ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۳ دقیقه·۶ ساعت پیش

تاوان «پارت1»

قبل از این که شروع به خوندن کنید بگم که قسمت های بعدی این داستان با فاصله زمانی منتشر میشه چون تازه شروع به نوشتنش کردم

نکته دوم اینکه نماد گرایی این داستان زیاد داره پس دقت کنید

ارادتمند شما مهدی:))

شنیدید می‌گویند هر چیزی تاوانی دارد. من این جمله را با گوشت و پوست و استخوانم حس کردم.

حتماً می‌پرسید چطور.

برای این که به سوالتان پاسخ بدهم، باید برگردیم به تاریخ ۱۵ اکتبر سال ۲۰۱۲. روزی که عملاً به انتهای خط رسیده بودم و خودم را برای خودکشی آماده می‌کردم. همه چیز برای رفتن مهیا بود. قرص‌های ضدافسردگی، فضای تاریک و خفقان‌ خانه که انگار دیوارهایش هر روز یک قدم نزدیک‌تر می‌شدند. صدای تیک‌تاک ساعت که مثل ضربه‌های چکش بر سندانی فلزی بود و در نهایت، صندلی و طناب دار.

من در آن لحظه روی زمین نشسته و مانند یک دیوانه به افق خیره شده بودم و خاطرات دردناک گذشته را دوره می‌کردم.

پرسش‌های بی‌شماری بود که پاسخشان را نمی‌دانستم و این ندانستن، عذابم می‌داد.

همین‌طور که در چنبرهٔ فکر و خیال گرفتار بودم، صدای  رعد و برق من را از آن حال و هوا بیرون کشید.

تصمیمم را گرفتم.

به سوی صندلی رفتم.

پاهایم می‌لرزید، اما دیگر برایم اهمیتی نداشت. طناب را دور گردنم محکم کردم و آمادهٔ رفتن شدم. می‌توانستم ضربان قلبم را بشنوم

در همین لحظه بود که ناگهان چیزی شبیه به یک پورتال  برابر دیدگانم گشوده شد.

مردی با ظاهری عجیب از آن بیرون آمد.

نگاهی به من انداخت و گفت: «سلام تامی.»

خشکم زد.

او اسم مرا از کجا می‌دانست؟

گفتم: «تو فرشتهٔ مرگ هستی؟»

او با لحنی آرام گفت: «نه، من... اومدم تا کمکت کنم.»

در چشمانش خیره شدم و خنده‌ای تلخ سر دادم.

نه خنده‌ای از سر شوق؛ از همان خنده‌ها که سوز گریه پشتشان پنهان است.

«ههههههه.....کمک؟ فکر کنم یکم دیر اومدی.  اون موقعی که باید کسی نیومد. هیچ کس به دادم نرسید. الان کمک تو به چه دردم میخوره.

آن موجود نزدیک‌تر آمد.

گفت: «هر چیزی باید در زمان خودش رخ بده.»

صدایم را بلندتر کردم و گفتم: «می‌شه بگی لعنتی که این زمان کوفتی کِی هستش؟

وقتی که به نقطهٔ فروپاشی رسیدم؟ یا وقتی که زیر خروارها خاک رفتم؟

بگو.دیگه..  دٍ بگو .»

او با همان آرامش نخستین گفت: «من هم مثل تو نمی‌ دونم.

اما چیزی که می‌دونم اینه که ما نمی‌تونیم از تمام زوایا به قضایا نگاه کنیم... محدودیم.»

__ «پس دلیل اومدنت به اینجا چیه؟»

«من اومدم تا تو را به جایی که گفته شده ببرم.»

__ «و اگر نخواهم با تو بیام چه میشه؟»

«هر طور که مایلی. زندگی،خودت است

می‌تونی بپذیری و همراهم بیایی تا پی به حقیقت ببری،

می‌توانی هم درخواستم را رد کنی و به همان آن عمل خفت بار خود جامهٔ عمل بپوشانی.»

در آن لحظه با خود گفتم من که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.

بروم، شاید نظرم عوض شد.

طناب را از دور گردنم باز کردم، از صندلی پایین آمدم و همراه آن موجود از پورتال گذشتم.

وارد شهری شدیم.

هوایش را مهی غلیظ در آغوش کشیده بود.

وقتی به آسمان نگاه کردم. خاطرات تلخ گذشته را دیدم. هر گوشه‌ای خاطره‌ای بود، که چون فیلمی مدام تکرار می‌شد.

بیشتر ساختمان‌های آنجا متروک بودند. در برخی از آنها آدم‌هایی به چشم می‌خوردند.

صدای تیک‌تاک ساعت بی‌وقفه در فضا می‌پیچید. از آن موجود پرسیدم: «ما کجاییم؟

چرا صدای این ساعت بند نمیاد؟»

گفت: « اینجا شهر دوگانگیه.

جایی که افکار و احساسات و آدم‌هایی که در زندگی واقعی‌ات هستند، به شکلی تمثیلی و استعاری درمیان.

در مورد آن صدا هم باید بگم  این عادیه ، نترس.»

پس از چیزی نزدیک به نیم ساعت پیاده‌روی، به پارکی رسیدیم.

به محض رسیدن به آنجا، آن موجود ناپدید شد.

نگاهی به فضای دلگیر و بی‌روح پارک انداختم. سه نفر را دیدم.

فلسفهروانشناسیرمانداستاننویسندگی
۰
۰
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید