
درٍ تابوت باز شد
نور سفیدی به چشمهایم برخورد کرد.
برگشتم به جایی که با لیزا بودم.
ضربان قلبم نامنظم بود.
چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیایم.
لیزا کنارم نشسته بود.
به محض این که چشمش به من افتاد، نفس راحتی کشید.
«خدا رو شکر که زنده ای. فکر کردم که....... مردی
دستم را روی صورتم کشیدم.
هنوز کمی گیج بودم.
تصویر آن موجود هنوز داخل ذهنم بود.
صدایش در گوشم میپیچید.
لیزا آرام پرسید:
«خوبی؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد گفتم:
آره... بد نیستم...
این ....ترسناک ترین اتفاقی بود که تا الان برام افتاده . تو اون تابوت با دوتا چیز رو به رو شدم. اول ترسم از تاریکی و فضای بسته که فوبیاشو داشتم و هم ذهنیت اشتباهم.»
لیزا لبخند کمرنگی زد.
«پس بازی تاثیرشو گذاشته.»
در همان لحظه، صدای قدمهایی آرام در سالن پیچید.
ماریا به سمت ما آمد.
لباس سفیدش زیر نور آبی سالن میدرخشید.
نگاهی به ما انداخت و گفت:
« بهتون تبریک میگم. تونستید این مرحله رو هم پشت سر بزاربد
قبل از این که بریم سراغ بازی بعدی می ریم سالن غذاخوری.»
به شوخی گفت:
« از قدیم میگن..... آدم گرسنه
حقیقتو اشتباه میبینه.»
بعد از گفتن حرفش هممون خندیدیم.
دنبالش راه افتادیم.
وسط سالن
میزی بلند قرار داشت.
روی آن غذاهای زیادی وجود داشت.
من و لیزا روبهروی هم نشستیم.
لیزا قاشق را داخل ظرفش می چرخاند، اما چیزی نمی خورد.
چهرهاش هنوز رنگ پریده بود.
آرام گفت:
«اون بازی...
واقعاً وحشتناک بود.»
نگاهش کردم.
ادامه داد:
«وقتی داخل اون تابوت بودم...
حس میکردم دنیا فراموشم کرده.
بدتر از تاریکی......
اون حس تنهایی بود.»
نگاهم را پایین انداختم و گفتم:
« درکت می کنم
منم ترسیده بودم.»
لیزا با لحنی مضطرب گفت: تامی می خوام یه چیزی رو بهت بگم.
من......من.....
گفتم: تو چی ؟
لیزا چیزی در دلش بود که نمی توانست به زبان بیاورد.
لحن صدا و نوع نگاه کردنش آن را فریاد می زد.
در همین حین
ماریا آمد و گفت:
«وقت بازی بعدیه.»
از جا بلند شدیم و راه افتادیم.
این بار ما را به راهرویی نسبتاً تاریک برد.
روی دیوارها اعداد بزرگ و کوچک بود.
بعضی میدرخشیدند.
بعضی خاموش بودند.

در انتهای راهرو، دری عظیم دیده میشد.
روی آن جمله ای نوشته شده بود:
«کسانی که از اشتباهاتشان فرار میکنند،
محکوم به تکرار آن هستند.»
ماریا دستش را روی در گذاشت.
در آرام باز شد.
وارد اتاقی شدیم که دیوارهایش پر از ساعت و اعداد متحرک بود.
اعداد مدام تغییر میکردند.
۱۹۹۸
۲۰۰۴
۲۰۱۲
۲۰۱۷
وسط اتاق دو صندلی و دو صفحه نمایشگر وجود داشت

ماریا گفت:
« روی صفحه عددهایی نمایش داده میشه. این ها تعداد دفعاتی است که در زندگی واقعی اشتباهات خودتون رو تکرار کردید و درس نگرفتید. وظیفه شما اینه که اون کار اشتباه رو تشخیص بدید و راه حل براش پیدا کنید.
هدفون هایی را به ما دادند و بازی شروع شد.
عدد ۳۰ روی صفحه ظاهر شد.
نور قرمز کمرنگی تمام اتاق را فرا گرفت.
ناگهان هدفون روشن شد.
صدای نویز عجیبی در گوشم پیچید و چند ثانیه بعد، همه چیز تغییر کرد.
خودم را داخل حیاط مدرسه دیدم.
داشتم با دوستانم در مورد شغل آینده حرف می زدیم
سنم شاید پانزده یا شانزده سال بود.
یکی از بچهها میگفت میخواهد فوتبالیست شود.
دیگری با هیجان از تجارت حرف میزد.
همه غرق رویاهایشان بودند.
من هم بعد از چند لحظه سکوت، آرام گفتم:
«من دوست دارم یه روز نویسنده بشم...
مثل داستایوفسکی.»
یکی از آنها که اسمش مایکل بود ،
زد زیر خنده.
«نویسنده؟ تو؟»
بقیه هم شروع به خندیدن کردند.
یکی گفت:
«اینو ببین... فکر کردی چون توی مسابقات داستان نویسی مدرسه برنده شدی ، می تونی یکی شببه اون بشی .»
صدای خندههایشان بلندتر شد.
احساس کردم صورتم داغ شده.
خواستم چیزی بگویم...
خواستم از خودم دفاع کنم...
اما فقط سکوت کردم.
تصویر ناگهان محو شد.
ماریا گفت:
«راه حل چی بود؟»
با تردید گفتم:
«دعوا کردن؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای بوق بلندی داخل اتاق پیچید.
«پاسخ اشتباه.»
ناگهان همه چیز دوباره از اول شروع شد.
حیاط مدرسه.
خندهها.
تحقیر شدن.
دوباره همان سوال.
این بار گفتم:
«ترک کردن اون جمع.»
باز هم همان صدای سرد شنیده شد.
«پاسخ اشتباه.»
بارها و بارها خاطره تکرار شد.
کمکم داشتم دیوانه میشدم.
هر بار همان خندهها.
همان سکوت لعنتی.
همان حس کوچک شدن.
دستهایم را روی سرم گذاشتم.
«لعنتی...
پس جواب چیه؟»
ناگهان با خودم فکر کردم شاید تمام این مدت د
اشتم از زاویهٔ اشتباهی نگاه میکردم.
این بار با دقت بیشتری به صحنه نگاه کردم.
به خودم.
به آن پسر ساکت و خجالتی.
به نگاهش.
تصویر دوباره متوقف شد.
صدای ماریا آرام در گوشم پیچید:
«راه حل؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم: