
بالاخره صبح شد؛ شبی که گویی تا سپیدهدم، هزار سال به درازا کشید. هزار بار چشم گشودم، ساعت را نگریستم و دوباره سر بر بالش نهادم. گاهی از رختخواب برخاستم، در ورودی را چک کردم، به پنجره خیره شدم، جرعهای آب نوشیدم و باز به رختخواب خزیدم. انگار با رفتنت، امنیت نیز از این خانه رخت بربست.
تو در آن تنگهی باریک، جایی که موجها با تمام قدرت به صخرهها میکوبند، ایستادهای تا ما در آرامش باشیم و من اینجا در پهنای بیکران دلتنگی، تنها چیزی که ندارم همان آرامش است.
وقتی هستی، دلم عجیب آرام میگیرد؛ اما رفتی و آرامش دلم را با خودت بردی!
با طلوع آفتاب، چشم گشودم. امروز دیگر انگیزهای برای برخاستن از رختخواب ندارم. هر روز به امید دیدنت، خانه را مرتب میکردم، ناهاری میپختم و موهایم را شانه میزدم و آراسته میکردم. اما امروز...
همهچیز برایم بیمعنی است.
دلم میخواهد تا وقتی بازمیگردی، هیچ کاری نکنم؛ حتی زنده نباشم. امروز فهمیدم که نفسکشیدنم هم برای خودم نیست؛ من به عشق تو نفس میکشم.