهی می‌گذشت. دیگر همه فهمیده بودند. دوستانش یکی‌یکی غیب‌شان زده بود. فقط مادرش گاه‌گاهی زنگ می‌زد، امّا او حتی نمی‌توانست جواب بدهد؛ لب‌هایش دیگر کلمه‌ نمی‌ساختند، گویی زبان آدمی از او گریخته بود. صبح زود، صدای زنگِ در آمد. «پلیس! باز کنید!» نور قرمز و آبی که از پنجره‌ها رد می‌شد دیوارهای اصطبل را روشن کرد. او گوش خواباند و سرش را بالا آورد؛ پلیس‌ها آمده بودند داخل، حیرتِ در چشمان‌شان، همان چیزی بود که او هر روز در خیابان‌ها می‌دید؛ اما حالا در خانه‌اش، جائی که به او تعلق داشت. «مرکز، گزارش هم‌سایه‌ها درست بود، این‌‌جا خونه نیست، یه اصطبل درست‌حسابیه.» یکی‌شان دفترچه‌‌ی روی زمین را ورق زد و به وصیت‌نامه‌اش رسید. کلمات کودکانه‌ای روی صفحه نقش بسته بود. «می‌خاهم اسب باشم و تا ابد توی دشت‌ها بدوم...»‌ به‌ناگاه، سُم‌هایش روی کاه و گچ‌ها صدائی بلند ایجاد کردند. پلیس‌ها فقط ایستادند، نگاه‌شان به او بود که از خانه بیرون می‌جهید و یال‌هایش در هوا می‌لرزیدند. آن‌ها میان دیوارهای خمیده‌ و سقف کوتاه اصطبل، بی‌حرکت مانده بودند. اسب رفته بود و تنها اصطبل باقی مانده بود. تنها اصطبل، یک یادگاریِ غریب...

داستانداستان کوتاهقصهادبیاتداستانک
۶۰
۲۴
عرفان مُهتدی
عرفان مُهتدی
از غریب نوشتن، غریبی می‌آورد...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید