
برای تو مینویسم عزیز کرده ، ... برای تو، در دفتر خاطرات خودت. همانی که اینجا جا گذاشتی ، روی میز چوبیِ من.
امروز تقریبا دو ماه از رفتنت میگذرد. باورش سخت است نه؟ دو ماه زندگیِ بدون تو ، دو ماه بدون خنده هایت، شکایت هایت و... چشم هایت.
اوایل بهار است،شکوفه ها درحال پدیدار شدن هستند و هوا... هوا هر روز آفتابی است ،همانگونه که تو دوست داری.
میبینی؟ گویا آسمان هم با من سَرِ لج دارد ، کنایه میزند که تو نیستی .
کجایی که چهره ی خسته ام را ببینی عزیز کرده؟ این روزها آینه هم از من فراری است، حق هم دارد، این غریبه را نمیشناسد. موهایش بلند تر از قبل است و به نامرتب بودنشان ذره ای اهمیت نمیدهد، عینکش. عینکش را نمیزند و چشمانش کم سو تر شده اند، رمقی برای تماشا ندارد . پیراهن سرمه ای رنگش خیلی وقت است که چروک مانده و قصد اتو کردنش را هم ندارد. هدیه ی تو بود.. یادت هست؟ دست و دلم به اتو کردنش نمیرود، پیراهن برای من است، اما... بعد از دوماه هنوز هم... هنوز هم بوی تورا میدهد عزیز کرده.
بگذریم... گمانم اگر اینجا بودی غر میزدی که چرا موهایم اینطور شده اند، چرا همه جای خانه را خاک گرفته است و چرا چیزی نمیخورم.
این ها مجازاتِ من است نه؟ عقربه های ساعت از زمان رفتنت متوقف شده اند، نه گذشته ای میبینم ، نه حال و نه آینده ای.
راستی قبل از تو چه بودم؟ که بودم؟ این فکر ساعت ها در سرم میچرخید و میچرخید ، جوابی نداشتم . اما فقط تا امروز.
"با تو متولد شدم" ، بدون هیچ اغراقی این جوابِ من است.
این را میگویم تنها برای خشنودی تو. نقاش خسته ات، خیلی وقت است که قلم را به دست نگرفته و رنگی به بوم نپاشیده.
راست میگفتی، "زندگی که فقط توی بوم های سفیدت خلاصه نمیشه" زندگی در تو خلاصه میشد، همه چیز تو بودی، همه ی من.
حالا که رنگ ها و خط ها و طرح ها از توصیف این درد عاجزند ، قَدر تو را میدانم، تو معنا بودی، رنگ بودی و خط.
خیلی وقت است که بوم زندگی ام خالی از رنگ است ، خالی از تو.
نمیدانستم که میتوانی بی رحم هم باشی عزیز کرده، گرچه خوب میدانم مقصر همه ی اینها منم، نقاش خسته ات.
اوج بی رحمی ات را آن جایی نشان دادی که رفتی.
بدون صدا، بدون حرف و با آرامش.
میخواستم صدایت بزنم و بپرسم چرا دفتر خاطراتت را نبردی
اما وقتی بازش کردم ، جواب رو به روی چشمانم ظاهر شد:
"من هم جزء خاطراتت بودم عزیز کرده...!"
خوب میدانستی همین برای به جنون رسیدنم کافی است، نه؟
من را بی سر و صدا دفن کردی، در همین دفتر و در اعماق قلبت.
حق داری عزیزِ من، حق داری.
دوستان و آشنایان میگویند هفته ی پیش به فرانسه رسیدی، از وقتی فهمیدم، شروع کردم. شروع به یادگیری زبان فرانسه.
عجیب است نه؟
میدانی فرانسوی ها وقتی دلتنگ میشوند چه میگویند عزیز کرده؟ «Tu me manques» یعنی « تو ازم کم شدی.»
خیلی وقت است که از من کم شدی عزیز کرده، خیلی کم.
و من نمیدانستم که گاهی... خیلی زود دیر میشود.
