ویرگول
ورودثبت نام
Jooje_tighi
Jooje_tighi«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
Jooje_tighi
Jooje_tighi
خواندن ۶ دقیقه·۷ ساعت پیش

زندانیِ یک باور | تو در کدام لوبانگ می‌جنگی؟

.

سال ۱۹۴۴ بود. امپراتوری ژاپن دیگر آن غول شکست‌ناپذیر سال‌های اول جنگ جهانی دوم نبود. ورق در اقیانوس آرام برگشته بود؛ جزیره‌ها یکی‌یکی از دست می‌رفتند، ناوها غرق می‌شدند و حلقه محاصره هر روز تنگ‌تر می‌شد.

در همین روزها، ستوان دوم جوانی به نام «هیرو اونودا» به جزیره‌ی دورافتاده‌ی لوبانگ در فیلیپین اعزام شد.

او را برای یک مأموریت انتحاری نفرستاده بودند. قرار نبود تا آخرین گلوله بجنگد و قهرمانانه بمیرد. مأموریتش این بود که در صورت حمله آمریکا، فرودگاه و تأسیسات مهم جزیره را از کار بیندازد، راه استفاده دشمن از لوبانگ را ببندد و اگر جزیره سقوط کرد، به جنگل پناه ببرد، جنگ چریکی را ادامه دهد و منتظر روزی بماند که ارتش ژاپن برای نجات‌شان بازمی‌گردد.

اونودا افسر اطلاعات بود؛ برای روزهایی آموزش دیده بود که همه‌چیز از هم می‌پاشد و سرباز باید با کمترین امکانات، ماه‌ها یا حتی سال‌ها دوام بیاورد.

پیش از اعزام، فرمانده‌اش، سرگرد «یوشیمی تانیگوچی»، او را کنار کشید و آخرین دستوراتش را داد:

«تحت هیچ شرایطی حق نداری جان خودت را بگیری. شاید سه سال طول بکشد، شاید پنج سال؛ اما هر اتفاقی بیفتد، ما برای شما برمی‌گردیم. تا آن زمان، تسلیم نشو!»

چند ماه بعد، نیروهای آمریکایی به لوبانگ رسیدند.

اونودا می‌خواست طبق دستورات، برای جلوگیری از دستیابی دشمن به امکانات لجستیکی، فرودگاه و تأسیسات مهم جزیره را نابود کند؛ اما فرماندهان و نیروهای مستقر در جزیره با او همراهی نکردند و بسیاری از دستوراتش عملاً اجرا نشد.

نتیجه، سقوط سریع لوبانگ بود؛ آن‌قدر سریع که اونودا حتی فرصت اجرای کامل مأموریتش را هم پیدا نکرد.

بیشتر سربازان ژاپنی کشته یا اسیر شدند.

اما اونودا و سه سرباز دیگر، با چند قبضه تفنگ، مقداری مهمات و اندکی آذوقه، به دل جنگل زدند؛ به این امید که چند صباح دیگر، ارتش ژاپن بازمی‌گردد و آن‌ها دوباره از مخفیگاه بیرون می‌آیند.

آن روزها، هیچ‌کدام حتی تصورش را هم نمی‌کردند که این انتظار، برای یکی از آن‌ها نزدیک به سی سال طول خواهد کشید.

و بعد، اتفاقی افتاد که برای بیشتر مردم دنیا به معنای پایان جنگ بود.

۱۵ اوت ۱۹۴۵...

ژاپن تسلیم شد.

جنگ جهانی دوم به پایان رسید.

میلیون‌ها سرباز اسلحه‌هایشان را زمین گذاشتند و به خانه برگشتند.

اما در گوشه‌ای از فیلیپین، زیر سایه درختان انبوه لوبانگ، جنگ برای چهار نفر هنوز تمام نشده بود؛ هیرو اونودا و سه سرباز همراهش.

چهار نفری که با وجود دوری از هرگونه ارتباط، برای همیشه از دنیا بی‌خبر نماندند.

