
عصر یک روز پاییزی، مریم با چهرهای خسته روی مبل مطب دکتر نشسته بود. دستهایش را دور لیوان چای حلقه کرده اما حتی یک جرعه هم ننوشیده بود.
دکتر امینی تراپیست او با لحنی آرام گفت: از وقتی که اومدی ، فقط به اون لیوان نگاه میکنی. میخوای بگی برای چی اومدی اینجا؟ چی ناراحتت می کنه ؟
مریم لیوان را روی میز گذاشت و نگاهش را به پنجره دوخت و با لحنی غمگین گفت: دکتر، من سه ساله دارم توی یه قفسی زندگی میکنم که خودم نساختمش. همه بهم میگن "تحمل کن". ولی من خفه شدم از بس تحمل کردم.
ببخشید..... میتونم سیگار بکشم؟
دکتر امینی: اینجا سیگار ممنوعه، ولی حرف زدن که آزاده. بگو مریم... از همون جایی که فکر میکنی قفس ساخته شد.
مریم لبخند تلخی زد و گفت:
از بچگی .. مکثی کوتاه کرد میدونی دکتر امم. ....من از دوازده سالگی خواستگار داشتم. کارمند، مهندس ، بیکار.
ولی من عاشق یه نفر دیگه بودم. چند بار اومد خونمون... پدرم قبولش نکرد. میگفت به دردت نمیخوره. هر چی خواهش و گریه کردم، فایده نداشت.
دکتر امینی: اون موقع چند سالت بود؟
مریم: هجده
دکتر امینی: خب ادامشو بگو
مریم:
گذشت و گذشت تا اینکه بیستسالگی یکی اومد که دل خانوادهمو برد. دوازده سال از من بزرگتر بود.
من اون موقع فقط یه شرط گذاشتم: "غیرتی و سختگیر نباشه."
قبول کرد و گفت: "باشه قول میدم بهت .
منم از روی ناچاری قبول کردم.
دکتر امینی: ناچاری چرا؟ چون عشقت رو از دست داده بودی؟
مریم اشک در چشمهایش حلقه زد و گفت: آره... انگار دیگه فرقی نداشت که با چه کسی باشم.
وقتی اونی که میخوام رو نمیتونم داشته باشم، آدم هر خاکی بر سرش کنن میگه باشه.
اما دو روز مونده به عروسی... دکتر، دو روز... من رفته بودم آرایشگاه ناخن بکارم. ذوق عروسی داشتم. میخواستم یه عروس خوشحال باشم. همونجا نشسته بودم که شوهرم زنگ زد: "برگرد خونه. حق نداری بری آرایشگاه."
دکتر امینی: همون لحظه چی بهت گذشت؟
مریم با دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: دنیا رو سرم خراب شد. روی همون صندلی آرایشگاه زل زدم به آینه، آرایشگر داشت ناخنهام رو درست میکرد، من هقهق میکردم. زنگ زدم به بابام گفتم: "من اینو نمیخوام. نمیخوام." میدونی چی گفت؟ "زشته دختر. آبروی چندین سالهمون میره. به خاطر یه ناخن نمیشه. که"
دکتر امینی یادداشت کوچکی برداشت. نگاهی به مریم کرد و گفت:
و تو موندی. علیرغم اون حس وحشتناکی که داشتی.
مریم: موندم دکتر. موندم که عروس بشم. سه سال از اون روز گذشته... هنوز حسرتش توی قلبمه. عروسی که تموم شد، دعواها شروع شد.آستینش را بالا زد و جای کبودی قدیمی روی ساعدش را نشان داد. این یادگاری همون ماه اوله. دوبار قهر کردم رفتم خونه پدرم برگشتم. دفعه سوم یه روز زنگ زدن بهم... نفس عمیقی کشید
دفعه سوم موقعی که داشتم با خواهر شوهرم حرف می زدم ، میان حرفهایش فهمیدم که شوهرم قبلا زن داشته و طلاق داده.
دکتر امینی: و تو نمیدونستی؟
مریم: من از هیچی اطلاع نداشتم . رفتم و از شوهرم پرسیدم... خندید و گفت نه.
گفتم راستش رو بگو، گفت نه.
از مادرش پرسیدم. گفت: "آره، نامزد بودن، تفاهم نداشتن. طلاق داد. اسمش رو هم از شناسنامه پاک کرده. مگه چیه؟"
مریم صدایش را بالاتر برد و به دکتر گفت به نظرتون این عادیه ؟
دروغ گفتن به یه دختر بیستساله که میخواد یه عمر باهات زندگی کنه، چیز معمولیایه!
دکتر امینی: با خانواده خودت تماس گرفتی؟
مریم آه سردی کشید و گفت آره به بابام گفتم اونم اظهار بی اطلاعی کرد . بهم گفت:اشکال نداره دختر، شاید مرد خوبی باشه. تحمل کن. تو فامیل ما بیوه نداریم. نمیخوام بیوه بشی."
چند لحظه سکوت کرد
دکتر... پدرشوهرم رفته بود مکه. بعداً شنیدم به فامیلش گفته: "خوب شد عروس ما دیر فهمید."
همون روز قسم خوردم تا زندهام نبخشمشون. گناه من چی بود؟ چرا من که هیچ عیبی نداشتم، هیچ کموکاستی نداشتم، باید سرم کلاه میذاشتن؟
دکتر امینی کمی به جلو خم شد و مشت های گره شده مریم را دید و گفت: تو الان سه ساله که توی یه رابطه زندگی میکنی که قبل از شروعش بهت دروغ گفتن، بعد از شروعش کتکت زدن، و همه آدمای دور و برت میگن "تحمل کن." حالا سوال من اینه: چی شد که امروز اومدی اینجا؟
مریم نگاهش را دزدید و با گوشه روسری اش بازی کرد دیشب... دیشب دختر همسایه رو دیدم که با شوهرش از پارک برمیگشتن. خوشحال بودن. بچه توی شکمش بود. من سه ساله از بچهدار شدن میترسم. از اینکه بچهم توی این جهنم بزرگ بشه میترسم. سرش را بالا گرفت و مستقیم توی چشمهای دکتر نگاه کرد و گفت دکتر... من حسرت مجردیمو میخورم. حسرت روزایی که میتونستم انتخاب کنم. اما هیچکس نذاشت. انگار همه دست به دست هم دادن که من "دیر بفهمم."
دکتر امینی سر تکان داد و گفت حالا که فهمیدی، میخوای چیکار کنی ؟
مریم بغضش را قورت داد و شانههایش را بالا انداخت.
نمیدونم دکتر..
میترسم. از بیوه شدن میترسم. از حرف مردم میترسم از بابام ، از تنهایی...
دکتر امینی لبخند آرامی زد و گفت : اضطراب و استرست طبیعیه مریم. ولی میدونی از چی بیشتر از همه اینا میترسم؟ از اینکه تو یک روز دیگه، چند سال دیگه بیای اینجا و بگی "هنوز توی همون قفسم."
نظرت چیه این هفته فقط به این فکر کنی که اگه هیچکس نگفته بود "تحمل کن"، خودت چی میخواستی؟
نگاهی به ساعتش کرد و گفت وقت جلسه تموم شده. می تونیم هفته بعد بیشتر در موردش حرف بزنیم.
مریم بلند شد، به لیوان چای سرد شده نگاه کرد و بدون اینکه چیزی بگوید از در بیرون رفت. روی میز دکتر، چند قطره اشک روی شیشه مانده بود.