ماجرای آن سال که هیات راه انداختیم

محرم که میشد تلویزیون هی از این سریالها می گذاشت که بچه های یه کوچه دور هم جمع میشدند، پول جمع می کردند و هیات راه می انداختند. یه روز بعد از دیدن یکی از این سریالها کرمش به تنمون افتاد. با چندتا از بچه های کوچه تصمیم گرفتیم هیات راه بندازیم. کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم.

عکس تزیینی است
عکس تزیینی است


قرار شد هر کس از هر جا که می تونه پول جمع کنه. اولین جا ننه باباها بودند. با گریه و التماش که همه تو کوچه شون هیات دارند ما نداریم ده بیست تومن از هر کدوم تیغ زدیم. بعد رفتیم سراغ ننه بزرگ و بابابزرگها. همین جور در فک و فامیل هر کسی که میشد تیغ زد رو تیغ زدیم.

فاز بعدی همسایه های که بچه نداشتند. یه سینی برداشتیم کف سینی پارچه سیاه انداختیم رفتیم سراغ خونه ها. خیلی از همسایه‌ها خیلی شیک در رو می بستند می گفتند ما خودمون هیات داریم. بعضی ها یه مقدار پول می دادند. یه سری پیرزن هم بودند که یک سری اشغال پاشغالهای خونه شون رو تحویل می دادند می گفتند ببرید هیات. هر چی می گفتم آخه این اشغال رو تو هیات چی کار کنیم؟ می گفتند مال امام حسینه ببرید.

همه پولها رو که گذاشتیم روی همدیگه دیدیم کل این پول یه دونه طبل هم نمیشه. دیگه سایدرام و سنج و پرچم و غیره که هیچی. فاز بعدی گسترش کار تیغزنی به مغازه ها بود. سه دسته تقسیم شدیم هر کدوم با یک سینی راه افتادیم سراغ مغازه دارها. اینقدر برای یارو چرت و پرت می گفتیم که مغازه دار یه چیزی می داد می گفت فقط برید بیرون.

بعد یاد گرفتیم میشه قبض هم بدیم. رفتیم از لوازم تحریر فروشی یک بسته قبض گرفتیم. این دفعه رفتیم سراغ خونه های کوچه های اطراف که از طرف هیات بچه های ابوالفضل مزاحمتون میشیم حالا نمی دونم ابوالفضل بچه اش کجا بود که ما متوسل شده بودیم به بچه های ابوالفضل. بعد هم یه رسید می دادیم دست مردم، اینجوری کلی پول از زنهای بی سواد خونه دار جمع کردیم یه قبض الکی می دادیم که یعنی کار حساب کتاب داره الکی نیست.

پولها که جمع شد تازه یادمون افتاد حالا هیات رو کجا بزنیم؟ کوچه ما یه کوچه باریک سه چهارمتری بود که از وسط کوچه یه جوی فاضلاب هم رد میشید. طنابی که برای والیبال می بستیم رو بستیم به یک سر، یک سر دیگه هم طناب بستیم وسط دو تا طناب رو به هم وصل کردیم و روش پارچه سیاه انداختیم.

هر کس رفت چادر کهنه ننه اش رو آورد یه هیات درب و داغونی درست شد مثل چهل تیکه لحاف کرسی. بعد رفتیم تو هیات شروع کردیم به سر و صدا کردن. همسایه ها تازه دوزاریشون افتاد چه گهی خوردند. تازه فهمیدند ما حالا از صبح تا شب می خواهیم بریم توی این چادر سیاه خاله بازی کنیم و طبل بزنیم و سر و صدا راه بندازیم.

شروع کردند به داد و بیداد کردن. اما ما گوشمون به این حرفها بدهکار نبود. کلی ذوق هیات داشتیم و برای خودمون سر و صدا می کردیم. شب که شد تازه دو زاریمون افتاد که حالا که شب شده هیات رو همینجوری بگذاریم تو کوچه بمونه یا جمع کنیم؟ دیدیم جمع کردنش که ضایع است اموال امام حسین را که کسی نمی دزده. هیات رو سپردیم دست امام حسین و رفتیم خونه و شب خوابیدیم.

فردا صبح بلند شدیم دیدیم زحمت کشیدند هیات رو با طناب و مناب و پارچه هاش همه رو بردند. یا حالا دزدیده بودند یا همسایه ای همه را جمع کرده بود انداخته بود سطل اشغالی جایی. هر چی بود ما موندیم و یه مشت طبل و خرت و پرت بدون سرپناه.

تا اینکه رضا یه فکر بکر به کله اش زد، گفت مادربزرگم گفته اصلا بیایید تو حیاط خونه خودمون هیات بزنید. بساط رو برداشتیم و رفتیم داخل. حیاط خونه یه پله می خورد می رفت پایین. خونه یه مقدار نم داشت و یه درخت مو قدیمی و بلند روی حیاط سایه انداخته بود. روی حیاط چند تا میله انداخت بودند و درخت مو لای میله های پیچیده بود و تقریبا کل سقف را پر کرده بود. حیاط یک حالت تاریک و ترسناکی داشت. یه نگاه خریدارانه که انداختیم دیدیم اصلا این حیاط جون میده برای هیات. فقط کافی بود یه چادر نصفه و نیمه به همون میله های بالای حیاط وصل کنیم و چهار تا پرچم بچسبونیم به در و دیوار. دست به کار شدیم و بساط رو آماده کردیم. چند ساعت نشده حیاط کاملا شکل هیاتهای حسابی رو گرفت. طبل و سنج رو برداشتیم و رفتیم دیش دریم دیش دریم دیش دریم راه انداختیم.

یکی از بچه های بد صدا هم گیرداده بود که من باید نوحه خون باشم، دایی من نوحه خونه و من نوحه خونی بلدم. شروع کرد به خوندن و صداش خیلی گوش خراش بود. من هم صدای سنج رو بالا بردم (واضح است که سنج می زدم) و دیگه صدای این گم و گور شده بود. سینه زن نداشتیم که اون هم به لطف بچه های سه چهار ساله ولو توی کوچه فراهم شده بود. بچه های دماغ آویزیون همه نشسته بودند و ما دیش دریم دیش دریم می زدیم و این بچه های سه چهار ساله سینه می زدند.

نزدیک ساعت چهار و پنج بعد از ظهر بابای رضا اومد خونه و با این صحنه فجیع روبرو شد. خیلی شیک و محترم همه ما رو بیرون کرد و پسرش رو یک دست کتک حسابی زد که کره خر این چه بساطی هست راه انداختی؟ تو ننه ات توی این خونه است! خواهرت توی این خونه است! یه مشت الدنگ نره خر رو برداشتی آوردی تو خونه که چی هیات راه انداختم؟ چند دقیقه بعد هم پارچه مارچه های هیات رو پرت کرد توی کوچه. ما موندیم و دلهای شکسته. دل هم که بشکنه، صداش تا عرش آسمون میره.

فردا صبحش ناامید و ناراحت از خواب بیدار شدیم. که دیدم این رفیق ما خوشحال و خندان انگار که قرار هست امشب داماداش کنند از بالا تا پایین کوچه داره در همه خونه ها رو می زنه که بیایید بریم هیات دیگه، بابام رفته سر کار!

قرار این شد که صبحها که باباش میره سرکار هیات رو سرپا کنیم و بعد قبل از اینکه برگرده هیات رو جمع کنیم. از هیچی بهتر بود. بالاخره همون چند ساعت هم غنیمت بود. از بی هیاتی و در به دری بهتر بود. دو سه روز کار اینجوری پیش رفت و توی این دو سه روز متوجه شدیم هیات بدون علم که هیات نیست.

فردا روزی اگر دسته بخواهیم راه بندازیم بدون علم که خیلی ضایع است. علم که نمیشد جور کرد، اما احمد گامبو ابتکار زد و گفت به جای علم چهل چراغ بلند کنیم. خودمون با چوب چهل چراغ درست می کنیم، از همسایه ها هم فانوس می گیریم. حالا باید چهل تا فانوس جور می کردیم. بابای احمد توی جنگ شهید شده بود و عموشون کمک خرجی اینها بود. عموش نجار بود و قرار شد برای ما چهل چراغ بسازه.

دوره افتادیم برای فانوس جمع کردن.هر کس از خونه اش یه فانوس آورد. کلهم اجمعین ده تا هم نشد. دوره افتادیم به همسایه اما کسی به ما فانوس نمی داد. فانوس اون روزها جز مایحتاج خانواده ها بود. زمانی بود که برق زیاد قطع میشد و هنوز گازکشی هم نشده بود. یهو یاد اون پیرزنی که آت و آشغال داده بود بهمون که ببرید هیات افتادم. همسایه ها بهش می گفتند توف آبادی. از بس که کر و کثیف و توف توفی بود.

رفتم دم خونه شون، خیلی شیک و با ادب که سلام فاطمه خانم. با آرزوی قبولی عزاداری هاتون، یک گرهی به کار ما افتاده که فقط به دست شما باز میشه. بعد داستان رو تعریف کردم و گفتم سی تا فانوس احتیاج داریم. فاطمه خانم گفت همینجا وایستا و رفت از زیرزمین سه چهارتا فانوس شکسته و زنگ زده آورد. فانوسها رو که دیدم با خودم گفتم دهنت سرویس، کاش اصلا سراغش نمی اومدم. الان اینها رو چه کار کنم؟ بعد یه پنجاه تومنی داد بهم، گفت اینها رو می بری تمیز می کنی، شیشه می اندازی، فیتیله می گذاری، بعد هم که عزاداری تون که تموم شد برمی داری پس میاری. برای خودتون نیستها. قرضه، قرض فانوسها رو با اکراه گرفتم، زیر لب فحش دادم که سگ پدر خسیس، آخه این قراضه ها چیه! اینها را چه کار کنم. اصلا تقصیر خود احمقه که بلند میشم میرم در خونه این که به ما فانوس بدید.

