ویرگول
ورودثبت نام
Javadi
Javadiنویسنده آثار: کوچه‌های غربت، سکوت ساحل نام ادبی: رُز
Javadi
Javadi
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

بغض بی‌صدا (۷)

با صدای گرم و آشنای کودک خردسالم، چشمانم به روی روز باز می‌شود؛ او را در آغوش می‌گیرم، نفسی عمیق می‌کشم و پیش از هر کاری، گوشی همراهم را برمی‌دارم. همان‌طور که هر صبح عادت کرده‌ام، اولین پیام روزم، سلامی است پر از مهر و عشق، که برای تو تایپ می‌کنم و می‌فرستم؛ به امید اینکه لبخند بر لبان تو بنشاند.

پس از این دلگرمی صبحگاهی، عطر صبحانه‌ای تازه در خانه می‌پیچد. بچه‌ها را آرام از خواب بیدار می‌کنم، برایشان لباس مدرسه را آماده می‌کنم و به مدرسه می‌برم؛ در حالی که ذهنم درگیر هزاران فکر و احساس ناگفته است، سعی می‌کنم طبق برنامه کارهایم را پیش ببرم.

در مسیر بازگشت، سکوت ماشین با صدای کنجکاو کودک خردسالم می‌شکند که برای چندمین بار می‌پرسد: «مامان! چند روزِ دیگه بابا میاد؟» لبخند تلخی بر لبانم می‌نشیند، بغض گلویم را می‌فشرد. بغضی که حاصل روزها انتظار است. تحمل این حجم از دلتنگی در تصورم نمی‌گنجد. آرام می‌گویم: اندازه‌ی انگشت‌های یه دستت عزیزم!

دستش را بالا می‌آورد و با شور و هیجان می‌گوید: یعنی فردا؟ از آینه‌ی جلو به او خیره می‌شوم. با صدای لرزان می‌گویم: عزیزم، می‌دونم دلت برای بابا تنگ شده. پنج تا دیگه بخوابیم میاد. فقط پنج تا...

در آینه به خودم که در این چند روز به نسخه‌ای قوی‌تر از قبل تبدیل شده بودم، نگاهی می‌اندازم و زیر لب می‌گویم: منِ قوی من؛ آرام باش

فقط پنج روز دیگر مانده، به اندازه‌ی همان پنج انگشت...

فقط پنج روز دیگر مانده، به اندازه‌ی همان پنج انگشت...

نویسندگینویسندهدلتنگیسکوتعشق
۱
۰
Javadi
Javadi
نویسنده آثار: کوچه‌های غربت، سکوت ساحل نام ادبی: رُز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید