ویرگول
ورودثبت نام
ماهی
ماهیکمی نویسنده، روایتگر سکوتم. حینِ قرمز کردن اون قلب، نظرات‌تون رو هم برام بنویسید، اون بیشتر خوشحالم می‌کنه.
ماهی
ماهی
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

روایتِ یک مرگ

از وقتی یادم است فهمیدم که آدم‌ها در طول زندگی ممکن است هزاران بار بمیرند. مثلا من اولین بار وقتی که با قلبی دردمند متولد شدم مردم. بعدها در چهار سالگی مردم. آن موقع‌ها بچه بودم، چیزی از مرگ حالی‌‌ام نمی‌شد، فقط وقتی دیدم مادر گریه می‌کند ناراحت شدم. بعد آن گریه‌ها دیگر پدربزرگم را ندیدم، فقط یک‌بار در خواب برایم سبدی پر از سیب آورده بود. آن موقع نمی‌دانستم مرده‌ام، بزرگتر که شدم فهمیدم آن روزها سرطان نداشتم اما مرده بودم.

یادم نمی‌آید دیگر چگونه و کِی مرده باشم. شاید در پنج سالگی هم مرگ را تجربه کرده بودم. وقتی صبحِ سحر با لبی خندان به آغوش خاله‌‌ام پناه بردم و او مرا راند و بعدش در یک اتاقِ کوچک و سرد گیر افتادم–زندانی شدم. شاید بخاطر همین است که اعتماد کردن برایم سخت شده؛ احتمالا پارانویا هم از همان موقع‌ها در زندگی‌ام قدم گذاشت. آن‌موقع فریاد کشیدم، مامان را صدا کردم، گریه کردم، حتی بهانه کردم که دستشویی دارم اما کسی کلید را در قفل نچرخاند.

بعدتر‌ها وقتی مردم که دیگر کسی نبود برایم از ترکیب سبزی و ماست بگوید و تاکید کند که چایی را فقط با یک قند باید بخورم.

هرچه بزرگتر می‌شدم بیشتر می‌مردم، انگار مرگ یک قرص بود که رویش نوشته بود: هر هشت ساعت استفاده شود.

مثلا وقتی دوازده یا سیزده ساله‌م بود هم مردم. شوک عصبی، عید، گریه، فریاد؛ از تمام عیدها متنفرم.

رفته‌رفته تعداد مرگ‌ومیرم زیاد شد، گاهی هر ساعت، گاهی هر شب. فکر کنم ذاتِ بزرگسالی همین است، بی‌مرگ نمی‌شود.

بعدها فهمیدم آدم‌ها فقط با ایستادنِ قلب نمی‌میرند؛ بعضی‌ها با یک جمله می‌میرند، بعضی‌ها با یک نگاه...

من هم کم‌کم یاد گرفتم در جاهای مختلف بمیرم؛ در مدرسه، وقتی فهمیدم بعضی بچه‌ها می‌توانند بی‌دلیل بخندند و من نمی‌توانم.

در جمع‌های دوستانه، وقتی فهمیدم بعد از مدتی دیگر برای‌شان کمرنگ می‌شوم.

در مهمانی‌ها، وقتی مجبور بودم صرفا آداب معاشرت را رعایت کنم.

و بعد، در آینه، وقتی صورتم همان بود اما چشم‌هایم دیگر مالِ من نبود.

من مرگ را از همان کودکی به اسم نمی‌شناختم، ولی بدنم می‌شناخت.

بزرگ که شدم، مردن‌هایم هم حرفه‌ای‌تر شد.

دیگر با گریه و فریاد همراه نبود، گاهی فقط یک لبخند کوتاه بود. گاهی یک پیامِ خوانده‌ شده و بی‌جواب. گاهی نشستن کنار کسی که از او متنفر بودم. گاهی فهمیدنِ این‌که آدم‌ها حتی وقتی می‌گویند «می‌مانم» هم ممکن است در همان لحظه در حال رفتن باشند.

من در این سال‌ها یاد گرفتم بعضی مرگ‌ها صدادار نیستند، مثل خاموش شدنِ شعله‌ای کوچک در باد. مثل وقتی که یک اسم را آن‌قدر در دل تکرار می‌کنی تا دیگر مزه‌اش را از دست بدهد.

و من، من اسمِ خودم را خیلی وقت‌ها در دل تکرار کردم فقط برای این‌که مطمئن شوم هنوز از یادم نرفته‌ام؛ اما هر بار که فکر می‌کردم تمام شده‌ام، چیزی در من تکان می‌خورد. یک نخِ نازک، یک نفسِ لجباز، یک تکه از همان کودکیِ زخمی که هنوز نمی‌خواست تسلیم شود. همان بچه‌ای که از اتاقِ سرد می‌ترسید هنوز تهِ من زندگی می‌کرد و گاهی شب‌ها یقه‌ی روحم را می‌کشید که: «بیدار شو. هنوز تمام نشده.»

شاید برای همین است که من از آدم‌هایی که فقط یک‌بار می‌میرند، می‌ترسم. آن‌ها انگار فرصت داشته‌اند یک‌سره از نو متولد شوند.

اما من؟ من از بس مُردم، دیگر نمی‌دانم چند بار باید از نو ساخته شوم تا بالاخره شبیه خودم شوم.

می‌ترسم روزی برسد که هیچ‌کس در من نمردن را بلد نباشد و من بمانم با این همه دفن‌شده‌ی بی‌سنگ‌قبر، با این همه کودکِ گم‌ شده، با این همه آدمِ نیمه‌کاره‌ای که از لابه‌لای سال‌ها عبور کرده‌اند!

من از تمام لحظاتی که برمی‌گردند در مردمک‌هایم زل می‌زنند می‌گویند: «چطور برات راحته؟ چطور می‌تونی اینقدر راحت عبور کنی؟ تو احساسات نداری؟» متنفرم.

شاید آن‌ها فکر کنند عبور کردن برایم آسان است، اما هیچ‌کس نمی‌بیند چند بار در همین عبورها خاک شده‌ام. هیچ‌کس نمی‌بیند هر قدمی که جلو رفته‌ام جایی پشت سرم چیزی را جا گذاشته‌ام: اعتمادی، رویایی یا تکه‌ای از خودم.

نه… من راحت نیستم. فقط یاد گرفته‌ام از میان مرگ‌های کوچک رد شوم بی‌آن‌که زور بزنم زنده به‌نظر برسم.

و شاید پایانِ تمام این رفت‌وبرگشت‌ها همین باشد: این‌که با همه‌ی تکه‌تکه شدن‌ها باز هم بتوانم آرام بگویم: «هنوز تمام نشده‌ام.»

-ماهی

مرگآداب معاشرتدلنوشتهغمگینروانشناسی
۲۶
۵
ماهی
ماهی
کمی نویسنده، روایتگر سکوتم. حینِ قرمز کردن اون قلب، نظرات‌تون رو هم برام بنویسید، اون بیشتر خوشحالم می‌کنه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید