
بعد از جدایی حال روحی خوبی نداشتم و همش به این فکر می کردم که چرا من باید در این وضعیت باشم.
گذشت و گذشت و ما دوباره به جایی دیگر رفتیم.
ارتباط من با دو سه نفری که آنجا بود قطع شد و عملا تنهای تنها شدم.
بدنم روز به روز ضعیف و ضعیف تر میشد.
جوری شده بود که برای راه رفتن باید از در و دیوار می گرفتم.
مدرسه رفتن برایم امری شکنجه آور شده بود.
هر کسی قبول نمی کرد تا سرویس من شود و مرا برساند.
پدرم مجبور شد کارش را جوری برنامه ریزی کند که رفت و برگشت بتواند مرا ببرد
بیماری در آخر زهر خود را ریخت و ویلچرنشین شدم.
من مجبور بودم همش در خانه بمانم.
با هر بدبختی که بود سال دوازدهم را به پایان رساندم و کنکور هم دادم. اما دانشگاه دولتی نتوانستم قبول شوم .
البته این را هم باید بگم که اگر هم قبول میشدم باز هم آینده ای در انتظارم نبود. چون پدرم باید از کار و زندگی میزد تا منو ببره و بیاره و نکته بعدی اینکه جامعه برای افراد معلول ساخته نشده. من شانس خیلی کمی داشتم برای پیدا کردن کار. افراد سالم را به زور استخدام می کردند چه برسد به من.
هر وقت که بنر معلولیت محدودیت نیست را می دیدم می خواستم برم و آن آتش بزنم .
با گذشت زمان حاله روحیم بد و بدتر میشد. اصلا حوصله خانواده ام را نداشتم. همش یا در حال دعوا بودن یا در حال غر زدن.
با خودم گفتم اوضاع بدتر از این هم می تواند بشود ؟ که فهمیدم بله می تواند.
آنها بدون مشورت با پزشک، بچه دیگری آوردند؛ و او هم امروز گرفتار همین بیماریست.
وقتی دلیلش را از مادرم جویا شدم، گفت که :
پدرت دختر می خواست و می گفت که او می تواند در کارهای خانه کمک کند و هوای برادرش را داشته باشد .
در آن لحظه لبخند تلخی زدم و با خود گفتم این جماعت به بچه های خود به چشم کولفت نگاه می کنند. آنها با فکر های سمی خود آینده آنها را تباه می کنن.
به مادرم گفتم: آخه ما در سال لباس خوب نمی خریم ، تفریح آنچنانی نداریم , مواد غذایی بی کیفیت می خوریم. بعد شما می روید و بچه به دنیا می آوردید واقعا مسخرس.
لحظه ای سکوت همه جا را فرا گرفت .
در ادامه گفتم
شما ها چه بخواهید چه نه مرتکب جنایت شدید
با تعجب پرسید ما؟چطور ؟
گفتم این دختر باید تقاص بی عقلیتان را پس بدهد. در آینده او هم یک فرد بدبخت و بیچاره عین من می شود. روزی هزار بار آرزوی مرگ می کند و به شما نفرین می فرستد.
مادرم که خواست کفه ترازو را به سمت خود سنگین تر کند و مثله همیشه بگوید ما هستیم که شما ها را راه می بریم، گفتم دلیل هایت بر فرض که مرا را راضی کند اما آیا وجدان شما این را قبول می کند؟ بعید می دانم.
او که دیگر حرفی برای گفتن نداشت ، شروع کرد به گریه کردن.
در چشمانم خیره شد و گفت تو باید یک واقعیت را بدانی.
« چه واقعیتی ؟
گفت که من زندگی سختی داشتم از صبح تا شب قالی می بافتم.
در یک دوره ای شپش بین مردم شیوع پیدا کرده بود.
مادرمن زمانی که کودک بودم سرم را با نفت شست
چشمانم از حدقه در آمد و متعجبانه گفتم ن....نفت؟
گفت آره. او از روی ترس و به پیشنهاد یکی از آشنایان ، سرم را با نفت شست تا دچار آن نشم.
از آن روز تا الان کم و بیش موهایم می ریزد.
من سر این موضوع خیلی غصه خوردم. می دانستم مردها با زنی که موهای کوتاه و عیب و ایراد داره ازدواج نمی کنن. از طرفی دیگر ، دیدم که دختر خاله ام که از من کوچک تر است رفته سر زندگیش و من هنوز برایم خواستگار درست و حسابی نیامده. تصمیم گرفتم با اولین نفری که اومد ازدواج کنم.
من در آن لحظه، در شوکی عمیق فرو رفتم. نگاهی به خودم انداختم و حقیقتی سیاه را دیدم: من نه یک انسانِ مستقل، که محصولِ یک زنجیرهیِ خطا بودم. من حاصلِ ترکیبِ حماقتِ مادربزرگم و بیخردیِ مادرم بودم. من، میراثِ تلخِ تصمیماتی بودم که هرگز حقِ انتخابِ آنها را نداشتم.»