ببار باران
ببار…
نه بر زمین، نه بر شاخهها
که بر قلب خستهی خوابزدهی من
بر خاطرههای فراموششده
بر سکوتی که سالها در خانهها لانه کرده است.
ببار…
قطرههای تو قصه نمیگویند
آنها نغمهاند، ترانه اند، موسیقیند
که در پوست، در ریه، در تارهای مو
نفوذ میکنند و همه چیز را بیدار میکنند.
ببار…
که هر قطرهات چون آینهای کوچک است
و در هر بازتاب، جهان تازهای میرقصد
ابرها نفس میکشند، درختان نفس میکشند
و من، در کنار تو، باز میآموزم
چگونه نفس کشیدن یعنی زندگی کردن.
ببار…
تا دلم از غبارِ روزهای سخت
خالی شود
و جای خالیاش
با تو، با باران،
پر از آرامش شود.
ببار…
و بگذار با هر قطرهات
تپش جهان، تپش دل، تپش خاک
با هم یکی شوند
و من در این تپش،
در این سکوت زنده،
با تو و با همه چیز،
سبز شوم.