اما وقتی فانوسها را شستیم و شیشه انداختیم رنگ و روی فانوسها باز شد. از اون وضع کر و کثیف خارج شد. بالاخره فانوس بود. هر چی که نداشت بالاخره نور که داشت. ولی هنوز باز هم فانوس کم داشتیم.

هی از این ور و انور دنبال فانوس بودیم. یه سری فانوس رو شبانه از چلچراغ هیات بچه های کوچه بغل دزدیدیم. یه چلچراغ قراضه ای داشتند که فانوسها رو با طناب های داغون بهش وصل کرده بودند. هفت هشت تا فانوس از چلچراغ اونها دزدیدیم. بعد هم یکبار یکی رفته بود از یکی از هیاتهای بزرگ فانوس بدزده که مچش رو گرفتند و حسابی کتکش زدند. دیگه بعد از اون کسی جرات فانوس دزدی نکرد. همه فانوسها رو که روی هم گذاشتیم عدد تخمی 23 به دست اومد که هیچ رقمی نمیشد ربطش داد به ساحت مقدس ایمه اطهار و آسمان. ولی همینی بود که بود. باید با همین می ساختیم.

یه چهل چراغ سه طبقه چوبی درست شد ردیف بالا یکی. ردیف پایین چهار پنج تا. بقیه هم بیخ تا بیخ کنار همدیگه در ردیف پایین تقریبا همه چی آماده بود و نزدیک روز تاسوعا میشدیم.

شب هشتم محرم. بابام بساط جمع کرد که برای تاسوعا و عاشورا کار گرفتم. بابام اون زمان دستش درد می‌کرد و دکتر قدغن کرده بود کار کنه، ولی خوب گرونی بود. هر کاری کردم دلم راضی نشد باهاش نرم. صبح تاسوعا با چشم گریون ترک موتور بابام سوار شدم و رفتیم سرکار. تا غروب هر وقت صدای دیش دریم دسته اومد تصور کردم که دارم سنج می زنم و چه دسته باشکوهی داریم.

غروب تاسوعا برگشتیم خونه اینقدر خسته بودم که یه چیزی خوردم و خوابیدم. فردا روز عاشورا، مثل تاسوعا. آخر شب که برگشتیم نرفتم از کسی حالی بپرسم. حوصله خودم رو هم نداشتم. به شدت ناراحت بودم.

فرداش رفتم کوچه، سوت و کور بود. یکم تو کوچه نشستم هیچ کس از خونه اش بیرون نیومد. حوصله ام سر رفت. رفتم دم در خونه رضا، با بیژامه و رکابی اومد دم در. گفتم هیات چی شد؟ گفت نبودی مگه؟ گفتم نه! کور بودی مرتیکه؟ گفت آخ آخ یه وضعی شد، این احمد چاقه هست! گفتم خب؟ گفت این رفت زیر چلچراغ هرچی بهش گفتیم تنهایی نمی تونی گفت می تونیم من کشتی گیرم کلاس کشتی میرم. گفتم حرف مفت می زنه کلاس کشتی نمیره، کلاس شنا میره اونجا. این چاقه کشتی ثبت نامش نکردند. گفت این چلچراغ رو بلند کرد دید زورش نمی رسه داره لنگر میده، ته چلچراغ رو انداخت رو کش شلوارش، مثل کمربند علم.

احمد همیشه یک شلوار کردی قهوه ای می پوشید که یک کش محکم داشت و شلوارش را تا زیر سینه اش می کشید بالا. گفت احمد چلچراغ را بلند کرد و در خونه ما تا پیچ کوچه رفتیم و پشتش دسته راه افتادیم. دم پیچ کوچه! اینجا یه پرانتز باز توضیح بدم که پیچ کوچه یک جایی بود که عرض کوچه می شد یک متر، حالا تو این عرض یک متری، یک جوی بیست سانتی هم از وسط کوچه رد میشد. عرض هر سمت سی چهل سانت بیشتر نبود. حالا احمد رو تصور کنید که با یک چلچراغ روی شکمش که داره از این کوچه چپکی چپکی و کون به دیوار رد میشه و یه مشت بچه قد و نیم قد هم پشت سرش دارند دمبور و دمبور طبل و سینه و زنجیر می زنند.

گفت احمد وسط کوچه که رسید یهو چلچراغ سرخورد، از رو کش شلوارش در رفت و لوله ته چلچراغ رفت تو شلوارش. نفت فانوس ریخت رو صورتش. احمد هم ترسید، یهو چلچراغ رو پرت کرد رو دسته. این پسره فرشاد هم لباسش آتش گرفت. با کله رفت تو جوی آب. بقیه هم همه زخمی و داغون شدیم. بعد پشت بازو راستش رو آورد جلو، یه جای سوختگی جزیی داشت. گفت من خودم هم آسیب دیدم.

یه کم اینور و اونور و نگاه کرد، گفت تو هم دیگه برو، الان بابام یه وقت میاد خونه، دعوا می کنه، گفته دیگه حق نداری بری کوچه.


© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife