
هنوز به نقطهای خیره بودم که چند لحظه قبل لیزا آنجا ایستاده بود. انگار اگر بیشتر نگاه میکردم، دوباره ظاهر میشد.
اما خبری از او نبود.
فقط سکوت.
دستانم میلرزید.
همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که ذهنم نمیتوانست بپذیرد.
چند ساعت قبل کنارم راه میرفت، با من حرف میزد، میخندید.
و حالا...
هیچ اثری از او باقی نمانده بود.
سرم را پایین انداختم.
برای اولین بار به چیزی فکر کردم که مدتها از آن فرار کرده بودم: به اینکه چقدر راحت فرصتها را از دست میدهیم.
به تمام لحظههایی که میخواستم چیزی بگویم و نگفتم. به تمام حرفهایی که در دلم مانده بود. به اینکه چرا هیچوقت به او نگفتم حضورش برایم مهم بوده، چرا هیچوقت نگفتم کنار او احساس تنهایی کمتری دارم، چرا همیشه فکر میکردم وقت هست.
انگار انسانها فراموش میکنند بعضی درها فقط یک بار باز میشوند.
اشکی از گوشهٔ چشمم پایین آمد. آرام زمزمه کردم:
«کاش یه بار بهت گفته بودم...»
صدایی از پشت سرم آمد:
«بلند شو تامی.»
سرم را بالا آوردم. ماریا مقابلم ایستاده بود.
«بابت اتفاقی که افتاده متأسفم. میفهمم چه حسی داری، اما این را باید قبول کنی که طبیعت زندگی همینه. یک سریها میرن و یک سری دیگه وارد میشن.»
در آن لحظه خونم به جوش آمد و گفتم: «چهطور میتونی اینقدر راحت دربارهٔ این چیزا حرف بزنی؟ اصلاً متوجهی چه اتفاقی افتاده؟ یه آدم مُرده.»
ماریا گفت: «آروم باش تامی. لیزا چیزیش نشده.»
متعجب نگاهش کردم و با صدایی لرزان گفتم: «یعنی... یعنی لیزا هنوز زندس؟»
ـ «آره. اما تو نمیتونی ببینیش.»
پرسیدم: «چرا؟»
ـــ «بعضی آدمها نمیمیرن... فقط از داستان ما خارج میشن. لیزا مانعی برای رسیدن به اهدافت بود؛ باید حذف میشد.»
در آن لحظه نمیدانستم چه جوابی به ماریا بدهم. تنها چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود، این بود که لیزا اتفاقی برایش نیفتاده و حالش خوب است.
همینطور که در فکر بودم، ماریا گفت: «بیا بریم یکم استراحت کن.»
من را تا اتاق همراهی کرد.
رفتم و روی تخت دراز کشیدم.
به سقف خیره بودم و با خودم میگفتم بازی آخر چه میتواند باشد. آیا از آن زنده بیرون خواهم آمد؟
ذهنم آرام نمیشد.
تصویر لیزا مدام جلوی چشمانم ظاهر میشد؛ صدایش، خندههایش، و آن لحظهای که پشت سرم جا ماند.
نمیدانستم چقدر گذشته که ناگهان صدای ضربهای به در را شنیدم.
ماریا بود.
نگاهی به من کرد و گفت:
«وقت آخرین مرحله رسیده.»
نفسی عمیق کشیدم. از جا بلند شدم و دنبالش راه افتادم.
وارد اتاقی بسیار بزرگ شدیم. کف آن از خانههای سیاه و سفید ساخته شده بود. مهرههای شطرنج را دیدم که پشت سر هم ردیف ایستاده بودند.
در انتهای زمین، مردی ایستاده بود.
به محض دیدنش خشکم زد.
او نسخهٔ تاریک خودم بود.
لبخندی زد:
«بالاخره رسیدی.»
گفتم: «تو کی هستی؟»
جواب داد: «همون کسی که تمام این مدت ازش فرار میکردی.»
سکوت کردم.
ماریا بالای سکویی رفت
و توضیحات بازی را داد:
«در این مرحله، شماها شاههای بازی هستید و دستور میدید کدام مهره حرکت کنه. فرق این بازی با شطرنج واقعی اینه که خودتون هم در بازی حضور دارید. ضمناً تامی، حواست باشه اگه ببازی، میمیری.»
دیگر از شنیدن این حرف ترسی نداشتم.
بازی را شروع کردیم.
دستور دادم سرباز جلوی اسب دو خانه جلو برود. سرباز تعظیمی کرد و حرکت کرد.
نسخهٔ تاریک چند لحظه به صفحه نگاه کرد، بعد گفت:
«سرباز جلوی وزیر، دو خانه جلو.»
زمان معنای خودش را از دست داده بود.
فرمان پشت فرمان صادر میشد:
«اسب به خانهٔ F6.»
«فیل به خانهٔ C4.»
«رخ به خانهٔ h2.»
«وزیر، سرباز داخل a4 رو بزن.»
صدای برخورد شمشیرها در میدان میپیچید. سربازها یکی پس از دیگری از بازی خارج میشدند، فیلها از بین میرفتند، رخها فرو میریختند. گاهی من برتری پیدا میکردم، گاهی او. اما هیچکدام موفق نمیشدیم دیگری را شکست دهیم.
نبرد ادامه داشت تا اینکه سرانجام سکوتی عجیب میدان را فرا گرفت.
به اطراف نگاه کردم. تمام مهرهها از بین رفته بودند. دیگر هیچکس روی صفحه باقی نمانده بود، جز دو نفر:
شاه سفید، و شاه سیاه.
یک خانه جلو رفتم. به صفحه نگاه کردم، بعد به نسخهٔ تاریک:
«خب... حالا چی؟»
لبخند محوی زد: «هیچی.»
متعجب شدم: «یعنی چی هیچی؟»
ـ «بازی تموم شد.»
نگاهی به صفحه انداختم: «پس کی بُرد؟»
ـ «هیچکس.»
چند لحظه به او خیره ماندم. «یعنی مساوی؟»
ـ «آره.»
با کلافگی گفتم: «پس این همه جنگ برای هیچ بود؟ تکلیف من چیه؟»
نسخهٔ تاریک خندید، بعد گفت: «تامی... تامی... تامی. هنوز فکر میکنی تو زندگی برندهای وجود داره؟»
ـ «خب... آره.»
پوزخندی زد و گفت: «اون چیزی که تو ذهنت درمورد برد و باخت ساختی کاملاً اشتباهه.»
پرسیدم: «پس برندهٔ واقعی کیه؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «کسی که از لحظههاش بهترین استفاده رو بکنه.»
سکوت کردم.
برای اولین بار بعد از مدتها، جوابی برای مخالفت نداشتم.
در همان لحظه، صفحهٔ شطرنج زیر پایمان شروع به درخشیدن کرد. نور سفید همه جا را فرا گرفت و نسخهٔ تاریک من آرامآرام در نور محو شد.
چشمانم را بستم.
وقتی دوباره بازشان کردم، خودم را در ساحل دیدم.
صفحهٔ شطرنج ناپدید شده بود. نسخهٔ تاریک هم دیگر آنجا نبود. فقط من بودم و ماریا.
چند لحظه در سکوت به اطراف نگاه کردم، بعد گفتم: «تموم شد؟»
ماریا سرش را تکان داد: «آره تامی. تو موفق شدی.»
نفسی راحت کشیدم.
احساس سبکی عجیبی داشتم،
انگار باری که سالها روی شانههایم سنگینی میکرد، برداشته شده بود.
گفتم: «راستش... تجربهٔ عجیبی بود. بعضی وقتها ازتون متنفر میشدم و میخواستم همتون رو بکشم، مخصوصاً موقع اون تابوت لعنتی.»
ماریا خندید و گفت: «طبیعیه.»
ــــ « حالا که بهش فکر میکنم........ می ببنم چیزای زیادی یاد گرفتم.
ممنونم ازت. »
ماریا با آرامش گفت: «از من تشکر نکن. این راه رو خودت رفتی تامی. ما فقط مسیر رو نشون دادیم.»
در همان لحظه صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم.
برگشتم.
همان موجودی بود که روز اول دنبالم آمده بود. نگاهی به من کرد و دستش را روی شانهام گذاشت و با لحنی دوستانه گفت:
«وقتشه برگردی خونه، قهرمان.»
لبخند محوی روی صورتش دیده میشد.
ماریا گفت: «برات آرزوی بهترینها رو دارم. خدانگهدار.»
برای آخرین بار به دریای زندگی نگاه کردم، بعد همراه آن موجود از پورتال عبور کردم.
---
یه خانه برگشتم.
فضا هنوز دلگیر بود
همان دیوارها، همان سکوت سنگین.
نگاهم روی اتاق چرخید. لباسها روی زمین افتاده و ظرفهای نشسته روی میز بودند.
چند دقیقه وسط اتاق ایستادم، بعد آرام به سمت پنجره رفتم.
پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم. نور خورشید وارد خانه شد، هوای تازه داخل اتاق پیچید.
خانه را مرتب کردم. گرد و غبارها را پاک کردم، ظرفها را شستم، کتابها را سر جایشان گذاشتم. تا شب مشغول بودم.
خسته شدم ، اما حس میکردم چیزی تغییر کرده است؛ نه در خانه، در خودم.
---
صبح روز بعد پشت میز نشستم. فنجانی قهوه کنار دستم بود. صفحهٔ لپتاپ را باز کردم. مدتی فقط به صفحهٔ سفید خیره ماندم.
صدای مترسک در ذهنم پیچید: «بعضی آدما فقط برای زندگی کردن به دنیا نمییان. بعضیا باید چیزی از خودشون به جا بذارن.»
لبخندی زدم. بعد انگشتانم را روی صفحه کلید گذاشتم. عنوان فایل را نوشتم: «نقشهٔ زندگی». بعد شروع به نوشتن کتابم کردم.
---
روزها گذشت.
هنوز بعضی شبها خوابهای آشفته میدیدم. هنوز گاهی به لیزا فکر میکردم. هنوز بعضی ترسها درونم زندگی میکردند. اما دیگر از آنها فرار نمیکردم.
آرامآرام روابطم با آدمهای اطرافم بهتر شد. بیشتر گوش میدادم، کمتر قضاوت میکردم، و بیشتر زندگی میکردم.
یک روز عصر، هنگام نوشتن کتاب، ناگهان نگاهم به منظرهٔ بیرون پنجره افتاد.
خورشید آرامآرام پشت افق پنهان میشد. نسیم ملایمی شاخههای درختان را تکان میداد.

احساس خوبی به من دست داد.
دیگر عجلهای برای رسیدن به پایان نداشتم.
حالا میخواستم طعم هر ثانیه را بچشم، چون فهمیدم زندگی همین لحظات کوچک و بهظاهر ساده است.