این سومین باریست که دارم عنوان این هفته را تغییر میدهم، سومین و آخرین، چرا که از زمان انتشار هفتهنامه اول ده روز میگذرد. ابتدا شرح حالی که سه روز پیش نوشته بودم را الصاق کرده و بعد به نوشتن توضیحاتی درباره آنچه که در سه روز پس از آن پشت سر گذاشتهام میپردازم.

دیشب شب یلدا بود. این شب برای من یک نحوست خاص به همراه داره، نمیدونم از کی شروع شد. احتمالا از یلدای سال یازدهم؟ شاید هم از قبلترش بود که همون دیوهای شرور و بدطینتی که این شب به سودای یک دقیقه شکار بیشتر عنان میگسلند و سر به کوچه و خیابون میذارن من رو به عنوان یک هدف همیشگی انتخاب کردن. یک جور آئین خاص. به راستی که زندگی با داستان و افسانه چقدر متفاوته. داشتم میگفتم، دیشب شب خوبی نبود، شاید هم از بهترین شبها بود. مرز بین این دو خیلی باریکه، تمامش به این بستگی داره که خودت رو چطور تعریف کنی. که احساساتت رو توهم بدونی و یا منطقت رو. ساعت نه بود، امروز قرار بود امتحان داشته باشم، چند روزیه که کلا خوب نیستم و امروز بدتر هم بودم. توی پادکستمون خیلی تپق زدم و خودم رو شرمنده کردم، همدانشکدهای عضو انجمنم چیزهایی از دانشکده تعریف کرد که من تا حالا نه دیده و نه شنیده بودم، سر کلاس چینی که مهمون بودم به محض اینکه دهنم رو باز کردم تمام اون چیزی که طی چند ماه تلاش سخت وارد مغزم کرده بودم رو فراموش کردم، به بچهها حسادت کردم، فهمیدم که نمیتونم خودم رو به ددلاین دوره زبان امسال برسونم. توی تخت دراز کشیده بودم و از چند مدل داروی خوابم یکمی خورده بودم به این امید که بتونم زودتر بخوابم و یک روز جدید رو شروع کنم که به قدر امروزم بد نباشه، درس هم باید میخوندم. آدمِ 24 واحدی. از بیرون صدای آهنگ و خوشحال میاومد و باعث میشد اندک خواب هم از سرم بپره. امروز دوستم بهم گفت که "داری خیلی عجله میکنی".
اینجاست که دوباره اون سوال نفرینشده رو از خودم میپرسم که "میخوای الآن چیکار کنی؟" و آخرین سرپناهم هم در خودش میشکنه. اشکها سرازیر میشن و نفسم بند میاد. هزار و یک کار و هزار و یک جواب. که باید پول دربیاورم و به هر راهی که شده. که باید کار یاد بگیرم. که سخت زبان بخوانم و کتاب که مطمئن شم اینبار رو اشتباه نخواهم کرد. که کارآموزی همراهاولم رو بگذوانم و در کنار سخت تلاش کردن براش یاد بگیرم که ادیت بزنم. که بیشتر روی برنا کار کنم. روزی شش ساعت از دو زبان هم بخونم. که بشم انسان هزار کاره فقط برای اینکه روم بشه با هزار لعن و نفرینی که قراره بشنوم و تحقیری که بشم از چیزی که برای من نیست آزاد شم. فکر میکنم و فکر و فکر. در نهایت به این میرسم که اصلا زندگی من ارزش زیست نداره، که اگر دوست داشتنی بودم هیچوقت به چنین جایی نمیرسیدم، که اگه مثل بقیه بودم شبهای یلدام رو پشت سرهم تنهایی نمیگذروندم. که وصله ناجورم. یک ایراد. یک نقص. وگرنه همه که دارن زندگیشون رو میکنن و این منم که موندهام و درجا میزنم، این منم که نمیتونم چیزی که بهم تحمیل میشه رو تحمل کنم. منم که زیادی رویا پردازم و منم که احمق و دیوانهام.

درسی که امتحانش رو دارم رو حذف میکنم، حالا به تمام چیزهایی که به خودم میبستم یک "ترسو" هم اضافه میشه، که تو انقدر از یک میانترم آبکی ترسیدی که درس رو بعد از بیست و پنج جلسه حضور حذف کردی. که وجودت از جرعت خالیه؛ که تمام عمرت رو ترسیدی. اما یک لحظه، و فقط برای یک لحظه، فکری از سرم میگذره. که "تو شجاعی، تو خیلی شجاعتر از همه آدمایی که میشناسی هستی. تو به خودت این جرعت رو دادی که در مرحله اول به این فکر کنی که ممکنه اشتباه کرده باشی، که به احتمالها بپردازی، که به اطرافت نگاه کنی و بپرسی که دیگه چطور میشه زندگی کرد. و با وجود اینکه فقط و فقط و فقط نوزده سال داری و تمام عمرت رو پای کار و درس بودی بازهم به این فکر میکنی که چطور باید اون یکی دو سال از دست رفته رو جبران کنی. اینا علائم یک آدم ترسو و ناآگاه نیست." و در یک لحظه من آرومترم. آرومترینی که میتونم باشم. دیگه به چیزی فکر نمیکنم، یکمی به خودم افتخار میکنم، از خودم عذرخواهی میکنم و میخوابم.
صبح یکمی سرگیجه دارم، از بابت داروهاست. از انرژیم کم میکنن. دوستش ندارم، تازه اگه داروی بیشفعالیم رو هم مصرف کنم علاوه برجسمم سرم هم نمیتونه آزادانه پرواز کنه. کارها رو روی صفحه مینویسم و طبقه و زمانبندی میکنم، حالا میمونه اراده. توی این یه مورد خوبم، توی تلاش کردن خوبم. توی نتیجه دادن نه خیلی. یه کتاب میخوندم که میگه "داروهای اعصاب و روان ما رو سازگار میکنن، اما سازگار با چه دنیایی؟ دنیایی که ممکنه اشتباه باشه" خیلی بهش باور دارم. شاید منم که دارم اشتباه میکنم. برام مهم نیست. امروز شیر پاکتی خوردم، عاشق طعم شیرم و پخش شدنش روی زبون. عاشق زنده بودنم و احساساتی که فقط زندهها قائل به درکشونن. زنده بودن خیلی متناقضه، باید به چیزای خرد خرد دل ببندی چون که همینها مقتضیات انسان بودنته.
به خودم قول داده بود که بیایم و ادامه این متن را نوشته و آن را منتشر کنم. خیلی مطمئن بودم، از اینکه قرار است تصمیمی انقلابی بگیرم و رشتهام را عوض کنم خیلی مطمئن بودم. آنقدر که به همه دربارهاش گفته و پز داده بودم. نیمه شب دوشنبه دوباره گریه کردم، تقریبا تا خود صبح خودخوری کردم و فکر و فکر که چه کار باید بکنم و حالا با چقدر زور میتوانم سکان زندگی را در دست بگیرم. به هر طریقی که بود خوابیدم. فردا صبحش میدانستم که باید درس بخوانم و به فهرست کارهای بی سر و تهم سامانی بدهم، بیدار که شدم تلفنم زنگ خورد و فهمیدم که ای دل غافل باید سر صبحی بروم توی خیابان و از مردم مصاحبه بگیرم که با دفترچه مرگ چه کسی را خواهند کشت!
بعدش اشتباهی کردم، شاید هم درستترین کار را. رفتم آموزش کل تا درباره تغییر رشته بپرسم، همانطور که از یک مسئول آموزش نرمال و معمولی انتظار میرود سرم داد و بیداد کرد که دیر شده و دیگر نمیشود و از اینجور حرفها. بیرون که آمدم روی همان سکوی روبهروی آموزش نشستم و زدم زیر گریه. هق و هق و هق. کل روزم به همین گذشت، هر چه که میگذشت زنجیر بدبختی بیشتر و بیشتر خودش را دورم حلقه میکرد و تاریکی سنگینتر مرا به عمق میکشید، برگشتم سر یکی از عادات قدیمیام ،از بابتش از خودم خجالت کشیدم و همین حالم را بد و بدتر کرد. با خودم فکر کردم که شاید خوشحالی سهم من از زندگی نبوده و نیست و دارم سگدو میزنم، به معنای واقعی آن. که چقدر در هیچ چیزی خوب نیستم و چقدر به هیچ چیزی راضی نیستم و چقدر از همه دنیا عقب افتادهام و چقدر بیکس و کارم و خاطرات یادم آمد و یادم آمد، از کتکی که سهوا در چهار سالگی خورده بودم، از بلایی که در شش سالگی سرم آمد و مرا تا مدتها از خودم بیزار کرد، تا آن روزی که پایم رفت روی اسباببازی پسرخالهام و سریعا آن را پنهان کردم که کسی متوجه شکستنش نشود. به این فکر کردم که خانه چقدر سرد بود، چقدر بیرنگ و روح بود، چقدر به شکنجهگاه میمانست. بعد با خودم گفتم معلوم است که آنکسی که در کودکی اینطور زندگی کرده اصلا لیاقت خوشبختی ندارد و تمام مدت هم داشتهام خودم را گول میزدم که چیزها خوب است. که سرنوشت من یک چیز است و آن بیچارگی است. حالا گاها در کم و کیف تغییر میکند، روایت عوض میشود اما پند اخلاقی همان است که بود.

خلاصه که خیلی بد گذشت، عمیقا احساس کردم که تنها و بدبخت و بیچارهام و در زندگی جز اشتباه نکردهام. خودم را به بار سرزنش بستم که چرا همان پارسال مصرف داروهای تثبیت خلق را شروع نکردم؟ به استیصال و درماندگی رسیدم و در مخیلهام هم نمیگنجید که یک روز دیگر را چطور دوام خواهم آورد. نفسم گرفت، قلبم سنگین شد، سرم پر بود از صدا و فریاد و برنامههایی که هیچ یک عملی نبودند. با خودم گفتم که آیا دنبال کردن مسیر درست لزوما باید همینقدر درد داشته باشد؟ حتما باید به جنون رسید تا تغییری مثبت ایجاد کرد؟ که آیا هر انقلابی در جهان جواب دادهاست؟ (پاسخ این سوال خیر است، اکثر انقلابها شکست خوردهاند!) تصمیم گرفتم که دیگر فکر نکنم. چنگی به داروهای خواب زدم و خوابیدم.
صبح، ابتدا، اصلا دلم نمیخواست که از تخت خارج شوم. میخواستم تا عمر دارم همانجا بمانم، اما به خودم قول داده بودم که دوش بگیرم. پس بلند شدم، دوش گرفتم و به امورات روزمرهام رسیدگی کردم. چای گذاشتم دم بیاید و صبحانه خوردم. در این بین سوالی به ذهنم رسید، که "در نهایت از زندگی چه میخواهم؟" و جوابم مشخص بود. خوشحالی. البته این چیزیاست که همه ما به دنبال آن هستیم، آدمی را نمیتوان یافت که آگاهانه در جستجوی فلاکت باشد. حتی کسی که عمدتا به خودش رنج میدهد هم احتمالا در پی کسب خوشحالی از شیوهایست که لزوما برای ما قابل درک نیست. از خودم پرسیدم که آیا تصمیمی که این حجم از فشار روانی را به من منتقل میکند تصمیم خوبیست؟ هرچه نباشد چندی اقتصاد خواندهام، انتخاب خواندهام. درباره انسان عقلایی و منفعت و هزینه و بده بستان هم کمی اطلاعات دارم. میدانم که احساس خوب باید به احساس بد بچربد. پس نشستم و دوباره همه چیز را دیدم. اینبار سعی کردم پراگماتیست و واقعبینانهتر به موضوع نگاه کنم و در عین ناباوری تقریبا هیچیک از دلایلم برای نیاز به تغییر واقعی نبودند.
عدم علاقمندی به رشته خودم
علاقمندی به رشته دیگر
عدم دیدن آینده در رشته خودم
نیازمندی به کسب درآمد و اینکه در زبانهایم به قدر کافی خوب نیستم تا از آنان پول دربیاورم.
اینکه در تهران قرار است بیخانه شوم
اینکه به سمت اهداف بزرگترم قدم برنمیدارم
احساس بیگانگی با همکلاسی و همدانشکدهایها
عدم رضایت از معرفی خودم با عنوان "دانشجوی مدیریت مالی"
عدم موفقیت تحصیلی در حال حاضر
و...
اما وقتی سعی کردم به این موارد نگاه کنم دیدم که چقدر دربارهشان تعصبی و احمقانه فکر میکنم. آنقدرها هم بیعلاقه نیستم و صرفا حوزه کاری آن چنگی به دلم نمیزند. به رشته دیگر شاید تمایل داشته باشم اما بعید میدانم آنقدری بکشم که چهار سال دیگر درگیر آن باشم، و آنکه استرس "اجبار به بهترین بودن حالا که با این حجم از هزینه دادن اینجا آمدهام" برایم خیلی سنگین تمام میشود. خیلی از آدمها با رشتهشان آینده نمیسازند، در حوزه ما که دیگر این عدد ته ندارد، تقریبا هیچکس آنچه که در آن کار میکند را نخوانده، حال اینکه مقاطع بالاتر را از من ندزدیدهاند، من هیچ نیاز مالی ندارم، فقط الکی نگرانم، وسواس دارم که موجودی حسابم از عددی بالاتر باشد وگرنه هیچ وقت در تامین نیازهایم به مشکل نخوردهام و هرجا که پول نداشتن عامل شکستم بوده قبل از آن میتوانستم هزار و یک دلیل دیگر را ردیف کنم. من که اصلا دوست ندارم تهران بمانم، میخواهم درس بخوانم و بروم آنور آب کار تحقیقاتی کنم. دقیقا یک سال و تنها یک سال است که در این شهر و با مقتضیات زندگی بزرگسالی دست و پنجه نرم میکنم، حال اینکه این باور که "هیچ قدمی برنداشتهام" از پایه و اساس اشتباه و خندهدار است، فقط هنوز به مقصد نرسیدهام.
این احساس بیگانگی و عدم تعلق اتفاقا موردعلاقهام است، خودت را به هیچ چیزی مجبور نمیبینی، به اینکه حتما باید فلانکار را بکنم و فلانطور باشم تا در جمع بمانم؛ این برای من یک مزیت خیلی بزرگ است. به نظر من برای برخیها تنها بودن یک موهبت است و من از آن برخیها جدا نیستم. بی چارچوب بودن را میستایم. میتوانم خودم را تنها و تنها رشتهام ندانم، میتوانم در معرفی خود از آن جدا شوم؛ اینکه در خوابگاه دانشگاه به رشتهات خیلی اهمیت میدهند و در اولین سوال آن را از تو میپرسند دلیل نمیشود که تمام دنیا این شکلی باشد. من در تحصیل شکست نخوردهام ، اینکه معدل اول کلاس نیستم و عضو انجمن علمی نشده و ده تا مقاله کار نکردهام به این معنا نیست که شکست خوردهام؛ به این معنا نیست که بدرد نمیخورم.
و بعدش دیدم که اما هزینههایی که باید برای ترک این منصب متحمل شوم همه و همه واقعی است، هزینه انصرف، برخورد توهینآمیز تک تک مسئولین، ناامید شدن خانواده، فشار روانی از بابت اینکه سه سال متوالی در خوابگاه ترم یک و دوییها بمانم، عدم قطعیت شغلی رشته مدنظرم، جو دوستنداشتنی اکثریت ورودیهای رشته هدفم، آب شدن و در زمین رفتن تمام تلاشهایی که برای این 60 واحد کردهام. همه و همه دلیل کافی بود که چرا انقدر حالم بد است، انگار میخواستم از بتهای ذهنیام دربیایم و خودم را بیاندازم توی چاه مشکلات واقعی.

تصمیم گرفتهام که از این به بعد کمتر وسواس نشان دهم، حالا که میدانم رشتهام موردعلاقه و هدفم در زندگی نیست دیگر آنقدرها هم با آن کشتی نگیرم و خودم را درش غرق نکنم، که دست از مقایسه کردن خودم با عالم و آدم بردارم و به آنچه که دارند غبطه نخورم. که انقدر خودم را دستهکم نگیرم. که شجاعتر باشم، در دنبال کردن آنچه که احساس میکنم واقعا برای من است، بدون نیاز به تعلق بیرونی، جسورتر باشم. نترسم که نکند در علاقهام خوب نباشم، انقدر تلاش نکنم که در همه چیز، از همه کس بهتر باشم. که انقدر خودم را در برابر انتظارات مسئول ندانم.
یک چیزی که درباره خودم فهمیدهام این است که هر وقت عهد میبندم آن قسمت از وجودم که برای خودم است را برای تحقق باید های بیرونی مدتی رها کنم است که اینجور بلاها به سرم میآیند. وگرنه وقتی که سخت مشغول تلاش و پیشرفتهای کوچک هستم این احساسات در حوالیام هم پیدا نمیشوند. شاید قلق من یک نفر در این است که هیچوقت و هیچوقت نباید کوتاه بیایم. که باید لجاجت بورزم و آنکاری که خودم میدانم درست است را به هر قیمتی به پایان برسانم.
دوست ندارم بیشتر از این اسیر باشم، در نوزده سالگی اسارت در بند مقایسه و تقلا برای همه چیز بودن زندگی را برای آدم بدطعم و بیخاصیت میکند و مگر کسی بیقلب باشد که اجازه دهد چنین بلایی سرش بیاید. آن هم توسط خود.
در کانال شخصیام ممبرهای خیلی خوبی دارم، تقریبا همیشه و هر وقت که به دلداری نیاز دارم هستشان و حسابی آدم را از بابت تعریفهایشان خجالت میدهند، نوشته بودم که دلم سرپناه میخواهد، یک نفر جواب داد که "ولی چنلی که داری نوشته هایی که تو ویرگول میذاری همیشه مخاطب خودشون رو دارن، شاید تو زندگی واقعیت نه اما توی فضای مجازی پناهی داری که بهش برگردی. به اندازهی خونواده قوی نیست ولی از بین نمیره. ما همیشه دوستت داریم." خواستم بگویم که از همه شمایی که بخشی از آگاهیتان را به من داده و اجازه میدهید احساس شنیده شدن داشته باشم از صمیم قلب ممنونم و تمام تلاشم را میکنم که خدایی نکرده شرمندتان نکنم!