ویرگول
ورودثبت نام
~گربه فروشی خانم لوبیا~
~گربه فروشی خانم لوبیا~زِندِگیمون یه کارمایِ #پارادوکس وارهِ ... :))
~گربه فروشی خانم لوبیا~
~گربه فروشی خانم لوبیا~
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

پَرِ سیاهِ سَرنِوشت

مادر بعد از تمیز کردن صورتش دستی به ابرو های پرپشت تتو شده ی قهوه ای اش کشید و رو به دختر گفت :«زندگی همینه پریچه ام، ما بدنیا میام، راه رفتن یاد میگیریم، مدرسه میریم و فارغ التحصیل میشیم، شغل پیدا میکنیم و یا خانه دار میشیم، چه بخوایم چه نخوایم هم ازدواج میکنیم و یه موجود کوچیک فانی مردنی دیگه به اسم بچه میوفته تو دامنمون...این فرایند زندگی همه ماست؛ دقیقا مثل پروانه شدن...همیشه همینجوری شروع و تموم میشه!»
«یعنی واقعا همه اش همینه؟ یعنی زندگی فقط تولد و مرگ و اتفاقای بینشه؟»
«دقیقا نه...با گذشت زمان همه ارزوها محو میشن، حتی آرزوی مرگ. تنها چیزی که میمونه یه غم بی نظیره. به هر حال باید یه جایی بمیری دیگه. حالا کجاش چه اهمیتی داره؟ و تنهایی هم وضعیت غم انگیزیه...»
«اما من میخوام بدونم زمانیکه کرم تو پیله اس چه چیزایی رو تجربه میکنه...»
دختر اینبار را تقریبا فریاد زده بود: «من نمیخوام زندگیم انقدر کسالت بار تموم بشه!»
خاطرات عزیزم، امروز روزمو شروع کردم
من حداقل 37 بار گفتم "خوبم مرسی" اما حتی یه بارش هم واقعی نبود؛ و هیچکس هم متوجه نشد!
کم کم با رشد نه استخوان بلکه عقلی خود دریافتم که حق با او بود. وقتی کسی ازت میپرسه "چطوری؟" اونا جواب واقعی رو نمیخوان.

فارغ التحصیلدلنوشتهمتنداستانمادر
۲
۰
~گربه فروشی خانم لوبیا~
~گربه فروشی خانم لوبیا~
زِندِگیمون یه کارمایِ #پارادوکس وارهِ ... :))
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید