در آغاز، همهچیز برایم یک شوخی بود؛ یک شایعهی عجیب که بین مردم دست به دست میشد: «هر شب یکی از چراغهای شهر خاموش میشود و مردم آن را فراموش میکنند.» فکر میکردم این فقط یک افسانهی شهری است، چیزی برای سرگرمی.
تا اینکه یک روز صبح، متوجه شدم کافهی «سپیدار»، جایی که هر صبح قهوهام را از آن میخریدم، ناپدید شده است. نه فقط ساختمان، که حتی آدمهای داخلش. وقتی از همسایهها پرسیدم، با تعجب نگاهم کردند و گفتند: «کدام کافه؟ اینجا از اول یک زمین خالی بوده.»
خیلی عجیب بود. حتی یاد طعم قهوههای تلخ و شیرینش هم از خاطرشان رفته بود. ترس، برای اولین بار، به دلم راه یافت.
دیگر شوخی بردار نبود. تحقیق خود را آغاز کردم. تصمیم گرفتم شبها به پشتبام خانهمان بروم و شهر را زیر نظر بگیرم. ساختمان ما بلندترین ساختمان محله بود. هر شب، پس از غروب آفتاب، با یک دوربین و یک دفترچه به آنجا میرفتم و در انتظار حادثهای عجیب مینشستم. موقعیت هر چراغ، هر مغازه و هر درخت را ثبت میکردم. میخواستم پیش از آنکه تاریکی و فراموشی به سراغشان بیاید، ردّی از وجودشان نگه دارم.
شبها شاهد خاموشیِ غیرقابل توضیح چراغها بودم. گاهی چراغ یک پارک بود، گاهی چراغ یک مغازهی لوازمتحریر قدیمی. و هر بار، با طلوع خورشید، آن مکان و هر چه در آن بود، از چشمها و از خاطرهها پاک میشد. انگار که هرگز وجود نداشتهاند. شهر، ذرهذره بلعیده میشد.

این روند ادامه یافت. ماهها گذشت. دیگر از همسایهها خبری نبود. صدای بچهها در کوچه، نور پنجرههای روبهرو، همه ناپدید شده بودند. شهر به بیابانی بیکران از خاک و فراموشی بدل گشته بود و تنها خانهی من، چون جزیرهای کوچک، در میان این هیچستان ایستاده بود.
در سکوت هراسان آن شب، تنها ماندم. دیگر جایی برای رصد کردن نبود. پس به درون خانه رفتم و به آلبوم عکسهای قدیمی پناه بردم. آنجا بود که خاطرات، چون سیل به سویم هجوم آوردند.
یاد گرمای نان تازهی نانوایی محله افتادم؛ چگونه بوی آن در سحرگاه همهی کوچه را پر میکرد و ما برای خرید نان داغ میدویدیم. یاد قهقهههای بلند با دوستانم در کافهی سپیدار افتادم؛ ساعتها آنجا بازی و صحبت میکردیم و غمها را از یاد میبردیم. یاد دویدن در باران، گپهای نیمهشب تلفنی، نگاههای آشنا... همه و همه.
در آن لحظه فهمیدم که تاریکی نتوانسته این خاطرات را از من بگیرد. خانهها و مغازهها رفتهاند، اما گرمای آن نان، صدای آن خندهها و شیرینی آن لحظات، هنوز در درونم زنده است.
اکنون، در خانهای تنها، در میان جهانی فراموششده نشستهام. چراغ خانهام، آخرین چراغ است. و من، آخرین نگهبان خاطرات شهری کامل.
دفترچهام را برداشتم و شروع به نوشتن کردم: نام خیابانها، طعمها، صداها و احساسات. هر چه به خاطرم میآمد، مینوشتم. شاید روزی کسی این دفتر را بیابد و بداند که روزگاری، در این بیابان خالی، شهری
پر از زندگی و نور وجود داشته است.
پر از زندگی و نور وجود داشته است.