مهربانترین بادهای عالم! 💨

در جشنواره‌‎ی انتخاب مهربانترین باد عالم. تمام بادها حاضر می‌‎شوند. بادهایی که دوست دارند موهای دختر بچه‌‎ها را پریشان کنند و بر زیبایی آن‎‌ها بیفزایند. بادهایی که برگ‎‌های درختان را به رقص در می‌‎آورند. بادهایی که عرق کارگرهای زحمتکش را خشک می‎‌کنند. بادهایی که می‎‌پیچند توی رخت و لباس‌‎های خیس آدم‎‌ها و لذّت و حال و هوای آدم بودن را تجربه می‎‌کنند. بادهایی که دوست دارند بپیچند توی کوزه‎‌های سفالی تا صدای هو هوی آن‎‌ها را در بیاورند. بادهایی که می‎‌پیچیدند تو یال اسب‎‌های وحشی. بادهایی که کمک می‎‌کنند به گرده‌افشانی گیاهان تا تکثیر شوند. بادهایی که عاشق موج‌‎سواری با امواج دریاها و اقیانوس‌ها هستند. بادهایی که بادبان‌‎ قایق‌ها و توربین‎‌های بادی را به حرکت در می‎‌آوردند. بادهایی که همراه بچّه‎‌های شاد می‌‎دوند و بازی می‌‎کنند. بادهای نامهربان هم حضور داشتند. بادهایی که عاشق گرد و خاک کردن بودند. بادهایی که دوست داشتند طوفان شوند و کشتی‎‌ها‎ی بزرگ را وسط دریاها و اقیانوس‌‎ها غرق کنند. بادهایی که کلاه آدم‌‌‎ها را از سرشان بر می‎‌داشتند و چتر آن‎‌ها را از دستشان جدا می‎‌کردند. بادهایی که گلدان‎‌های زیبای لب ایوان خانه‎‌ها را به زمین می‎‌انداختند. بادهایی که می‌‎پیچید لای در و پنجره‎‌ی خانه‎‌ها تا با زوزه کشیدن، ساکنین آن خانه‌‎ها را بترسانند. بادهایی که به سوختن جنگل‎‌ها کمک می‎‌کنند. بادهایی که توپ فوتبال بچه‎‌ها را داخل جوی آب می‎‌اندازند. بالاخره پس از رای‌گیری، مهربانترین‎ باد‎های عالم را انتخاب کردند. بادی که بادبادک‌‎های خراب و پاره‌‎ی بچه‌‎ها‎ی یتیم و جنگ‎‌زده را چرخانده بود تا دلشان را شاد و امیدشان را به زندگی بیشتر کند. بادی که یک دانه گندم را به مورچه‌‎ای عیالوار و گرسنه رسانده بود. بادی که وقتی به کلبه‎‌ی پر از روزنه‌‎ی پیرمرد فقیر و تنهایی رسیده بود که داشت از سرما می‌‎لرزید، مسیرش را عوض کرده بود. بادی که شاخه‌‎های درختان توت را تکان داده بود تا با ریختن تو‎ت تازه‎، کام مردم را شیرین کند. بادی که صورت انسان افسرده‎‌ای را نوازش داده بود و او را به یاد بادهای سرزمین بازی‌های کودکی‌‎اش انداخته بود.

توجه: قرار بود یادداشت دیگری را منتشر کنم. ولی سردرد شدید باعث شد که قرص کلونازپام بخورم و با چشمان خمار به دنبال یک یادداشت کوتاهتر در پیش‎نویس‎‌ها بگردم. نتیجه شد این یادداشت. به هر نویسنده تحت تاثیر آرامبخش این یادداشت را نوشته. اگر کم و کسری بود، به بزرگی خودتان ببخشید.

یادی از قدیم‌ها:
یادداشت پیشین:

شنبه: چالش هفته (چالش نهم: ❌مغالطه❌ + دو پیشنهاد)

برای دستیابی به لینک نوشته‌‎هایم و سایر داستان‌های مریوط به دست‌انداز، می‌توانید به انتشارات «دست‌‎انداز» که زحمت تدوین آن را دوست خوبم، آقای حجت عمومی کشیده است، مراجعه فرمایید.
اگر دوست داری بنویسی ولی نمی‌دونی چی بنویسی، یه سری به پُست پایان‌نامه‌‌‌ی دست‌انداز! (آخرین گاهنامه) بزن!
اگر وقت دارید: به نوشته‌های هشتگ «حال خوبتو با من تقسیم کن» سر بزنید و اگر خودتان حال خوبی برای تقسیم داشتید، در صورت صلاحدید آن را با این هشتگ بین دوستان خودتان تقسیم کنید. بِسم‌ِ‌الله.
حُسن ختام:
https://www.aparat.com/v/OtKCQ/%D9%85%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85_%D8%AA%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%AA