ویرگول
ورودثبت نام
Farshad vahed
Farshad vahed
Farshad vahed
Farshad vahed
خواندن ۱۶ دقیقه·۸ ماه پیش

"آنجا که باد خواب می بیند"


سارا و مهسا، دو چمدان کوچک در دست، روی صندلی‌های فلزی فرودگاه نشسته بودند. صدای اعلام پروازها در فضا می‌پیچید و بوی قهوه‌ی تلخ

کافه ای نزدیک خاطره ای دور را زنده می کرد

سارا به مهسا نگاه کرد. هر دو بی‌آرایش، با لباس‌های راحت، بی‌نیاز از تایید نگاه‌های دیگران. چشمانشان می‌درخشید، نه از هیجان کودکانه، بلکه از جسارتی تازه‌یافته؛ جسارت برای انتخاب زندگی‌شان به دست خودشان.

سارا آرام پرسید. " می ترسی؟ "

مهسا لبخند زد. لبخندی که ریشه در ترس نداشت، بلکه از دل شهامت می‌آمد. "آره، اما اینبار ترس باهام دشمنی نداره. داره منو به جلو هل می‌ده."

پرواز آن‌ها به شهری بود که همیشه آرزویش را داشتند؛ جایی دور از قضاوت‌های خفه‌کننده، جایی که شاید هنوز کاملا امن نبود، اما دست‌کم می‌توانستند خودشان را دوباره بسازند.

در هواپیما، کنار پنجره نشستند. ابرهای سفید زیر پایشان موج می‌زدند و حس عجیبی از بی‌وزنی به سارا می‌داد. او سرش را به صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست.

در ذهنش، حرف‌های مهسا دوباره زنده شد:

ما همه زندگی‌هامون رو توی قفس ساختیم، با معیارهایی که بهمون تحمیل شده بود. وقتشه پرواز کنیم، حتی اگر بال‌هامون زخمی باشه."

با خود زمزمه کرد:

"شاید زندگی، همین شجاعت کوچک باشه... همون لحظه‌ای که با ترس‌هامون قدم برمی‌داریم."

ماه‌ها گذشت.

سارا و مهسا حالا در آپارتمانی کوچک، اما پرنور زندگی می‌کردند. هر روز با دست‌های خودشان چیزی می‌ساختند؛ مهسا کارگاه کوچکی برای طراحی و دوخت لباس‌های دست‌دوز راه انداخته بود و سارا، بالاخره قلمش را رها کرده بود و می‌نوشت؛ داستان‌هایی از زنانی که برخلاف ترس‌هایشان، برخلاف حرف مردم، برخلاف سنت‌های پوسیده، ایستاده بودند و زندگی‌شان را خودشان ساخته بودند.

یک شب بارانی دیگر، کنار بخاری، سارا آخرین جمله‌ی داستان جدیدش را نوشت:

"گاهی، رهایی از قفس، فقط با یک تصمیم ساده شروع می‌شود: اینکه به خودت اجازه بدهی پرواز کنی، حتی اگر زمین زیر پایت بلرزد."

سارا به مهسا نگاه کرد که در کناری، با تکه‌های پارچه رنگی بازی می‌کرد. لبخند زد.

آری، آن‌ها بالاخره خودشان را پیدا کرده بودند. زخمی، خسته، اما زنده.

و این خود، بزرگ‌ترین پیروزی بود.

فصل دوم: آغاز رویایی و تلخ

اوایل، همه چیز شبیه یک رؤیا بود. صبح‌ها با بوی نان تازه از نانوایی گوشه خیابان بیدار می‌شدند، عصرها در کافه‌های کوچک و دنج، ساعت‌ها حرف می‌زدند، می‌خندیدند و ایده‌های تازه می‌پروراندند.

اما زندگی در غربت، با همه آزادی‌هایش، بهای خودش را داشت.

خیلی زود چالش‌ها شروع شد.

کرایه‌ی بالای خانه، هزینه‌های زندگی، نبود حمایت خانواده... و آن خلأ سنگینی که بعضی شب‌ها با بی‌رحمی به دلشان چنگ می‌انداخت: دلتنگی.

مهسا یک روز عصر، در حالی که پارچه‌هایش را کنار گذاشته بود، ناگهان گفت:

"سارا، تا حالا شده حس کنی آزادی، ولی انگار یه جای دلت هنوز اسیره؟"

سارا که پشت لپ‌تاپش خم شده بود، سر بلند کرد. چشمانش خسته بود. "آره... انگار یه تیکه از دلم هنوز تو خونه مونده. بین همه‌ی چیزایی که پشت سر گذاشتیم."

مهسا با لحنی آرام ادامه داد:

"گاهی فکر می‌کنم... ما از قفس در اومدیم، اما زخم‌هایی که قفس بهمون داده، هنوز خوب نشده."

سارا سکوت کرد. حرف مهسا درونش طنین انداخت. سال‌ها بود که یاد گرفته بود حرف نزند، نجنگد، فقط بپذیرد. حالا، حتی در آزادی، گاهی ترس‌های قدیمی بازمی‌گشتند و پشت در می‌نشستند؛ همان ترس‌هایی که می‌گفتند:

«نکند شکست بخوری؟ نکند تنها بمانی؟»

در ماه‌های بعد، چالش‌های بزرگ‌تری سر راهشان سبز شد.

کارگاه مهسا مشتری کمی داشت. آدم‌ها لباس‌های دست‌دوز گران را کمتر می‌خریدند. سارا هم در دنیای نشر، با در بسته روبرو شده بود. ناشران، داستان‌های دختران شرقی را نمی‌فهمیدند یا جدی نمی‌گرفتند.

شبی مهسا، خسته و درهم‌شکسته روی کاناپه افتاد و گفت:

"آدم گاهی از خودش می‌پرسه: این همه جنگیدم، برای چی؟ که اینجا هم دستام خالی بمونه؟"

سارا کنارش نشست. دست مهسا را گرفت. نگاهشان درهم گره خورد. سارا آرام گفت:

"نه، مهسا. ما برای این جنگیدیم که بتونیم انتخاب کنیم، حتی اگر انتخابمون سخت باشه. ما برای این جنگیدیم که بتونیم بدون ترس زندگی کنیم، حتی اگر گاهی شکست بخوریم."

مهسا چشم‌هایش را بست. چند قطره اشک آرام از گوشه‌ی چشمش لغزید، اما لبخند کوچکی روی لبش نشست.

"راست می‌گی... خودمون بودن، آسون نیست. ولی ارزششو داره."

سارا بلند شد، یک دفتر و قلم برداشت و به مهسا داد.

"حرفاتو بنویس. دردات، ترسات، آرزوهاتو. بنویس که یادمون بمونه از کجا شروع کردیم."

مهسا لبخند زد و شروع به نوشتن کرد. خطوطی ناآرام، اما پرشور، روی کاغذ شکل گرفتند. سارا هم کنار او نشست و داستانی تازه شروع کرد. داستان زنانی که برخلاف همه‌ی زخم‌ها، برخلاف همه‌ی قضاوت‌ها، برخلاف همه‌ی ترس‌ها، ایستاده بودند.

ماه‌ها بعد، اولین کتاب سارا چاپ شد:

"دخترانی با کفش‌های خسته"

و مهسا اولین نمایشگاه لباس‌های هنری‌اش را برگزار کرد.

آن شب، وقتی در سالن کوچک نمایشگاه دور هم جمع شدند، سارا و مهسا به هم نگاه کردند و دانستند:

شاید دنیا همیشه پذیرای آرزوهایشان نباشد.

شاید هنوز هم گاهی شکست بخورند، تنها بمانند، گریه کنند.

اما چیزی را به دست آورده بودند که بی‌قیمت بود:

خود واقعی‌شان را.

و این یعنی، آنها در دل همه تاریکی‌ها، برای خودشان خورشیدی ساخته بودند

فصل سوم: در جست‌وجوی خانه‌ای دیگر

سارا روی نیمکت چوبی پارک نشسته بود. باد سردی از لابه‌لای درختان می‌گذشت و برگ‌های زرد را با خود می‌برد. کنار او مهسا با شال خاکستری‌رنگی که خودش دوخته بود، آرام نشسته بود و نگاهش را به جاده‌ی خیس دوخته بود.

چند ماه از روزی که نمایشگاه مهسا و کتاب سارا برگزار شده بود، گذشته بود. روزهایی پر از امید و هیجان. اما مثل هر رویایی، این روزها هم گاهی در سایه‌های سنگین دلتنگی رنگ می‌باختند.

آدم‌ها آمده بودند، تحسین کرده بودند، دست زده بودند؛ اما بعد، هرکس به مسیر خودش رفته بود.

و این دو دختر، در سرزمینی که هنوز کاملاً مال آن‌ها نبود، بیشتر از همیشه در خودشان فرو رفته بودند.

سارا به آرامی گفت:

"آدم می‌تونه هزار کیلومتر از گذشته‌اش فاصله بگیره... اما آیا از خودش هم می‌تونه فرار کنه؟"

مهسا، بی‌آنکه نگاهش را از جاده بردارد، زمزمه کرد:

"شاید قرار نیست فرار کنیم. شاید باید یاد بگیریم با زخم‌ها زندگی کنیم، مثل آدمی که با چوب زیر بغل راه میره، ولی هنوز می‌دوه."

سکوت میانشان جاری شد. سکوتی که بوی باران داشت، بوی خاطره، بوی زخم.

شب‌ها، گاهی سارا از خواب می‌پرید. خواب مادرش را می‌دید که پشت در ایستاده بود، چشم به راه. خواب می‌دید پدرش هنوز لبخندی غمگین گوشه لب داشت. مهسا هم در خواب، خانه‌ی کودکی‌اش را می‌دید؛ حیاط پر از درختان انار، صدای خنده‌ی خواهر کوچکش.

دور بودن از قضاوت، بهای خودش را داشت: غربتی که گاهی چون پتویی سنگین روی روح‌شان می‌افتاد.

اما آن‌ها دست از ساختن نکشیدند.

سارا حالا هر شب داستان‌های کوتاهی می‌نوشت و در یک وبلاگ کوچک منتشر می‌کرد؛ داستان‌هایی درباره دخترانی که یاد می‌گرفتند چطور میان سنگینی سنت و سبکبالی رؤیا راه بروند.

مهسا هم کلاس‌های دوخت و طراحی برای دختران مهاجر تازه‌وارد برگزار می‌کرد.

او به آن‌ها یاد می‌داد چطور با دستانشان، برای خودشان خانه‌ای از امید بدوزند، حتی اگر خانه‌های واقعی‌شان پشت هزاران کیلومتر جا مانده بود.

یک عصر مه‌آلود، در کافه‌ای کوچک و گرم، سارا جمله‌ای را روی دستمال کاغذی نوشت و به مهسا نشان داد:

"خانه، جایی نیست که در آن به دنیا آمدیم. خانه، جایی‌ست که می‌توانیم بی‌ترس رویا ببافیم."

مهسا لبخند زد. اشکی آرام روی گونه‌اش لغزید، اما این‌بار اشک ناامیدی نبود؛ اشک نوعی از آرامش بود.

آرامشی که می‌گفت:

هرجای دنیا که باشیم، تا وقتی خودمان را باور کنیم، می‌توانیم دوباره و دوباره خانه بسازیم.

سارا و مهسا آن شب برای اولین بار در ماه‌های اخیر، خندیدند.

نه خنده‌ی هیجانی و کوتاه.

خنده‌ای عمیق، که ریشه در قلبشان داشت.

در دل زمستان، در دل غربت، در دل ترس‌ها و خاطره‌ها،

آن‌ها بالاخره فهمیده بودند:

زندگی، مثل پرنده‌ای زخمی، شاید دیر بجنبد، شاید زمین بخورد، اما هر بار دوباره بال خواهد گشود.

و این، برای ادامه دادن کافی بود.

فصل چهارم: شکست و شکوفه

روزها مثل ورق‌های خیس یک دفترچه‌ی قدیمی ورق می‌خوردند.

کارگاه مهسا بزرگ‌تر شده بود. دختران بیشتری دورش جمع می‌شدند، دخترانی با دست‌های خاموش و دل‌های پر از آرزو.

سارا هم با داستان‌هایش خوانندگان وفاداری پیدا کرده بود.

آهسته آهسته، بدون جار و جنجال، بدون فریاد، نامش در بین نویسندگان مهاجر جوان دهان‌به‌دهان می‌چرخید.

اما درست وقتی که فکر می‌کردند اوضاع دارد بهتر می‌شود، طوفان دیگری از راه رسید.

یک شب بارانی، وقتی سارا مشغول پاسخ دادن به ایمیل‌های کاری بود، مهسا با چهره‌ای رنگ‌پریده وارد شد.

چشم‌هایش وحشت‌زده بود، مثل کسی که ناگهان زمین زیر پایش خالی شده باشد.

"سارا... همه چی تموم شد. سرمایه‌گذار کارگاه کنسل کرده. گفت که بازار دیگه نمی‌صرفه. بدهی داریم... کلی بدهی."

سارا با ناباوری خیره شد. دهانش باز ماند اما کلمه‌ای بیرون نیامد.

باد پشت پنجره زوزه می‌کشید. باران به شیشه می‌کوبید. و در دل خانه‌شان، حس سرما و تهی بودن پیچید.

آن شب، برای اولین بار بعد از ماه‌ها، هر دوشان گریه کردند.

نه از سر ضعف، بلکه از سنگینی راهی که طی کرده بودند.

مهسا می‌گفت:

"فکر کردم می‌شه دنیا رو با دستای کوچیکمون عوض کنیم..."

و سارا آرام جواب می‌داد:

"می‌شه. اما گاهی باید یاد بگیری که وسط طوفان هم بخندی. باید یاد بگیری که وقتی همه‌چی فروریخت، دوباره خشت بذاری... حتی اگه دستات زخمی شده باشه."

سکوت کوتاهی بین‌شان افتاد. مهسا گفت:

"خسته‌ام سارا... خیلی خسته."

سارا نگاهش کرد؛ نگاهی پر از اشک و امید.

"می‌دونم. منم خسته‌ام. ولی... بیا این خستگی رو مثل بذر بکاریم. شاید یه روزی از دل این خستگی، یه درخت سبز شد."

چند هفته بعد، در دل سختی، یک جرقه‌ی تازه روشن شد.

مهسا و سارا تصمیم گرفتند کلاس‌های کوچک اما رایگان دوخت و نویسندگی برگزار کنند. بدون سرمایه‌گذار، بدون حامیان پر زرق‌وبرق. فقط خودشان و چند دختر دیگر، که مثل آن‌ها، دنبال نوری در دل تاریکی بودند.

در اولین کلاس، فقط پنج نفر آمدند.

ولی در چشم‌هایشان چیزی برق می‌زد.

همان چیزی که سارا و مهسا را تا اینجا کشانده بود: ایمان.

آن روز مهسا در حالی که پارچه‌ای گلدار را روی میز باز می‌کرد، لبخند زد.

لبخندی که عطر گلاب و خاک باران‌خورده می‌داد.

و سارا داستان تازه‌ای آغاز کرد.

داستانی که نه در کتابخانه‌های بزرگ، نه در سالن‌های شیک؛

که در قلب‌های زخمی و مشتاق جوانه می‌زد.

آن شب، وقتی از کلاس برمی‌گشتند، سارا به مهسا گفت:

"شاید ما نتونیم دنیا رو عوض کنیم... اما می‌تونیم دنیای یکی دو نفر رو بهتر کنیم.

و گاهی، همین کافی‌تر از همه چیزه."

مهسا، دست سارا را گرفت. باران آرام روی موهایشان می‌بارید، و در دل همان شب خیس، دو دختر دوباره برخاستند؛

شکسته، اما زیباتر از همیشه.

فصل پنجم: آن‌سوی مرزها

باران بند آمده بود. خیابان‌ها بوی خاک خیس می‌دادند و هوا، بوی شروعی تازه را در خودش می‌پیچید.

سارا و مهسا هر روز به کارگاه کوچکشان می‌رفتند؛ جایی که حالا تبدیل شده بود به پناهگاهی برای دخترانی که چیزی بیشتر از یک مهارت می‌خواستند: ایمان به خود.

اما درست در روزی که همه‌چیز آرام و منظم به نظر می‌رسید، مهسا پیامی عجیب دریافت کرد:

"فعالیت شما زیر ذره‌بین است. بهتر است محتاط‌تر رفتار کنید."

پیام، بی‌نام و نشان بود. نه شماره‌ای، نه امضایی.

تنها تهدیدی در سایه.

تهدیدی که مثل خنجر سردی در دل شب فرو رفت.

سارا با نگرانی به مهسا گفت:

"اگه این کارگاه رو ببندند، همه چیز از دست می‌ره. اینجا برای خیلی‌ها تنها جاییه که می‌تونن نفس بکشن."

مهسا با لحن آرام اما مصمم جواب داد:

"باید قوی‌تر باشیم. نباید تسلیم ترس بشیم."

اما ته دل هر دوشان آشوبی بود که هیچ حرفی آرامش نمی‌بخشید.

در این میانه، امیر وارد داستان شد.

امیر، جوانی آرام و خوشفکر که در کلاس‌های داستان‌نویسی سارا شرکت می‌کرد.

او مردی بود که مثل یک سکوت عمیق، بیشتر دیده می‌شد تا شنیده شود.

کم‌حرف اما با نگاهی که حرف‌های ناگفته زیادی داشت.

یک روز که سارا پس از کلاس در کافه‌ای کوچک تنها نشسته بود، امیر بی‌صدا کنارش نشست.

"سارا... می‌خوام کمکتون کنم."

سارا با تعجب نگاهش کرد.

امیر گفت:

"سال‌هاست دارم تو پروژه‌های اجتماعی کار می‌کنم. کار شما فقط آموزش نیست... دارید امید تزریق می‌کنید. این یعنی انقلاب بی‌صدا.

و این برای بعضی‌ها خطرناکه."

روزهای بعد، امیر در سکوت کمکشان کرد:

ثبت قانونی کارگاه، گرفتن مجوزهای رسمی، ارتباط با خیریه‌های مستقل.

قدم به قدم، کاری کردند که کسی نتواند به راحتی آن‌ها را متوقف کند.

در این میان، رابطه‌ی میان سارا و امیر آهسته شکل گرفت؛

نه با وعده‌های پر زرق‌وبرق، نه با نگاه‌های شعله‌ور.

بلکه با اعتماد، با درک، با سکوت‌های طولانی و لبخندهای آرام.

مهسا، از دور نظاره‌گر این دگرگونی بود.

با لبخندی که گاه تلخ بود، گاه گرم.

اما درست وقتی که فکر می‌کردند از گردنه گذشته‌اند، حادثه‌ای پیش آمد:

کارگاهی که در حومه‌ی شهر برگزار می‌کردند، ناگهان هدف حمله‌ی گروه‌های افراطی قرار گرفت.

پنجره‌ها شکسته شد. دیوارها پر از شعارهای تهدیدآمیز شد.

مهسا، برای اولین بار، ترس را با تمام وجود لمس کرد.

نه برای خودش، بلکه برای دخترانی که به آن‌ها ایمان آورده بودند.

آن شب، وقتی در آپارتمان کوچکشان دور هم نشسته بودند، مهسا با صدایی لرزان گفت:

"شاید وقتشه که جابه‌جا بشیم... شاید یه جای دیگه بتونیم راحت‌تر نفس بکشیم."

امیر، نگاهی به سارا انداخت.

سارا به آرامی دست مهسا را گرفت و گفت:

"نه فرار... نه تسلیم.

اگر هم برویم، نه برای فرار از ترس،

بلکه برای ساختن جایی که باورهایمان را گم نکنیم."

فصل تازه‌ای در راه بود.

جایی آن‌سوی مرزها.

سرزمینی که شاید ساده‌تر نبود، اما جای تنفس بیشتری داشت.

سارا، مهسا و امیر آماده شدند برای سفر؛

سفری نه از سر شکست، بلکه سفری از سر ایمان.

و در دل تاریکی، چراغ کوچکی روشن ماند؛

چراغی که شاید ضعیف به نظر می‌رسید، اما آتشش از امید ساخته شده بود.

و آتشی که از امید ساخته شده باشد، هیچ طوفانی خاموشش نمی‌کند.

فصل ششم: جایی آن‌سوی امید

هواپیمایی که از روی باند بلند شد، انگار بخشی از وجودشان را روی زمین جا گذاشت.

مهسا از پشت پنجره‌ی کوچک به سیاهی شب خیره ماند.

سارا چشمانش را بسته بود، لب‌هایش بی‌صدا زمزمه می‌کرد، انگار داشت با خودش عهدی ببندد.

و امیر، با دست‌هایی که بی‌صدا لرزشی داشت، یادداشت‌های سارا را در کیف دستی‌اش محکم نگه داشته بود.

سرزمینی که به آن سفر می‌کردند، روی نقشه نزدیک‌تر از چیزی به نظر می‌رسید که در دلشان حس می‌کردند.

آن سوی مرزها، نه آغوشی باز انتظارشان را می‌کشید، نه فرشی از گل.

اما همین نامعلوم بودن، همین ریسک، همین شجاعت خاموش، آن‌ها را زنده‌تر از همیشه می‌کرد.

ورودشان به شهر جدید مثل فرو رفتن در دریایی از غریبه‌ها بود.

زبان بیگانه، نگاه‌های بی‌تفاوت، و خیابان‌هایی که بوی غربت می‌دادند.

مهسا شب‌ها خواب می‌دید دوباره دارد همه چیز را از صفر می‌سازد؛

سارا روی نیمکت‌های پارک برای خودش داستان می‌نوشت، با دستخطی لرزان اما قلبی مصمم؛

و امیر بین مصاحبه‌های کاری و کلاس‌های زبان دست‌وپا می‌زد.

گاهی در کافه‌های کوچک شهر جدید دور هم جمع می‌شدند.

ساعت‌ها حرف می‌زدند:

از خاطرات گذشته، از ترس‌هایشان، از رؤیاهای نصفه‌کاره.

و گاهی، فقط سکوت می‌کردند.

سکوت‌هایی که پُر بود از کلمات نگفته.

یک شب، سارا به آرامی گفت:

"آدم وقتی از وطنش دور میشه، انگار یه جور مرگ رو تجربه می‌کنه...

اما بعد، اگه بتونه دوباره لبخند بزنه، یعنی متولد شده."

امیر لبخند زد؛

لبخندی که از خستگی و امید ساخته شده بود.

مهسا، چانه‌اش را روی دست گذاشت و آرام زمزمه کرد:

"فکر می‌کنید بتونیم اینجا دوباره نفس بکشیم؟"

سارا بدون لحظه‌ای تردید گفت:

"نفس نمی‌کشیم...

فریاد می‌زنیم."

و آن لحظه، تصمیمی در دل همه‌شان شکوفا شد:

نه فقط زندگی کردن،

بلکه ساختن.

نه فقط ماندن،

بلکه ریشه دواندن.

ماه‌ها بعد، سارا اولین جلسه‌ی کارگاه نویسندگی‌اش را با چند دختر مهاجر برگزار کرد.

مهسا یک کارگاه خیاطی کوچک راه انداخت؛ با چند چرخ خیاطی دست دوم.

و امیر، پروژه‌ای راه انداخت برای کمک به زنان مهاجر، تا صدای خودشان را پیدا کنند.

هیچ‌چیز آسان نبود.

بی‌پولی، دلتنگی، خستگی...

اما هر شب، قبل از خواب، سارا دفترچه‌ای کهنه را باز می‌کرد، آخرین جمله‌اش را می‌نوشت:

"ما ریشه می‌دوانیم. حتی در سنگ. حتی در باد."

سال‌ها بعد، وقتی از آن روزها حرف می‌زدند، همه‌شان می‌خندیدند.

نه خنده‌ای از سر فراموشی،

بلکه خنده‌ای که مزه‌ی پیروزی می‌داد؛

پیروزیِ نفس کشیدن در جایی که به آن‌ها گفته بودند نباید حتی زنده بمانند.

فصل هفتم: به رنگ ریشه‌ها

نسیم خنکی از پنجره‌ی نیمه‌باز کافه وارد شد.

سارا دست‌هایش را دور فنجان قهوه حلقه کرد، انگار می‌خواست از گرمایش خاطره‌ای بسازد.

مقابلش، امیر نشسته بود. با چهره‌ای آرام، با چشم‌هایی که هزار قصه‌ی ناگفته داشت.

مهسا هم کنار پنجره، با لبخندی محو کتابی در دست، اما گوشش با آن‌ها بود.

سال‌ها گذشته بود.

دیگر خبری از آن هراس‌ها، آن اضطراب‌های شبانه، آن قدم‌های لرزان ابتدایی نبود.

در عوض، زخم‌هایی بود که با گذر زمان، شکل دیگری گرفته بود؛ شبیه خطی ظریف بر پوست:

یادآوریِ جاودانه‌ی نبردی که به پایان نرسیده، اما دیگر ترسناک هم نبود.

سارا گفت:

"یادتونه اون روزایی که فکر می‌کردیم اینجا برامون زیادی غریبه‌ست؟"

و مهسا لبخند زد، چای‌اش را هم زد و آرام گفت:

"هنوز هم یه جاهایی غریبه‌ایم... ولی دیگه نمی‌ترسیم."

امیر مکثی کرد و اضافه کرد:

"ما جایی برای خودمون نساختیم... خودمون شدیم اون جا."

و سه‌تایی، در سکوتی کوتاه، این جمله را مزه‌مزه کردند.

همه چیز تغییر کرده بود؛

نه آنقدر که زخم‌ها محو شوند،

اما به اندازه‌ای که بتوان با آن‌ها زندگی کرد،

آواز خواند، عاشق شد، و ریشه دواند.

سارا چند هفته بود روی داستانی کار می‌کرد.

داستان زنی که از خاکستر خودش برخاسته بود؛ زنی بی‌نام و بی‌چهره که می‌توانست هر کدام از آن‌ها باشد.

او نوشت:

"گاهی نمی‌توانی به گذشته برگردی...

اما می‌توانی گذشته را در دست بگیری، نوازشش کنی و بگویی:

تو ساخته‌ای من را . ومن ادامه می‌دهم .

در روزی بارانی، وقتی شهر در مه گم شده بود،

سارا و امیر در کنار رودخانه‌ای کوچک قدم می‌زدند.

بی‌نیاز از کلمات، بی‌نیاز از وعده‌های دور و دراز.

امیر ایستاد. به سارا نگاه کرد.

لبخندی کهنه و گرم بر لب داشت.

"سارا...

تا کجا با هم می‌ریم؟"

سارا نگاهی به رودخانه انداخت، به افق محو، به شهر خوابیده در باران.

و گفت:

"تا هرجا که ریشه‌های ما بتونن نفس بکشن."

امیر دستش را دراز کرد.

سارا دستش را گرفت.

و آنجا، در میانه‌ی مه، در لابه‌لای صداهای گمشده‌ی گذشته،

آینده‌شان آرام آرام شکل گرفت؛

آرام،

اما ریشه‌دار.

مثل تمام داستان‌های واقعی.

"ریشه‌ها، حتی در سنگ هم راه خود را پیدا می‌کنند، اگر عطش زندگی درونشان شعله بکشد."

"هیچ سفری واقعی نیست، مگر آنکه بخشی از وجودت را در راه جا بگذاری، و در عوض، چیزی از جاودانگی برداری."

"ما مهاجرت نکردیم؛ ما خودمان را در سرزمینی تازه دوباره آفریدیم."

"دلتنگی، بهایی است که روح‌های بزرگ برای یافتن آزادی می‌پردازند."

"گاهی باید از خودت دور شوی، تا بتوانی دوباره به خودت نزدیک شوی."

"سرنوشت را باد نمی‌نویسد؛ آن را کسانی می‌نویسند که با دست‌های خالی، آسمان را می‌سازند."

نامه‌ای به تو، خواننده‌ی عزیز

ای که تا اینجا همراه من آمدی...

بدان، سفرهای واقعی، همیشه از درون آغاز می‌شوند، نه از مرزها.

ریشه ها، اگر چه در بادها بلرزند، اگر چه در خاکی بیگانه فرو روند، باز هم روزی راه خود را پیدا می‌کنند.

نه وطن را فراموش می‌کنیم، نه زخم‌های راه را.

اما یاد می‌گیریم در دل هر دلتنگی، دانه‌ای از امید بکاریم.

سرنوشت را نه باد می‌نویسد، نه اتفاق.

سرنوشت را ما می‌سازیم؛

ما که با دست‌های خالی، دیوارهای نامرئی را می‌شکنیم،

و از ویرانه‌ها، خانه‌هایی از نور بنا می‌کنیم.

گاهی لازم است از خودت دور شوی،

گم شوی در سرزمینی بی‌نام،

تا دوباره خودت را، ناب‌تر و روشن‌تر، باز بیابی.

ما مهاجر شدیم، اما نه از خاک...

ما مهاجر شدیم از آنچه مانع پروازمان بود.

و آموختیم:

که آزادی، بهای سنگینی دارد،

اما ارزش هر قدم از این راه را دارد.

ای خواننده‌ی من،

تو هم مسافر این جهان پر تلاطم هستی.

پس اگر روزی راهت را گم کردی،

یادت باشد:

ریشه‌های واقعی، درون توست.

و هیچ بادی نمی‌تواند آن را از جا بکند.

✍✍✍✍✍✍✍✍

شبشروع نوشتنخوابدل
۵
۰
Farshad vahed
Farshad vahed
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید