
سکوت سنگینی بینمان افتاد.
باد سردی در شهر وارونه پیچید.
لیزا سرش را پایین انداخت.
لبهایش میلرزید.
و برای اولین بار...
بغضش شکست.
اشکهایش روی گونههایش جاری شد.
خواستم چیزی بگویم اما ناگهان صدایی شبیه غرش آسمان در سراسر شهر پیچید.
سرم را بالا آوردم.
آسمان اقیانوسی رنگ شهر، آرام آرام سرخ شد.
ابرهای تیره از هر طرف هجوم آوردند.
باد شدیدی وزیدن گرفت.
زمین زیر پاهایمان لرزید.
بعد اتفاقی عجیب افتاد.
ساختمانهای وارونه شروع کردند به حرکت.
انگار نیرویی نامرئی آنها را جابهجا میکرد.
خانهها از جای خود کنده شدند.
دیوارها باز شدند.
سقفها چرخیدند.
و تمام شهر مانند قطعات یک جورچین عظیم درون یکدیگر فرو رفت.
صدای خرد شدن سنگ و آهن همه جا را پر کرده بود.
در میان آن آشوب ناگهان نوری اطراف لیزا را فرا گرفت.
به او نگاه کردم.
چند ثانیه بعد...
دیگر لیزای همیشگی مقابلم نبود.
دختربچهای کوچک با چشمانی اشکآلود روبهرویم ایستاده بود.
با ترس نگاهم میکرد.
انگار منتظر بود اتفاق بدی بیفتد.
منتظر سرزنش.
منتظر تحقیر.
منتظر این که کسی دوباره به او بگوید به اندازه کافی خوب نیست.
دستان کوچکش میلرزید.
یک قدم به عقب رفت.
اما من جلو رفتم.
دختربچه با وحشت نگاهم کرد.
زانو زدم.
و بدون گفتن حتی یک کلمه...
او را در آغوش گرفتم.
برای چند لحظه همه چیز ساکت شد.
انگار طوفان هم نفسش را حبس کرده بود.
دخترک ابتدا خشکش زد.
بعد آرام سرش را روی شانهام گذاشت.
و شروع به گریه کردن کرد.
چند ثانیه بعد نور اطرافش محو شد.
وقتی از آغوشم فاصله گرفت...
لیزا به حالت عادی برگشت.
نگاهش فرق کرده بود.
برای اولین بار آرامش کوتاهی در چشمانش دیده میشد.
ناگهان صدای مهیبی از پشت سرمان آمد.
برگشتم.
ساختمانها یکی پس از دیگری فرو میریختند.
تکههای عظیم سنگ از آسمان سقوط میکردند.
زمین شکاف برمیداشت.
لیزا گفت:
«تامی... بجنب باید بریم!»
شروع به دویدن کردیم.
خیابانها پشت سرمان فرو میریختند.
هر چند ثانیه شکاف تازهای در زمین باز میشد.
صدای نابودی شهر از هر طرف به گوش میرسید.
همین طور که میدویدیم، ناگهان روبهرویمان پورتالی آبیرنگ باز شد.
فریاد زدم:
«بدو لیزا!»
هر دو با تمام توان به سمتش دویدیم.
فاصله چندانی باقی نمانده بود.
اما درست در همان لحظه...
زمین زیر پایمان ترک خورد.
شکافی عظیم میان ما و پورتال به وجود آمد.
بدون فکر کردن پریدم.
زمان انگار کند شد.
برای لحظهای احساس کردم در هوا معلقم.
به سختی توانستم از پورتال رد بشم.
اما...
لیزا نپرید.
آن طرف شکاف ایستاده بود.
وحشت تمام وجودش را گرفته بود.
فریاد زدم:
«لیزا! بپر دیگه چرا ماتت برده!»
او یک قدم جلو آمد.
اما پاهایش قفل شده بودند.
پشت سرش ساختمان عظیمی فرو ریخت.
دستم را به سمتش دراز کردم.
فاصله فقط چند متر بود.
اما برای او انگار به اندازه یک دنیا فاصله وجود داشت.
وحشتزده فریاد زدم:
«نه! نه! لیزا!»
اشک در چشمانم جمع شده بود.
لیزا فقط نگاهم میکرد.
لبهایش تکان خورد.
انگار میخواست چیزی بگو
ید.
اما صدایش به من نرسید.
و بعد ساختمان روی لیزا فرو ریخت و زیر آوار ماند.
شهر به تلی از خاکستر تبدیل شد.
...
پورتال بسته شد
زانوهایم سست شدند.
روی زمین افتادم.
و.....