چند ماه بعد، هواپیماها بر فراز لوبانگ ظاهر شدند و دسته‌ای اعلامیه روی جنگل ریختند:

«جنگ تمام شده است. ژاپن تسلیم شده. از کوه پایین بیایید!»

آن‌ها اعلامیه‌ها را پیدا کردند، چند بار خواندند و درباره‌شان بحث کردند.

تقریباً بدون تردید، به یک نتیجه رسیدند:

«این یک ترفند آمریکایی‌ست.»

اونودا مدام حرف فرمانده‌اش را تکرار می‌کرد:

«هرچقدر هم طول بکشد، ما برمی‌گردیم. تسلیم نشو!»

ماه‌ها و سال‌های بعد، مدرک‌های بیشتری از راه رسید؛ روزنامه‌هایی که از پایان جنگ می‌نوشتند، نامه‌هایی از طرف خانواده‌هایشان و حتی عکس پدر، مادر، خواهر و برادرهایشان.

اما هیچ‌کدام کافی نبود.

برای اونودا، دنیا فقط یک توضیح داشت: جنگ هنوز ادامه دارد.

او خبر پایان جنگ را شنیده بود؛ بارها و بارها. فقط نمی‌توانست آن را باور کند.

سال‌ها گذشت.

جنگل، آرام‌آرام به تمام دنیای آن‌ها تبدیل شد.

با موز و نارگیل زنده می‌ماندند، شب‌ها زیر باران می‌خوابیدند، برای فرار از گرسنگی، گاوهای روستاییان را می‌کشتند یا از شالیزارها برنج می‌دزدیدند؛ گاهی هم برای ضربه زدن به «دشمن»، همان مزارع را به آتش می‌کشیدند!

لباس‌های نظامی‌شان بارها وصله خورد، اما هیچ‌وقت از تن‌شان درنیامد. تفنگ‌هایشان را مثل یک گنجینه نگه می‌داشتند؛ تمیزشان می‌کردند، خشک نگه‌شان می‌داشتند و هر روز آماده شلیک بودند.

مشکل این بود که برای بقیه دنیا، جنگ سال‌ها بود که تمام شده بود.

کشاورزان فیلیپینی فقط داشتند زمین‌هایشان را شخم می‌زدند؛ اما در نگاه اونودا و همراهانش، آن‌ها بخشی از ماشین جنگی دشمن بودند.

در طول این سال‌ها، آن چهار نفر بارها با پلیس و مردم محلی درگیر شدند و در خلال این درگیری‌ها، چندین غیرنظامی کشته یا زخمی شدند؛ انسان‌هایی که احتمالاً صبح از خانه بیرون آمده بودند تا به مزرعه‌شان برسند و عصر، ناخواسته وارد جنگی شده بودند که سال‌ها پیش تمام شده بود.

دنیای بیرون اما منتظر کسی نمانده بود.

تلویزیون به خانه‌ها راه پیدا کرده بود. انسان بر ماه قدم گذاشته بود. کودکانی که روزی پایان جنگ را جشن گرفته بودند، حالا خودشان پدر و مادر شده بودند و نسلی به دنیا آمده بود که جنگ جهانی دوم را فقط در کتاب‌های تاریخ می‌شناخت.

اما در جنگل‌های لوبانگ، برای هیرو اونودا هنوز سال ۱۹۴۵ بود.

جنگ، آرام‌آرام یارانش را از او گرفت.

نخستین نفر، یوئیچی آکاتسو بود. او در سال ۱۹۵۰ گروه را ترک کرد، به‌خاطر عدم مهارت کافی در جهت‌یابی شش ماه در میان کوه‌ و جنگل آواره بود و دست آخر خود را تسلیم کرد و به خانه برگشت؛ اتفاقی که اونودا را متقاعد کرد حالا دیگر دشمن از وجودشان باخبر شده است. از آن پس، مخفی‌تر زندگی کرد، کمتر ریسک کرد و بیش از همیشه مراقب بود که ردی از خود به جا نگذارد.

چهار سال بعد، دومین نفر، شیوئیچی شیمادا، در یکی از درگیری‌ها با نیروهای محلی کشته شد.

و سرانجام در سال ۱۹۷۲، کینشیچی کوزوکا، آخرین هم‌رزم اونودا، هنگام آتش زدن یک مزرعه برنج با گلوله پلیس از پا درآمد.

اونودا ماند؛ سرباز پنجاه‌ساله‌ای که هنوز منتظر بود ارتش ژاپن بازگردد.

یک مرد، یک تفنگ، دستوری که نزدیک به سه دهه از صدورش می‌گذشت و جنگی که دیگر هیچ‌کس در آن نمی‌جنگید.

دو سال بعد، جهانگرد جوانی به نام «نوریو سوزوکی» به لوبانگ آمد. او پیش از سفر به دوستانش گفته بود:

«می‌خواهم سه چیز را پیدا کنم؛ ستوان اونودا، یک پاندا و آدم‌برفی افسانه‌ای!»

باورنکردنی بود.

او اولین مورد را پیدا کرد.

وقتی به اونودا گفت که جنگ نزدیک به سی سال است تمام شده، پاسخ کوتاهی شنید:

«من فقط با دستور مستقیم فرمانده‌ام تسلیم می‌شوم.»

دولت ژاپن سرانجام سرگرد یوشیمی تانیگوچی را پیدا کرد؛ پیرمردی که سال‌ها بود یونیفرم نظامی را کنار گذاشته و در یک کتاب‌فروشی کوچک کار می‌کرد.

او دوباره لباس نظامی پوشید و به فیلیپین رفت.

۹ مارس ۱۹۷۴؛ پس از نزدیک به سه دهه، فرمانده و سرباز بار دیگر روبه‌روی هم ایستادند.

تانیگوچی گفت:

«طبق فرمان ستاد، تمام فعالیت‌های رزمی از این لحظه متوقف می‌شود.»

مأموریت تمام شده بود.

روز بعد، مردی ۵۲ ساله از جنگل بیرون آمد.

با یونیفرمی فرسوده، چند نارنجک، شمشیری سامورایی، و یک تفنگ آریساکا که هنوز پس از نزدیک به سی سال کار می‌کرد.

او حدود پانصد فشنگ هم همراهش داشت؛ فشنگ‌هایی که انگار مثل صاحب‌شان، هنوز در سال ۱۹۴۵ زندگی می‌کردند.

دولت فیلیپین می‌توانست او را به خاطر سال‌ها درگیری و خون‌ریزی محاکمه کند؛ اما او را بخشید.

هیرو اونودا سرانجام به خانه برگشت؛ اما ژاپنی که به آن بازگشته بود، سی سال بود که بدون او زندگی‌اش را ادامه داده بود.

هیرو اونودا، ستوان دوم ارتش امپراتوری ژاپن؛ اندکی پیش از آغاز مأموریتی که او را نزدیک به سی سال از جهان جدا کرد.
هیرو اونودا، ستوان دوم ارتش امپراتوری ژاپن؛ اندکی پیش از آغاز مأموریتی که او را نزدیک به سی سال از جهان جدا کرد.
مارس ۱۹۷۴، جزیره لوبانگ. در سمت چپ تصویر، نوریو سوزوکی دیده می‌شود؛ جهانگرد جوان ژاپنی که پس از نزدیک به سه دهه، هیرو اونودا را در جنگل پیدا کرد. اگر سوزوکی به جست‌وجوی او نمی‌رفت، شاید اونودا سال‌های بیشتری را در انتظار بازگشت ارتش ژاپن سپری می‌کرد.
مارس ۱۹۷۴، جزیره لوبانگ. در سمت چپ تصویر، نوریو سوزوکی دیده می‌شود؛ جهانگرد جوان ژاپنی که پس از نزدیک به سه دهه، هیرو اونودا را در جنگل پیدا کرد. اگر سوزوکی به جست‌وجوی او نمی‌رفت، شاید اونودا سال‌های بیشتری را در انتظار بازگشت ارتش ژاپن سپری می‌کرد.
هیرو اونودا پس از نزدیک به سی سال اقامت در جنگل‌های لوبانگ، فیلیپین، مارس ۱۹۷۴. او با دریافت دستور مستقیم فرمانده‌اش به مأموریت خود پایان داد.
هیرو اونودا پس از نزدیک به سی سال اقامت در جنگل‌های لوبانگ، فیلیپین، مارس ۱۹۷۴. او با دریافت دستور مستقیم فرمانده‌اش به مأموریت خود پایان داد.
لحظه‌ای نمادین از پایان طولانی‌ترین مأموریت جنگ جهانی دوم؛ هیرو اونودا شمشیر خود را به فردیناند مارکوس، رئیس‌جمهور فیلیپین، تحویل می‌دهد. مانیل، ۱۱ مارس ۱۹۷۴.
لحظه‌ای نمادین از پایان طولانی‌ترین مأموریت جنگ جهانی دوم؛ هیرو اونودا شمشیر خود را به فردیناند مارکوس، رئیس‌جمهور فیلیپین، تحویل می‌دهد. مانیل، ۱۱ مارس ۱۹۷۴.

داستان اونودا؛ از ادبیات تا سینما 📚🎬

داستان اونودا آن‌قدر عجیب و تکان‌دهنده بود که پس از بازگشتش، سال‌ها الهام‌بخش نویسندگان و فیلم‌سازان شد.

● کتاب «تسلیم نشدم: جنگ سی‌ساله من» نوشته‌ی هیرو اونودا، در سال ۱۹۷۴ منتشر شد. این اثر، روایتی اول‌شخص از سال‌های حضور او در لوبانگ است؛ از آموزش‌های نظامی و مأموریتش، تا زندگی طولانی در جنگل، تنهایی، درگیری‌ها و تلاش برای بقا. این کتاب فراتر از یک خاطره‌نگاری ساده است و نشان می‌دهد چگونه یک انسان می‌تواند میان واقعیت و باور شخصی گرفتار شود و سال‌ها در همان ذهنیت زندگی کند.

● کتاب «جهان تاریک‌روشن» نوشته‌ی «ورنر هرتسوگ» کارگردان صاحب‌سبک آلمانی، با نگاهی متفاوت به این داستان می‌پردازد؛ هرتسوگ تلاش کرده وارد دنیای درونی اونودا شود و روایتی انسانی‌تر و تأمل‌برانگیز ارائه دهد؛ روایتی فلسفی درباره تنهایی، سرسختی و مرز باریک میان واقعیت و باور.

● فیلم سینمایی «اونودا: ۱۰٬۰۰۰ شب در جنگل» محصول سال ۲۰۲۱، به‌دلیل فضاسازی قوی، روایت دقیق و پرداخت عمیق به ماجرا، به اثری باکیفیت و قابل‌توجه درباره این داستان واقعی تبدیل شد و توانست جوایز متعددی کسب کند. ریتم فیلم آرام است، اما در عین حال با حوصله و دقت، جزئیات وقایع را به شکلی تأثیرگذار به تصویر می‌کشد.

لوبانگِ باورها!

اونودا سی سال در جنگل ماند؛

با همان دقت،

با همان اطمینانی که به او آموخته بودند.

سال‌ها بعد، از جنگل بیرون آمد...

اما انگار بخشی از او

همان‌جا مانده بود.

شاید مسئله

فراتر از اونودا

و یک جزیره‌ی دورافتاده باشد.

بعضی جنگ‌ها

در جنگلِ ذهن

ادامه پیدا می‌کنند.

و آدم‌ها

گاهی خیلی دیر می‌فهمند

که هنوز

در لوبانگِ باورهایشان

زندگی می‌کنند.

خودشناسیفلسفهدلنوشتهزندگیروانشناسی
۱۲
۶
Jooje_tighi
Jooje_tighi
«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید