ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

مرد سنگی

امیرحسین نه پسر بود، نه جوان. او "مرد خانه" بود. از وقتی پدرش را از دست داده بود، این لقب را با خود یدک می‌کشید؛ لقبی که گاهی سنگینی آن، استخوان‌هایش را خرد می‌کرد. هجده سال بیشتر نداشت، اما شانه‌هایش بار مسئولیت مادر، خواهر کوچکترش، سارا، و برادر نوجوانش، محمود را تحمل می‌کرد.

همیشه در اوج بود. نمراتش عالی، رفتارش بی‌نقص. او دیوار مستحکمی بود که خانواده پشتش پناه گرفته بودند. حق اشتباه نداشت. اگر یک شب دیر به خانه می‌آمد، گویی مرتکب گناهی نابخشودنی شده بود. اگر نمره‌ای کمتر از بیست می‌گرفت، با نگاه های مملو از سرخوردگی مادرش مواجه می‌شد.

یک روز که امتحان پایان ترم مهمی داشت، از شدت استرس تقریباً چیزی نخورده بود. وقتی به خانه رسید، منتظر یک استقبال معمولی بود، اما با صحنه‌ای دیگر مواجه شد.

مادرش با چهره‌ای درهم رو به او کرد: "امیرحسین ، حقوقت رو گرفتی؟ محمود برای اردوی مدرسه پول می‌خواد، و قبض برق هم سه روزه رسیده. اگه پرداخت نکنی قطع میشه.

سارا هم که سرش داخل گوشی بود بدون نگاه کردن به او گفت: "من، لپ‌تاپت رو برداشتم !

برای پروژه مدرسه نیازش داشتم.

همه‌چیز در یک لحظه برایش از حد گذشت. آن دیوار مستحکم، ترک خورد.

صدایش بلند شد، چیزی که تا به حال نشده بود: "بسه! دیگه بسه!"

سکوت سنگینی فضای خانه را فراگرفت. همه مبهوت به او نگاه می‌کردند.

مادرش گفت: "امیرحسین! این چه طرز حرف زدنه؟ مگه چی شده؟"

امیرحسین خندید، خنده‌ای تلخ و بی‌روح. و گفت:« چی شده ؟

بابا منم آدمم مادر! منم می‌ترسم، می‌شکنم، کم می‌آورم. شما فکر می‌کنین من کیم؟ یک ربات؟ یک ماشین پولسازی بی‌احساس؟"

مادرش ساکت بود و نگاهش می‌کرد.

امیر حسین:« امروز از شدت استرس تو جلسه امتحان، بی هوش شدم. همه چیز از جلو چشمم محو شد. اما اولین چیزی که بعد از به هوش آمدن به ذهنم رسید این بود که 'اگر قبول نشم، چطور به خانواده‌ام توضیح دهم؟' چطور به چشم‌های آنها نگاه کنم؟"

اشک در چشمان مادرش حلقه زده بود.

امیر حسین:«همه عمرم رو فدا کردم. بازی کردن رو فراموش کردم، دوست پیدا کردن رو فراموش کردم، حتی غمگین بودن رو هم فراموش کردم. چون فکر می‌کردم پسر بزرگ خانواده نباید ضعف نشون بده. اما من دیگه جون ندارم، مادر. دیگه توانایی ندارم."

سارا که شاهد این صحنه بود، با صدایی لرزان پرسید: "برادر، چرا قبلاً چیزی نگفتی؟"

امیرحسین نگاهی به او کرد و گفت: "چون فکر می‌کردم قوی بودن یعنی تحمل کردن همه چیز در سکوت."

مادرش به آرامی نزدیک شد و با چشمانی پر از اشک، دستش را روی شانه امیرحسین گذاشت.

"ببخشید پسرم. ما تو رو فراموش کردیم. ما آنقدر به این دیوار تکیه کردیم که فراموش کردیم این دیوار هم از گوشت و خون و احساس ساخته شده. . ببخش که فشار زیادی بهت آوردیم."

امیر حسین بعد از شنیدن حرف های مادرش آرام شد.

آن شب، خانواده فهمیدند که قوی‌ترین پشتیبانان هم گاهی نیاز دارند تا کسی پشتشان باشد.

داستانکغمگیننویسندگیروانشناسیداستان
۰
۰
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید