ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاهنویسنده و فیلم نامه نویس ✍️ ترانه سرا 🎵 ارتباط با من (( بله )) ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

دلنوشته

خسته‌ام.

از دنیا و آدم‌هایش.

از فکرهایی که مثل خوره به جانم افتاده‌اند و لحظه‌ای رهایم نمی‌کنند.

از مردم این شهر که انگار جز منفعت، چیزی نمی‌فهمند؛ مردمی که تا وقتی به کارشان بیایی لبخند می‌زنند و همین که دیگر سودی برایشان نداشته باشی، جوری رفتار می کنند که انگار از اول هم وجود نداشته‌ای.

هر کاری از دستم برآمد کردم تا به آن‌ها نزدیک شوم، تا میانشان جا بگیرم، تا شاید بتوانم شبیهشان شوم.

نقاب‌هایشان را به چهره زدم، با زبان خودشان حرف زدم، مثل خودشان رفتار کردم، حتی گاهی سعی کردم مثل آن‌ها فکر کنم.

اما هرچه بیشتر پیش رفتم، بیشتر فهمیدم که این راه به هیچ جا نمی‌رسد.

نه مرا به آن‌ها نزدیک‌تر کرد، نه از تنهایی‌ام کم کرد، نه جایی برایم در این جهان ساخت.

فقط یک چیز را از من گرفت؛ خودم را.

کم‌کم حس کردم چیزی درونم دارد فرسوده می‌شود.

انگار هر بار که لبخندی ساختگی روی صورتم می‌گذاشتم، تکه‌ای از روحم خاموش‌تر می‌شد.

هر بار که برخلاف آنچه واقعاً هستم رفتار می‌کردم، بیشتر از خودم دور می‌شدم.

آن‌قدر دور که حالا گاهی به خودم نگاه می‌کنم و نمی‌دانم از آن آدم قبلی چه چیزی باقی مانده است.

وقتی به این جهان نگاه می‌کنم، چیزی درونم می‌گوید من به اینجا تعلق ندارم.

انگار مرا به زور به این صحنه آورده‌اند، وسط نمایشی که نه نقش خودم را در آن می‌دانم، نه علاقه‌ای به ادامه دادنش دارم.

همه‌چیز برایم غریبه است؛ آدم‌ها، حرف‌هایشان، خنده‌هایشان، دوستی‌هایشان، حتی امیدهایی که با این همه اطمینان از آن حرف می‌زنند.

من میان همه این‌ها فقط ایستاده‌ام و تماشا می‌کنم، مثل کسی که اشتباهی وارد شهری شده که زبانش را بلد نیست.

بعضی وقت‌ها فقط دلم می‌خواهد بروم.

نه به جایی بهتر، نه به جایی رؤیایی.

فقط جایی دور.

جایی که هیچ‌کس نباشد.

جایی که مجبور نباشم هر روز نقش کسی را بازی کنم که نیستم.

جایی که بتوانم برای مدتی از همه‌چیز فاصله بگیرم؛ از این شهر، از این آدم‌ها، از این فکرها، از این خستگی که مثل سایه به من چسبیده است.

شاید آن‌جا، دور از هیاهوی این جهان، بتوانم دوباره صدای خودم را بشنوم.

شاید بفهمم زیر این همه نقاب و این همه خستگی، هنوز چیزی از من باقی مانده یا نه.

شاید بتوانم تکه‌های پراکنده‌ام را از گوشه‌وکنار این سال‌ها جمع کنم و دوباره کنار هم بگذارم.

شاید بتوانم برای اولین بار، بدون ترس از قضاوت شدن، بدون نیاز به شبیه بودن، فقط خودم باشم.

نمی‌دانم آخر این راه به کجا می‌رسد.

نمی‌دانم این حسِ نداشتنِ تعلق، روزی تمام می‌شود یا نه.

فقط می‌دانم دیگر از جنگیدن برای جا شدن در دل آدم‌هایی که هیچ شباهتی به من ندارند خسته شده‌ام.

از این همه تلاش برای پذیرفته شدن خسته شده‌ام.

از این همه تظاهر، از این همه خفه کردن خودِ واقعی‌ام، از این همه زندگی کردن برای جایی که هیچ‌وقت خانه‌ام نبوده، خسته شده‌ام.

بعضی آدم‌ها برای ماندن ساخته شده اند و بعضی‌ها برای دور شدن.

شاید سهم من از این دنیا، پیدا کردن جایی باشد که در آن مجبور نباشم خودم را انکار کنم.

جایی که بتوانم آرام بنشینم، نفس بکشم، به آسمان خیره شوم و برای چند ساعت، برای چند روز، یا شاید برای همیشه، از یاد ببرم که این جهان چقدر می‌تواند شلوغ، سنگین و بی‌رحم باشد.

من خسته‌ام.

آن‌قدر خسته که دیگر حتی نمی‌خواهم کسی حالم را بفهمد.

فقط دلم می‌خواهد یک بار، برای یک بار هم که شده، زندگی دست از سرم بردارد و بگذارد در سکوت خودم گم شوم؛

در جایی دور، دور از آدم‌ها، دور از این شهر، دور از هر چیزی که مرا هر روز بیشتر از خودم جدا می‌کند.

دلنوشتهنویسندگیمتننویسندهخیال
۰
۰
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه
نویسنده و فیلم نامه نویس ✍️ ترانه سرا 🎵 ارتباط با من (( بله )) ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید