
ماریا ما را تا مقابل دری سیاهرنگ همراهی کرد.
دستش را روی دستگیره گذاشت اما در را باز نکرد.
نگاهی به ما انداخت و گفت:
«قبل از این که وارد بشید اینو بدونید اگر نتونید بازی رو تموم کنید، تا ابد اینجا گیر می افتید»
سکوتی بینمان افتاد
حسی به من گفت که این آرامش قبل طوفان است.
وارد جهان وارونه شدیم.
در آن لحظه احساس کردم دنیا دور سرم می چرخد.
زمین و آسمان انگار جابهجا شده بودند.
ساختمانها برعکس بودند.
ریشه درخت ها معلق در هوا بود.
حتی آسمان هم شبیه اقیانوسی شده بود.
همین طور که آرام آرام در شهر قدم می زدیم و همه چیز را رصد می کردیم ، ناگهان افکار و خاطراتی به ذهنم هجوم آوردند.
اما آنها...... انگار متعلق به من نبودند.
در آن لحظه لیزا را دیدم که داخل آشپزخانه مشغول کمک کردن بود.
صحنهای را دیدم که
به گربههای خیابان غذا میداد.
او غم عجیبی داخل چشمانش بود.
انگار همیشه چیزی را داخل خودش پنهان می کرد.
بعد تصویر عوض شد.
او را داخل خانهای دیدم که از بودن در آن متنفر بود.
بعد مدرسه.
دختری خوش حال و پرانرژی که مدام میخندید و میدوید.
اما هرچه زمان جلوتر میرفت...
آن خندهها کمتر میشد.
تصاویر تندتر شدند.
بیاحترامی.
فریاد.
تحقیر.
اشک.
ناگهان درد شدیدی بهم وارد شد.
جای کتک هایی که خورده را حس کردم.
نگاهی به لیزا انداختم
چهرهاش رنگ پریده بود.
وحشتزده نگاهم میکرد.
فهمیدم...
او هم داخل ذهن من است.
افکار آشفتهام را میدید.
ترسهایم را.
تنهاییهایم را.
چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم.
بعد ناگهان لیزا بدون هیچ حرفی شروع به دویدن کرد.
«لیزا وایسا!»
دنبالش دویدم.
خیابانهای وارونه دور سرم میچرخیدند.
گفتم: کجا داری میری
چرا فرار می کنی ؟
بعد از مدتی، ناگهان ایستاد.
نفسنفس میزد.
وقتی برگشت، چشمهایش پر از اشک بود.
با عصبانیت فریاد زد:
«ازم دور شو!»
خشکم زد.
ــــ«اگه تو وارد زندگی من نمیشدی، هیچوقت این اتفاقا نمیافتاد!»
چند قدم عقب رفت.
«ازت بدم میاد...
میفهمی؟ ازت بدم میاد!»
حرفش مثل چاقو داخل سینهام فرو رفت.
من هم فریاد زدم:
«فکر میکنی تحمل این شرایط آسونه هااا؟!»
صدایم داخل شهر پیچید.
«من روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم!
اونقدر تو زندگیم تنها بودم که مجبور بودم به هر کسی که وارد زندگیم میشه باج بدم تا بمونه!»
لیزا ساکت شد.
با بغض ادامه دادم:
«تو که داخل ذهن منی...
پس چرا منصفانه نگاه نمیکنی؟!»
اشک داخل چشمهایم جمع شده بود.
«به نظرت من چه گناهی کردم؟
چرا همش باید غصه اینو اونو بخورم؟
چرا همیشه باید تو وضعیتی باشم که نه راه پس دارم نه راه پیش؟!»
سکوت سنگینی بینمان افتاد.
باد سردی داخل شهر وارونه پیچید.
لیزا سرش را پایین انداخت.
لبهایش میلرزید.
و برای اولین بار...
بغضش شکست.