
من همه جا احساس تنهایی می کردم. هم خانه هم مدرسه هم محل بازی.
خودم را با چیزهای کوچک سرگرم می کردم. موقعی که مدرسه بودم با نقاشی و نوشتن و زمانی که خانه بودم با خواندن کتاب ، گوش دادن به موسیقی و دوچرخه سواری در حیاط.
از همان آغاز، گویی حضورِ من در این جهان، نامرئی بود. هر بار که میخواستم با کلماتم پلی میان خود و دیگران بسازم، آنها با بیرحمی، پل را میشکستند.
این موضوع مختص خانواده نبود. در جمع دوستان به دلیل این که من تن صدای پایینی داشتم و ضعیف بودم بهم زور می گفتند.
تصمیم گرفتم از بقیه فاصله بگیرم.
در زنگهای تفریح، وقتی جهان در آشوبِ بازی و فریاد بود، من در سکوتِ کلاس، پشتِ پنجره، تماشاگرِ زندگی میماندم. آنجا، در گوشهی دنجِ خود، خوراکیام را میخوردم و از دور، به دنیایی نگاه میکردم که دیگر به من تعلق نداشت. تا سال سوم دبیرستان، همین رویه را در پیش گرفتم ، در انتظارِ روزی بودم که شاید، بالاخره کسی بیاید و مرا با صدایِ آرامم بپذیرد.»
سال پنجم ابتدایی ما به تهران پارس جا به جا شدیم . پدرم با کلی تلاش و سختی توانست خانه ای اجاره کند.فضای خانه کوچک بود و یک اتاق خواب بیشتر نداشت. کلا 45 متر بود.
از محله هم نگم برایتان. پر از افراد معتاد و...
البته این را هم بگویم که ما با صاحبخانه قبلی در ارتباط بودیم و هر یک ماه یک بار به آنجا می رفتیم تا مادرم خانه آنها را نظافت کند.
خانم پیری که صاحب آنجا بود از مادرم راضی بود. و کار کس دیگه ای را قبول نداشت.
بگذریم .
دو سال آنجا بودیم و بعد به پردیس نقل مکان کردیم.
پردیس ، منطقه خوبی نسبت به تهران پارس بود. آدم بیشتر احساس امنیت می کرد.
اسم مجتمعی که در آن بودیم زیتون بود. از خوبی های آنجا این بود که بچه های زیادی آنجا بودن و می توانستیم فوتبال بازی کنیم.
من به دلیل این که نمی تونستم بدوم در پست دروازه بان بودم. کارم انقدر خوب بود که بچه ها در یارکشی سر من بحث می کردند.
اوضاع تا حدی برایم خوب بود
یک روز که من و همسایمون امیر مهدی در حال گشتن در محوطه بودیم ، چشمم به دختری افتاد.
برایم همه چیز به یک باره ایستاد. مات و مبهوت او بودم که امیر مهدی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت کجایی تو؟ بدجوری رفتی تو فکر نیلوفر.
به خودم آمدم و گفتم پس اسمش نیلوفره.
گفت آره اون از مجتمع نارون میاد تا با فاطمه و مهلا حرف بزنه.
از آن روز هر کاری می کردم تا به چشمش بیایم.
یک بار انقدر بهش نگاه کرده بودم که آمد و به من گیر داد که چرا همش منو می پایی.
او با لحن نسبتاً بدی باهام حرف زد اما من اصلا ناراحت نشدم بلکه عاشق تر هم شدم.
او فکر و ذکر من شده بود. خیلی سعی کردم که برم و به او ابراز علاقه کنم اما روم نشد. تصمیم گرفتم به امیر مهدی بگویم تا از طرف من بهش بگه.
دل را به دریا زدم و این کار را انجام دادم.
روز اول مدرسه موقع زنگ تفریح امد و با لبخندی بر لب بهم گفت که نیلوفر قبول کرده.
در آن لحظه انگار دنیا را به من داده بودند. ضربان قلبم بالا رفته بود و خیلی خوشحال بودم .
رابطه ما خوب بود و امیر مهدی بعضی وقتا از طرف او پیام می آورد.
خانه آنها را پیدا کرده بودم.
پنجره اتاقش دقیقا رو به رو محوطه زیتون بود.
من هر وقت که بیرون می آمدم و یا موقعی که از مدرسه بر می گشتم چند دقیقه ای به آنجا نگاه می کردم تا شاید او را ببینم .
یک روز گفتم که به نیلوفر بگه که چرا نمی خواد با من حضوری حرف بزنه.
پیامم را به نیلوفر رساند جوابش این بود :
من به خاطره این که بچهها در مورد ما حرف درست می کنند ، نمی تونم باهات در جمع حرف بزنم.
جمله اش مانند تیری به قلب من بود. فکر می کردم که با گذشت زمان ذهنیت ها تغییر می کند اما فهمیدم که اشتباه می کنم.
تصمیم گرفتم از رابطه کنار بکشم.
امیر مهدی با تعجب پرسید چرا آخه ؟
گفتم من کسی رو می خوا
م که واقعی باشه و من را با همه ضعف هام بپذیره.