ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

نوای تقدیر 🎻 پارت 1

صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.  

گوشی را برداشتم. آقای حسینی بود (مشاور حقوقیم).  

حسینی: سلام.  

با صدایی خوابآلود گفتم: سلام آقا محسن.  

حسینی: کجایی پسر؟ مگه قرار نبود بیای؟ یه نگاهی به ساعت انداختی؟  

گفتم: مگه ساعت چنده؟  

حسینی: ۹:۳۰.  

گفتم: نمیتونی قرار رو برای یه روز دیگه بندازی؟  

حسینی: معلومه که نه. همین الانشم خیلی معطلشون کردیم.  

گفتم: باشه خودم رو سریع میرسونم.  

گوشی را قطع کردم و رفتم حاضر شدم.  

زنگ زدم به آقای احسانی (راننده). از بدشانسیام، او هم مریض شده بود و نمیتونست منو برسونه.  

با خودم گفتم تنها راه رسیدن به موقع به اونجا مترو است. پس سریع راه افتادم و به سمت مترو رفتم.  

بعد از گرفتن بلیط، از پلهها پایین آمدم و منتظر قطار شدم.  

همینطور که منتظر رسیدن قطار بودم، دختری را دیدم که در حال نواختن ویولن بود. چهره زیبایی داشت. یک مانتو مشکی بر تن و یک شال سفید بر سر داشت.  

آن دختر در حال اجرای قطعهای بود که من خیلی به آن علاقه داشتم. مات و مبهوت او بودم که صدای قطار را شنیدم. خیلی دوست داشتم بیشتر اونجا بمونم، اما قرار مهمی داشتم و باید میرفتم.  

سوار قطار شدم و اونجا را ترک کردم. تمام طول راه به اون دختر فکر میکردم.  

بعد از یک ساعت به حسینی رسیدم. توانستیم قرارداد را بهسختی با آلمانیها ببندیم. موقع رفتن، حسینی بهم گفت: بیا من میرسونمت.  

گفتم: نه، امروز میخوام با مترو برگردم.  

تعجب کرد و پرسید: چرا؟ خبریه؟  

گفتم: نه، همینطوری دوست دارم امروز با مترو به خونه برگردم.  

حسینی شانههایش را به نشانه بیتفاوتی بالا انداخت. از هم خداحافظی کردیم و رفتیم.  

سوار مترو شدم و در ایستگاه تئاتر شهر پیاده شدم. اون دختر هنوز اونجا بود. رفتم و نزدیکش شدم. به او سلام کردم و گفتم: میتونی اون قطعه رو دوباره برام اجرا کنی؟  

دختر با لحنی دلنشین گفت: بله، حتماً. و شروع به نواختن کرد.  

صدای ویولن به فضای سرد و بیروح مترو گرمای خاصی بخشیده بود. بعد از اجرای قطعه، از او پرسیدم: چرا باید دختری مثل تو اینجا کار کنه؟ تو باید درگیر تحصیل و اینجور چیزا باشی.  

دختر گفت: من بهخاطر شرایط بد مالی باید کار کنم تا خرج خودم رو دربیارم.  

این حرف دختر من رو ناراحت کرد. بیشتر دخترهایی که دیده بودم، به فکر خرید لباسهای آنچنانی، آرایش و سفرهای خارجی بودن، اما او با بقیه فرق داشت. در اون لحظه، از شهامت و استقامتش خوشم اومد.  

به او پیشنهاد دادم تا بیاد و در مراسمهایی که برگزار میشه نوازندگی کنه. دختر از حرفم ناراحت شد و گفت: من از این دست نوازندهها نیستم که تو اینجور مراسمها برم. من برای موسیقی ارزش قائلم. ارزش هنر خیلی بیشتر از این حرفاست.  

این حرف دختر منو یاد مادرم انداخت. اون هم همیشه میگفت: «هنر قیمت نداره.»  

با لحنی آرام گفتم: نمیخواستم ناراحتت کنم، فقط خواستم کمکی بهت کرده باشم.  

دختر گفت: مشکلی نیست.  

کارت ویزیتم را به او دادم و گفتم: هر وقت به کمک نیاز داشتی بهم زنگ بزن. کارت را بهش دادم و به خونه رفتم.  

بعد از گرفتن دوش آب گرم، روی مبل لم دادم و فیلم نگاه کردم. در حال تماشای فیلم بودم که دوستم شایان بهم زنگ زد. بعد از سلام و احوالپرسیهای همیشگی، شایان گفت: آرمان! دور و برت ویولنیست حرفهای نمیشناسی؟ تو گروهم به یکی نیاز دارم.  

گفتم: نه.  

ناگهان یاد اون دختر افتادم و گفتم: چرا، چرا! اتفاقاً یک نفر رو میشناسم. خیلی هم تو کارش حرفهایه. فردا خبرشو بهت میدم.  

صبح، بعد از خوردن صبحانه به سمت مترو رفتم. دختر را دیدم و بهش سلام کردم. گفتم: یه خبر خوش برات دارم.  

دختر گفت: چه خبری؟  

گفتم: یکی از دوستانم به نام شایان برای گروهش به یه ویولنیست نیاز داره. من تو رو بهش معرفی کردم.  

دختر گفت: شایان؟ همون خواننده معروفه؟  

سرم را به علامت تأیید تکان دادم. گفتم: وسایلت رو جمع کن تا بریم پیشش.  

دختر حاضر شد و سوار ماشین شدیم. در طول مسیر، همش در فکر این بودم که چطور احساسم رو بهش بگم. با خودم گفتم: بذار بحث رو یهجوری باز کنم.  

گفتم: این همه گذشت، ولی من هنوز اسمتو نمیدونم. اسمت چیه؟  

دختر گفت: ماریا.  

گفتم: چه اسم قشنگی! اتفاقاً اسم مادر من هم ماریا بود.  

ماریا گفت: بود؟! یعنی فوت کرده؟  

گفتم: بله، فوت کرده. دو سال پیش سرطان ریه گرفت و جونش رو از دست داد.  

ماریا گفت: متأسفم. حتماً خیلی بهت سخت گذشته.  

گفتم: آره، بعد از فوت پدرم، مادرم همهجوره هوامونو داشت. نذاشت جای خالی اونو حس کنیم. من خیلی دوستش داشتم و مرگش ضربه بدی بهم زد.  

ماریا پرسید: از کجا فهمیدی من نوازنده حرفهای هستم؟  

گفتم: مادرم یه ویولنیست بود. تمام فوتوفن این کار رو بهم یاد داده. من از نحوه گرفتن آرشه و نواختنت فهمیدم که اینکاره ای.

دختررمانعاشقانهنویسندگیداستان
۱۷
۸
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید