ویرگول
ورودثبت نام
Hadigheh
Hadighehشاید نوشتن...
Hadigheh
Hadigheh
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

فرار

در میان درختان سر به فلک کشیدهٔ ترسناک و تاریک ، هنگامی که قدم بر زمین پوشانده از برگ های خشک پاییزی می‌گذاشت ، صدای شکستن آنها تنها صدای ایجاد شده در تاریکی بود . وزش باد سرد مخالف نفس کشیدن را برای او دشوار میکرد ، قفسه سینه اش بدلیل سردی هوا فشرده میشد و دردناک سوزش میکرد .

ماه کاملی که نورانی تر از هر الماسی بر فراز آسمان میدرخشید قادر نبود جنگل تاریک نفرین شده را روشنی بخشد . به دویدن در تاریکی ادامه میداد حتی اگر چیزی را به وضوح نمی‌دید حتی اگر دیگر توان فرار را نداشت میدوید چون می‌دانست اگر تنها برای تنفسی ساده بایستد باری دیگر قربانی آن هیولا خواهد شد .

این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟! شاید از بدشانسی بود یا از تاریکی غیرطبیعی ولی در هنگامی که هر قدمش را تنها برای فرار کردن از آن هیولا برمیداشت به اشتباه پاهای برهنه اش که از شدت زخم به رنگ سرخ در آمده بود به ریشه های برآمده ی درختان کهنسال گیر کرده و او را بر زمین سرد زد .

با ترس هنگامی که نفس نفس میزد به ریشه درخت که به دور پاهای بی جون او می‌پیچید چشم دوخت ، مردمک چشمانش گشادتر میشوند . تقلا برای فرار از آن درخت برایش سخت بود . با دستانش تلاش کرد ریشه را از خود جدا کند اما تنها اتفاقی که در این میان می افتاد خونی شدن دستش بر اثر ساییده شدن بود . احساسش میکرد ، به او نزدیک تر شده بود . قلبش تند تر در سینه اش میتپید و دست و پایش از شدت ترس به لرز در آمده بود . این فقط یک احساس بود ، احساس ایستادن بر لبهٔ پرتگاه مرگ و شاید بدتر از آن .

صدای اطرافش به کل از بین رفته بود ، صدای وزش بادی که در میان برگ های درختان گذر میکرد دیگر قطع شده بود و همزمان در این سکوت ، صدای کوچکی که بر اثر شکستن برگ ها بود ، خیلی ترسناک و بلند به گوشش می‌رسید به انگار جنگل برای حضور او ساکت شده باشد .

چشم هایش ناخودآگاه تمام اطرافش را برانداز میکرد .

زمان به آرامی می‌گذشت و اورا وحشت زده میکرد . خود را باری دیگر با دستانی که خون از تک تک انگشت هایش چکه میکرد به جان ریشه درخت انداخت .

ذهنش ناخودآگاه به صدا در آمده بود : اون رسیده من میمیرم . با اشک هایی که مانند قطره های باران در زیر مهتاب میدرخشید ، لب پایینی اش را به دندان گرفت . ناچار به چنگ زدن ریشه درخت ادامه میداد حتی اگر دردناک بود ، ادامه میداد حتی اگر زخم های بر دستش گشاد تر و بازتر میشد .

اما دیگر دیر شده بود ، او نیز به این حقیقت پی برده بود . دو جفت کفش چرم و براق رو به روی او قرار گرفت . دختر با چشمان ناباور به هیولای رو به رویش چشم دوخته بود . دیگر راه فراری نبود . مردی که هیولا شناخته شده بود با لبخندی که پلیدی در قلبش را به نمایش می‌گذاشت رو به روی دخترک ایستاده و به آرامی دستش را به سوی دخترک بلند کرد . لرز تمام بدن دخترک را در بر گرفته بود ، راه فراری از آن هیولا نبود .

هیولایی که دخترک درمورد آن می‌گفت در حالی که لباس تماما مشکی بر تن داشت و موهایی آراسته ، با چشمانی همانند چشمان هیولایی که به طعمه ی ترسیده اش با لذت هر چه تمام نگاه میکرد به دختر چشم دوخته بود .

پیراهن سفید و بلندی که دختر بر تن داشت از شدت خون و خاک کثیف شده بود ؛ مرد بدون جمع کردن دستش که به سوی دختر بلند کرده بود جلوی دختر نشست و خاک بر شانه اش را به آرامی تکاند.

دختر باری دیگر چشمانش را از شدت ترس فشرد و با بدنی لرزان خود را به عقب کشید ، مرد با دیدن او با حالتی خندان و در عین حال عصبی از بازوی او گرفته و به سمت خود کشید ، دختر از این حرکت مرد جیغ بلندی کشید . جیغی که جغد هارا وادار به پرواز در آسمان تاریک میکرد . مرد صورتش را به دختر نزدیک کرد و با رها کردن نفسی عمیق با لبخندی که از چهره اش پاک نمیشد به آرامی در کنار گوش دختر زمزمه کرد : باری دیگر به جهنم خوش اومدی .

دختر با ترس و مرد با لذت به یکدیگر چشم دوخته بودند .

آسمان تاریکدخترفرارهیولاجنگل
۳
۰
Hadigheh
Hadigheh
شاید نوشتن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید