ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

شهر دایره ای

می‌گویند اگر در شهر دایره‌ای راه بروی و مستقیم پیش بروی،

در نهایت به نقطهٔ شروع بازمی‌گردی.

کسی نمی‌داند اولین خیابان از کجا شروع شده،

چون همهٔ خیابان‌ها به هم وصل می‌شوند؛

مانند ماری که دم خود را می‌بلعد.

مردی هر صبح از خانه بیرون می‌آمد،

از کوچه‌های تکراری می‌گذشت،

به میدان می‌رسید،

قهوه می‌خورد

و سپس همان مسیر را برمی‌گشت.

روزها پشت سر هم می‌گذشتند،

مثل ساعتی که فقط یک ثانیه را تکرار می‌کند.

تا این که یک روز،

مرد از این روزمرگی خسته شد.

تصمیم گرفت از این دایره خارج شود.

از پیرمردی در میدان پرسید:

«آیا راهی برای خروج از این دایره وجود داره؟

چه طوری می‌تونم از اینجا بیرون برم؟»

پیرمرد پوزخندی زد،

انگار که جوکی شنیده باشد:

«دایره جایی برای شروع نداره پسر.

فقط نقاطی داره که مدام تکرار میشن.»

مرد قانع نشد و به راهش ادامه داد.

قدم‌هایش را شمرد،

نشانه‌ها را به خاطر سپرد

و روی دیوارهایی که از کنارشان می‌گذشت،

با گچ علامت کشید.

اما پس از ساعت‌ها،

دوباره همان نشانه‌ها را دید؛

نه نمونه‌های مشابه،

بلکه دقیقاً همان‌ها.

علامت گچ روی دیوار هنوز تازه بود.

ناامید به خانه برگشت.

آن شب خواب دید که زمین از بالا

شبیه یک ساعت بزرگ است

و خودش عقربه آن.

صبح که شد،

همه‌چیز سنگین بود.

هوا مثل هوای پیش از طوفان بود.

همین‌طور که داشت به سمت کافه می‌رفت،

خیابان‌ها در چشمش فرو می‌رفتند،

لایه‌لایه در هم می‌پیچیدند،

تا آن‌که ناگهان همه‌چیز از حرکت ایستاد.

شهر ساکت شد.

از آسمان دستی بزرگ پایین آمد.

صدایی به او گفت:

ـ به سوی من بیا.

مرد ترسیده بود،

اما دلش را به دریا زد و جلو رفت.

دست او را بالا برد

و از میان ابرهای تیره گذراند.

در بالای شهر،

در خلأیی سفید و بی‌مرز،

کسی ایستاده بود.

او خودش بود.

همان چهره، همان لباس،

اما با نگاهی آرام‌تر.

منه دیگری گفت:

«بالاخره رسیدی.

من کسی هستم که از دایره خارج شده.»

مرد حیران پرسید:

«اما چگونه؟

مگر نمی‌گویند این دایره گریزی ندارد؟»

دیگری پاسخ داد:

«تو نباید نه به جلو قدم برداری،

نه به عقب،

بلکه باید به درون خود بروی.»

و ادامه داد:

«زمانی که چرخش را در وجودت احساس کنی،

می‌توانی از آن جدا شوی.»

مرد نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:

«الان ما کجاییم؟»

دیگری گفت:

«در فاصله‌ای بین دو تکرار.

در لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری

دیگر همان مسیر قبلی را نروی،

حتی اگر پاهایت به طور غریزی آن را بخواهند.

اینجا، خانهٔ "امکان"‌های مختلف است.»

بعد اینکه حرف هایش تمام شد به سمت مرد رفت. دستش را روی شانه اش گذاشت

و در هم محو شدند؛

مثل دو واژه

که در جمله‌ای ناتمام یکی می‌شوند.

صبح روز بعد،

مردم شهر طبق معمول از خواب بیدار شدند.

فقط یک خانه خالی بود.

روی دیوار بیرونی آن،

با گچ نوشته شده بود:

«دایره فقط از درون می‌شکند،

نه با راه رفتن دور آن.»

---

شهرسورئالفلسفهداستان
۲۳
۱۳
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید