
چه داری در چشمانت که هر بار در آن مینگرم، در آبیِ بیکرانش غرق میشوم؟
گویی رازی در پس آنها نهفته است؛
رازی که هر بار مرا بیشتر از پیش به سوی تو میکشاند و بند دیگری بر دلم میزند.
تو چه کردی که دلم، مست و خرابت شده و هر تپشش نام تو را زمزمه میکند؟
عجیب است. در این دنیا که هر چیز روزی عادی میشود، تو هر لحظه تازه تری.
هر بار که نامت را میشنوم، همان آشوب اولین روز در دلم زنده میشود. گویی قلبم هنوز باور نکرده است که کسی چون تو را در کنار خود دارد.