
گاهی اوقات بیآنکه بفهمم در خاطرات حبس میشوم؛ جلوتر نمیروم و آنها را از نو زندگی میکنم.
زمانِ حال از کفم میرود، اما صادقانه شکایتی ندارم؛ چرا که خاطراتِ شیرین، تلخیِ حال را میبلعند و محو میکنند.
در یکی از آنها، من دختربچهای شاد هستم؛ به همان اندازهای که عاشقِ عروسکها و مدادشمعیهایهفترنگم هستم، از فوتبال و هر آنچه مربوط به ورزش است بیزارم (شاید بعداً دلیلش را گفتم).
در مقابل، همبازیِ همیشگیِ من پسربچهای است که تمامِ دنیایش در فوتبال خلاصه میشود. انگار همین دیروز بود که روی مبلِ قهوهایرنگِ خانهی مادربزرگ نشسته بودم و پاهایم را بیهدف تکان میدادم و او، با همان چشمهای آبیاش که سرشار از شیطنتهای کودکانه بود، دستم را میکشید و میگفت: «هستی! بیا فوتبال دیگه!»
تا آخرین لحظه مقاومت میکردم و غرغرکنان میگفتم: «نمیااام.» هرچند میدانستم که برندهی نهایی اوست. ساعتها دورِ خانه میدویدیم و فوتبال بازی میکردیم، گاهی هم والیبال.
خوب یادم است که چادرِ گلدارِ مادربزرگ را برمیداشت و بهعنوانِ تورِ والیبال استفاده میکرد؛ او هم چارهای جز همکاری نداشت.
در این بین پدربزرگ هم نقشِ گزارشگر را بر عهده میگرفت و با تمامِ وجودش ما را همراهی میکرد.
بازی تنها زمانی به پایان میرسید که یکی از ما ناکار شده باشد یا برنده. در تمامِ طولِ بازی غر میزدم، لذت میبردم و خسته میشدم؛ خیلی وقتها هم زخمی.
یکبار هنگامِ بازی پایم طوری روی فرش کشیده شد که پوستی باقی نمانده بود؛ دردش را بهخاطر ندارم، اما قیافهی او را چرا.
تحملِ دردم بالا بود و هنگامی که مادربزرگ به انگشتانم چسبزخم میزد، چیزی نمیگفتم؛ اما در عوض او چشمهایش را روی هم فشار میداد و آخ آخ میکرد که باعث خندهام میشد.
در مواقعی که درخواستش را برای بازی رد میکردم و میگفتم که میخواهم خالهبازی کنم، برای جلبِ توجه، ترفندهای متفاوتی را بهکار میبرد؛ گاهی اوقات خطرناک و احمقانه عمل میکرد.
کفِ دستهایش را تا آنجایی که مانندِ لبو سرخ شوند، روی بخاری فشار میداد و میگفت: «هستی! ببین دستم سوخت!» من هم با چشمهای گردشده حرکاتش را نگاه میکردم و میگفتم: «ببینم کجاش سوخته؟»
گاهی اوقات هم با تخسی صدایش را نازک میکرد و ادایم را درمیآورد؛ من هم کفری میشدم و دور تا دورِ خانه دنبالش میدویدم.
گاهی اوقات هم بیاندازه مهربان و مظلوم میشد؛ یادم میآید که عادت داشتم گاهی سرم را روی پای مادربزرگ بگذارم و بخوابم، وقتی چشمهایم بسته میشد او با صدای خیلی آرام سوال میکرد: «هستی رو پای من بخوابه؟»
همه چیز خوب بود؛ دستکم تا این نقطه. اما زمان نقشههای دیگری داشت که چندان خوشایند نبود.
رفتهرفته شکافی ایجاد شد؛ بین ما نه، بین بزرگترها. شکاف آنقدر رشد کرد و گسترده شد که ندیدنها به ماه کشیده شد، بعد هم به سال. ارتباط، خاطرات و بازیها، همه و همه جایشان را به فراموشی دادند.
در این بین گویی زمان دلش به رحم آمد و پس از چند سال فرصتی برای دیدار نصیبِ ما کرد. او را دیدم؛ گمان کرده بودم که قرار است با همان همبازیِ کودکیام روبهرو شوم. چیزی را از یاد برده بودم؟ بله! باز هم زمان...
یک سال از من کوچکتر است، اما حالا قد کشیده، بلندتر از من شده و عینک میزند؛ صدایش مردانهتر شده و چشمهایش... هنوز همان هستند اما کمی آرامتر. در همین حین که سعی دارم تغییراتی که میبینم را هضم کنم، صدای مادربزرگ در ذهنم پدیدار میشود که میگفت: «پسرا یهو رشد میکنن.»
ناشیانه میگویم: «چه بزرگ شدی...» خواهرش با خنده میگوید: «بغلش کن دیگه!»
همبازیِ کوچکم که حالا بزرگ شده، سرخ و سفید میشود؛ من هم همینطور.
به نظر میرسد آفتِ این شکاف، ناخواسته به وجودِ ما هم رخنه کرده. بغلش میکنم؛ دیگر بوی بچهها را نمیدهد؛ در عوض بوی عطری تند و خنک روی پیراهنش نشسته؛ عطری مردانه.
کمتر حرف میزند؛ شیطنتِ همیشگی جایش را به خجالت داده؛ شاید باید بگویم نجابت؟ مطمئن نیستم.
احساساتِ متناقضی دارم؛ هیجان، شادی، اضطراب و... کمی عذابِ وجدان. از چه؟ نمیدانم.
اینها هم بازیِ زمان است و آن شکافِ لعنتی.
سخت است عواقبِ کارِ نکرده را بچشی و سهمت سکوت باشد و لحظههایی که دیگر برنمیگردند.
روزها به ما فکر میکنم؛ به اینکه اگر زمان کمی با ما مهربان بود چه میشد؟ چیزی فرق میکرد؟
به همبازیِ ازدسترفتهام فکر میکنم؛ به تو. بعد هم فکرها تبدیل به بغض میشوند؛ بغضهای خاموش. در حقیقت، فکرِ اینکه ممکن است مرا گوشهای در ذهنت دفن کرده باشی، سخت آزارم میدهد.
امان از فکرها...